دیگر اخبار
مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

شناسه : 11320857


تفسير سوره مباركه منافقون آيات 1 تا 2
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ (۱) اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (۲) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوْا فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ

اين سوره که در مدينه نازل شد، بررسي و تحليل اوضاع نفاق و منافقان است و جامعه اسلامي را بيدار مي‌کند از اين نفوذي‌هاي مذهبي. فرمود اينها وقتي به حضور پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌رسند، مي‌گويند ما شهادت مي‌دهيم که تو پيامبر خدا هستي و خدا مي‌داند که وجود مبارک آن حضرت پيامبر خداست و خداوند شهادت مي‌دهد که منافقان دروغ مي‌گويند. منافق وقتي به حضور حضرت مي‌رسيد نمي‌گفت: «إنّک رسول الله»، مي‌گفت: ﴿نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾؛ ما باور داريم که تو پيامبر هستي. اگر مي‌گفتند «إنّک لرسول الله»، اين صدق خبري بود، ولو مخبر معتقد نباشد. او از عقيده خبر نمي‌داد، او از واقع خبر مي‌داد مي‌گفت: «إنّک لرسول الله» و درست بود؛ منتها معناي آن اين است که ما مي‌دانيم که تو پيامبر هستي.

غرض آن است که اينها سخنشان خبر از رسالت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نيست. اگر خبر از رسالت مي‌دادند، اين خبر صدق بود؛ اما خبر از عقيده خود مي‌دهند که ما معتقديم تو پيامبري و چون عقيده ندارند و خبرشان مطابق مخبرعنه نيست، اين خبر کذب است، يک؛ اين مخبر کاذب است، دو. هم کذب خبري است، هم کذب مخبري. اگر مي‌گفتند تو پيامبر خدا هستي، خبر صادق بود ولو مخبر معتقد نباشد؛ اما اينها از رسالت حضرت خبر ندادند، از باور خود به رسالت حضرت خبر دادند؛ لذا هم کذب خبري است، هم کذب مخبري.

جهل آن است که صورت ذهني مطابق با خارج نباشد. کذب آن است که گزارش خبري با مخبرعنه مطابق نباشد. اگر گزارش خبري راجع به خارج است و مطابق با خارج نبود، اين خبر کذب است. کسي بگويد «جاء زيد» و زيد نيامده باشد، اين خبر کذب است. اگر او نداند که کذب مخبري نيست و اگر بداند هم کذب مخبري است و اگر بگويد من معتقدم که تو پيامبر هستي، اين از واقع خبر نداد، از عقيده خود خبر داد. مخبرعنه او عقيده است، نه واقع. چون مخبرعنه او عقيده است، يک؛ و اين خبر با مخبرعنه مطابق نيست، دو؛ خدا فرمود اينها دروغ مي‌گويند، چون اينها که از واقع خبر ندادند نگفتند تو رسول خدا هستي! گفتند ما معتقديم تو پيغمبر هستي، در حالي که چنين عقيده‌اي نداشتند.

«فتحصّل» که جهل عدم مطابقت صورت ذهني با خارج است. کذب عدم مطابقت گزارش با مخبرعنه است. مخبرعنه گاهي واقع است؛ نظير اينکه کسي بگويد «جاء زيدٌ» و زيد نيامده باشد؛ گاهي از عقيده خود و درون خود خبر بدهد انساني سالمي تمارض کند بگويد من مريض هستم، اين خبر دروغ است، چون با مخبرعنه او که درون اوست مطابق نيست. کسي که چيزي را نمي‌داند، بگويد من مي‌دانم، اين کذب است، چون از درون خود خبر مي‌دهد، در درون او چنين معرفتي نيست. کسي بگويد من باور دارم فلان شيء يا فلان شخص اسلامي است و مطابق با باورش نباشد، اين کذب است ولو آن شيء واقعاً اسلامي باشد.

بنابراين ذات اقدس الهي براي تحليل همه جانبه، فرمود رسالت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قطعي  است؛ اما اينها مي‌گويند ما باور داريم که تو رسول هستي، باور ندارند و اين گزارش اينها دروغ است؛ هم کذب خبري است، هم کذب مخبري، ﴿إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ﴾ که ﴿إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾. اگر مي‌گفتند «إنّک لرسول الله»، خبر درست بود ولو آنها معتقد نباشند؛ اما آنها از رسالت حضرت خبر ندادند، از ايمان خود به رسالت خبر دادند، در حالي که مؤمن نبودند. از باور خود به رسالت خبر دادند، در حالي که باور نداشتند. اگر گزارش مطابق با مخبرعنه نباشد، اين گزارش دروغ است؛ خواه مخبرعنه امر دروني باشد، خواه امر بيروني.

پرسش: ... اگر به معنای «نعلم» بگيريم باز هم کذب خبری پيش میآيد؟

پاسخ: بله اينکه شهادت به اين معناست که ما باور داريم. اين شهادت در برابر آن حلف است. اگر کسي در محکمه بيّنه نياورد، يمين مردوده به عهده اوست. غرض اين است که اين در برابر يمين قرار مي‌گيرد. چون در برابر يمين قرار مي‌گيرد، از آن به عنوان يمين ياد شده است. سوگند ياد مي‌کنند که تو پيامبر هستي. ذات اقدس الهي مي‌فرمايد خدا شهادت مي‌دهد که اينها دروغ مي‌گويند. اگر گفتند ما علم داريم و واقعاً هم علم داشته باشند، نظير ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ،[1] کاذب نيستند. علم دارند که حضرت پيغمبر است، درست است. اگر «نشهد» به معناي «نعلم» باشد و اينها عالم باشند ولي به علمشان علم نکنند کاذب نيستند؛ هم صدق خبري است هم صدق مخبري. اينکه خدا مي‌فرمايد اينها دروغ مي‌گويند، اينها از باورشان خبر دادند، نه از واقع و نه از علم، ﴿وَ اللَّهُ يَعْلَمُ﴾ که ﴿إِنَّكَ لَرَسُولُهُ﴾. اگر اين جمله را نمي‌فرمود، بعد مي‌فرمود: ﴿وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾، يک مقدار موهن بود؛ اما اين جمله را در وسط کرد که در رسالت تو ترديد نيست آنها مي‌گويند ما معتقديم تو رسول هستي، دروغ مي‌گويند، معتقد نيستند. اينها از رسالت خبر ندادند، از ايمان خبر دادند، در حالي که ايمان ندارند.

اينکه فرمود: ﴿حَلاَّفٍ مَهِينٍ﴾، از همين قبيل است. انسانِ پرسوگند را مي‌گويند «حَلّاف» و خوار و پست هم هست. ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾؛ سوگندهاي خود را سپر قرار دادند تا در هر حادثه‌اي از خطر برهند. ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾ و اين شهادت هم صبغه يميني دارد. برخي‌ها خواستند بگويند منظور از اين أيمان که جمع يمين به معناي سوگند است، ناظر به اين شهات نيست ناظر به سوگندهايي است که اينها هر از چند گاهي در سايه اين سوگند خودشان را حفظ مي‌کنند. در سوره مبارکه «توبه» چند جا از سوگند اينها سخن به ميان آمده است. ﴿يَحْلِفُونَ﴾ که در سوره مبارکه «توبه» دارد ناظر به همين قسمت‌هاست که اينها پشت سر هم سوگند ياد مي‌کنند؛ آيه 56 سوره مبارکه «توبه» اين است: ﴿وَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنكُمْ﴾؛ به خدا سوگند ياد مي‌کنند که اينها جزء شما مؤمنين‌ هستند؛ اما ﴿وَ مَا هُمْ مِنكُمْ﴾؛ اينها جزء شما مؤمنين نيستند. ﴿وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ﴾؛ هم از شما جدا میباشند هم عامل تفرقه و گسست هستند. در همان سوره مبارکه «توبه» بخش‌هايي هم هست که از سوگند دروغ اينها سخن به ميان آمده؛ چند جا دارد اينها بيجا سوگند ياد مي‌کنند. آيه 62 سوره مبارکه «توبه» اين است که ﴿يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ﴾؛ اينها سوگند ياد مي‌کنند تا رضايت شما را جلب بکنند که همين است که ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾، ﴿لِيُرْضُوكُمْ﴾؛ اما ﴿وَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ إِن كَانُوا مُؤْمِنِينَ﴾، اگر واقعاً مؤمن‌ هستند بايد رضاي خدا و پيامبر را جلب بکنند، نه براي جلب رضاي شما سوگند ياد کنند. اينها سوگند ياد مي‌کنند که از خطر شما و حکومت در امان باشند. اين در آيه 62 سوره مبارکه «توبه» بود.

در همان سوره مبارکه «توبه» که بسياری از آيات مربوط به نفاق است آيه 74 آن سوره اين است که ﴿يَحْلِفُونَ بِاللّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلاَمِهِمْ وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا﴾؛ اينها سوگند ياد مي‌کنند که آن حرف را نزدند، در حالي که آن حرف کفرآميز را زدند. به حسب ظاهر ايمان آوردند، به حسب باطن مؤمن نبودند. اين تکرار حلف که از اينها به عنوان ﴿حَلاَّفٍ مَهِينٍ﴾ ياد مي‌شود، براي اينکه اينها سوگند را سپر نجات از خطر قرار دادند، ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾؛ لذا ﴿فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾، گرچه اين «صدّوا» به حسب ظاهر متعدي است اما درباره اين «صدّ» با «صاد» معنا کردند که «انصرفوا بأنفسهم و صرفوا غيرهم» آنها که خودشان از دين منصرف مي‌شوند و ديگران را از دين منصرف مي‌کنند. اينها را مي‌گويند «صدّ عن سبيل الله» کردند. اين صرف ديگران بعد از انصراف نفسي است؛ يعني خودشان منصرف از دين هستند ديگران را هم منصرف مي‌کنند. «انصرفوا بأنفسهم و صرفوا غيرهم». ﴿فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾؛ کار بسيار بدي کردند، چرا؟ ﴿ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوْا فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ﴾، اينکه دارد اينها ايمان آوردند و کفر ورزيدند، اينها از سنخ ارتداد نبود. البته ممکن است در جمع منافقان کساني باشند که اوّل ايمان آورده باشند بعد کفر ورزيده باشند؛ لکن غالب اينها اصلاً ايمان نياوردند. اينکه دارد: ﴿بِأَنَّهُمْ آمَنُوا﴾، يعني ظاهراً ﴿ثُمَّ كَفَرُوْا﴾، يعني باطناً. سيره اينها را در سوره مبارکه «بقره» به صورت روشن بيان کرده. فرمود وقتي به منافقان مي‌گويند که ﴿لاَ تُفْسِدُوا فِي الأرْضِ﴾، مي‌گويند: ﴿نَحْنُ مُصْلِحُونَ﴾؛ يعني: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ لاَتُفْسِدُوا فِيْ الأرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ﴾، بعد مي‌فرمايد: ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لاَ يَشْعُرُونَ﴾، آيه يازده و دوازده سوره «بقره». آن‌گاه فرمود: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ﴾؛ وقتي به اينها گفته مي‌شود به خدا و قيامت ايمان بياوريد، مي‌گويند اينها که مؤمن‌اند عقب‌افتاده‌ میباشند ضعيف‌الفکر هستند ما روشنفکر هستيم منوّرالفکر هستيم. اينها سفيه هستند، ما عاقل هستيم. ما چرا کار سفيهانه انجام بدهيم؟ کسي که دين را ـ معاذالله ـ ارتجاع مي‌داند، سفاهت مي‌داند، اين ديگر اوّل ايمان و بعد کفر نيست، اين از همان اوّل کافر است؛ منتها لساناً ايمان مي‌آورد باطناً کافر است، اين مي‌شود نفاق. ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ﴾، قرآن کريم عقل و سفه را مشخص کرده است نمونه عقل را انبيا دانستند، روش وجود مبارک ابراهيم خليل(سلام الله عليه) را عقل دانستند بعد فرمود: ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَه﴾؛[2] کسي که خود را نشناسد سفيه است. يک بيان لطيفي سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) دارد[3] که «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»،[4] اين حديث نوراني به منزله عکس نقيض آيه سوره «حشر» است. ﴿لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾،[5] اگر کسي خدا را فراموش کرد، کيفرش اين است که خودش را فراموش مي‌کند به فکر همه چيز هست مگر به فکر خودش. به فکر ساخت و ساز هست به فکر خوردن هست به فکر لذت و عيش و نوش است؛ اما به فکر خودش نيست که من چه کار بايد بکنم؟ من که نمي‌پوسم، من با مرگ از پوست به درمي‌آيم، کجا مي‌خواهم بروم؟ اين به فکر همه چيز است مگر به فکر خودش. پس ﴿لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ﴾، اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ راه خدا را فراموش کرد، کيفرش اين است که ﴿فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، بدترين خطر اين است که خدا اينها را از ياد خودشان مي‌برد، پس اينها به ياد خودشان نيستند.

فرمايش سيدنا الاستاد اين است که اين حديث نوراني اهل بيت که فرمود: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، اين به منزله عکس نقيض آن آيه است. آيه اين است که ﴿لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، پس اگر کسي خودش را فراموش نکند؛ يعني «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ»، خدا را فراموش نمي‌کند؛ يعني «يعرف ربّه». آن حديث به منزله عکس نقيض اين آيه است. آن‌گاه مسئله عقل را هم به وسيله همين آيه نوراني ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَه﴾[6] مشخص کرد. عقل «العقل ما هو؟». «العاقل من هو؟». فرمود کسي که راه خليل حق را طي نکند سفيه است. کسي که پيرو خليل حق باشد عاقل است. ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ﴾، اين «رغب» وقتي با کلمه «عن» استعمال بشود؛ يعني اعراض. اگر با «في» استعمال بشود؛ يعني ميل. ﴿وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَه﴾، سفاهت اين است. اينها مي‌گويند پيروي راه خليل، سفاهت است: ﴿وَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ﴾، آن‌گاه ذات اقدس الهي مي‌فرمايد: ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ﴾، چرا؟ چون ما راه عقل را معين کرديم: ﴿وَ لَقَدْ آتَيْنَا إِبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ﴾؛ او را رشيد و عاقل معرفي کرديم، براهين او را هم عقلي دانستيم. پس اگر کسي بخواهد راه خليل حق نرود سفيه است. ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ﴾؛ منتها علم به سفاهت ندارند، نمي‌دانند سفيه هستند.

پس سفه «ماهو»؟ را قرآن مشخص کرد. عقل «ما هو»؟ را قرآن مشخص کرد. سفيه «من هو»؟ را مشخص کرد. عاقل «من هو»؟ را مشخص کرد. اگر در اوايل سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتي‏ جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً﴾؛[7] يعني کسي که راه خليل حق را طي نکند نمي‌تواند داراي اقتصاد اسلامي باشد. کسي که عاقل نباشد، بيراهه برود، اين سفيه است. فرمود مالتان را، اموال بيت‌المال را دست اين گروه ندهيد، چون اينها سفيه هستند. اگر سفه در قرآن مشخص شد اين است. منافق را سفيه مي‌داند. آنکه ظاهر و باطنش يکسان نيست، ظاهراً انقلابي است باطناً نيست. ظاهراً به نظام معتقد است باطناً نيست، اين سفيه است، ﴿لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ﴾، اموالتان را به دست اين منافقان نسپريد. ﴿أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَ لكِن لاَ يَعْلَمُونَ﴾.

پرسش: ...

پاسخ: اين رياست، ريا شرک است البته. ممکن است کسي از آن به نفاق ياد بکند؛ اما اين شرک است، ﴿وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِاللَّهِ إِلّا وَ هُم مُشْرِكُونَ﴾[8] اين است.

يکي از آقايان سؤال کرده بود که آن خطبه نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) که فرمود اگر حمزه و جعفر بودند من تسليم سقيفه نمي‌شدم در اين کتاب شريف تمام نهج البلاغه صفحه 881 اين جمله هست که فرمود اگر عم من حمزه و برادرم جعفر(سلام الله عليهما) بودند من  هرگز سقيفه را امضا نمي‌کردم، براي اينکه اينها ريختند همسرم زهرا(سلام الله عليها) هم که کنار در بود، اينها هم ريختند دست مرا بستند و بردند. من دو تا از بستگانم بود يکي عباس بود يکي عقيل. اينها تازه مسلمان هستند، نه آن اعتقاد قوي و غني حمزه و جعفر را دارند نه آن شهامت و مبارز بودن و جهاد اينها را. اين دو نفر کاري از اينها ساخته نبود. اگر دستم باز بود و اگر عمويم حمزه بود و اگر برادرم جعفر بود من هرگز سقيفه را امضا نمي‌کردم. اين از کلمات نوراني آن حضرت است. اين جزء هفتاد و پنجمين نامه همان کتاب شريف است. اين نامه خيلي مفصّل است از صفحه 868 اين نامه شروع مي‌شود، تا 891، وقتي به حکومت رسيدند فرمودند در تمام روزهاي جمعه در خطبه‌هاي نماز جمعه براي مردم بخوانيد که وضع سقيفه چگونه بود و چگونه دست ما را بستند؟ چگونه ما مجبور شديم امضا کنيم.

از حمزه و برادرش جعفر در موارد متعددي به عظمت ياد مي‌کند. حضرت فرمود در جبهه‌هاي جنگ خيلي‌ها مي‌روند شهيد مي‌شوند؛ اما از دودمان ما اگر کسي رفت شهيد شد میشود سيد شهدا اين عموي من حمزه اين چنين بود. در جبهه‌هاي جنگ خيلي‌ها مي‌روند جانباز مي‌شوند، دستشان پايشان قطع مي‌شود؛ اما از دودمان ما اگر کسي جانباز شد، مي‌شود جعفر طيار، چون برادرش که دو دستش را قطع کردند، دارد که ذات اقدس الهي به برکت فرشتگان دو بال به اينها داد که «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّة».[9]چطور در سوره مبارکه «فاطر» فرمود که ملائکه بعضي دو تا بال دارند بعضي سه تا بال دارند بعضي بيشتر! ﴿جَاعِلِ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً أُوْلِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَي وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ﴾، حالا آن بال‌ها چيست ما نمي‌دانيم. آن بال‌ها همان است که بعضي از آنها را در رواياتي که از کافي تا معالم، از معالم تا کافي؛ يعني همه بزرگان محدثين ما در جوامع روايي اين حديث نوراني را نقل کردند که «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِه‏»[10] اينها فرّاشان طلاب حوزه‌هاي علمي‌اند، فرّاشان مراکز مذهبي‌اند، مدرس‌ها هستند، آنجا که فقه و معارف اهل بيت گفته مي‌شود، آنجا فرشته‌ها قبلاً پرها را پهن مي‌کنند تا طلبه‌ها روي بال اينها بنشينند، اين است؛ اما حالا اين چه بالي است؟ چگونه پهن مي‌کنند؟ گفت خدا مي‌داند و آن کس که رفته، ولي «علي أي حال» در اوّل سوره مبارکه «فاطر» دارد که اين ﴿جَاعِلِ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً أُوْلِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَي وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ﴾، در اين رواياتي که در مقدمه معالم ملاحظه فرموديد همين را در کتاب شريف کافي هست و بزرگان فراواني هم نقل کردند که «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ الْعِلْمِ رِضًا بِه‏».

اگر وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) از برادر جانبازش سخن مي‌گويد، مي‌گويد وقتي اين دو تا دستش را در ميدان جنگ از دست داد، ذات اقدس الهي دو تا بال به اين جعفر داد که «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّة»، فرمود ما خاندانمان اين است. اين را البته در جواب معاويه(عليه اللعنة) فرمود. معاويه بعد از اينکه آن اهانت را کرد، آن نامه معاويه در نهج البلاغه نيست، ولي جواب حضرت هست؛ فرمود ما که انکار نکرديم، بله مرا با دست بسته بردند: «أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْت‏»؛[11] رفتي آبروي مرا ببري، آبروي خودت را بردي. من اگر دستم باز بود که سقيفه را امضا نمي‌کردم. من اگر دستم باز بود که اجازه نمي‌دادم ديگري به جاي پيغمبر بنشيند؛ اما با دست بسته: «أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْت‏»؛ خودت رسوا شدي.

در جواب او بعد از اينکه حضرت به حکومت رسيدند، در همان جا فرمود که اگر به ما گفتند که خودستاني بکنيد، نه خودستايي؛ يعني خودي خود را از خودتان بگيريد. خود را نستاييد، خودستايي بد است. خودستاني خوب است. خودتان را از خودتان بگيريد. گفت «من الهي هو الله گويم»، نگوييد «أنا»! فرمود اگر به ما نگفتند «تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ»،[12] من خيلي از اسرار خانوادگي را مي‌گفتم که ما چه کساني هستيم! اما حالا مجبورم چند جمله براي تو بنويسم: ما خانداني هستيم که اگر کسي از ما شهيد بشود مي‌شود سيّد شهدا. ما خانداني هستيم که اگر کسي از ما جانباز بشود مي‌شود جعفر طيّار، بالي خدا به آنها مي‌دهد؛ لذا در اين نامه‌اي که نامه 75 اين کتاب مبارک است که تمام نهج البلاغه است، فرمود در تمام روزهاي جمعه براي مردم بخوانيد که در سقيفه چه گذشت؟ من چرا ساکت شدم؟ من چرا رفتم امضا کردم؟ چگونه شد که من رفتم امضا کردم؟ فرمود اگر اينها بودند که من سقيفه را امضا نمي‌کردم. اينها ريختند دست مرا بستند از من امضا گرفتند. الآن تمام نماز‌هاي جمعه بايد اين مطالب گفته بشود. نامه 75 از صفحه 868 شروع مي‌شود تا 891، در صفحه 868 آنجا دارد که در تمام خطبه‌هاي نماز جمعه حالا يا به عنوان سخنران قبل از خطبه، يا در خود خطبه، اين حرف‌ها گفته بشود که يادشان نرود. نفرمود گاهي بگوييد، فرمود در تمام خطبه‌هاي نماز جمعه بگوييد که اگر حمزه بود اگر جعفر بود اگر پناهگاه‌هاي ما بودند، من سقيفه را امضا نمي‌کردم. در آن روز به عرض شما رسيد هر وقت خطري بود مي‌گفتند «واحمزتا». در کربلا همين طور بود «واحمزتا، واجعفرا» بود. اينها ممتاز بودند فرمود دو نفر از بستگان ما ماندند يکي عباس بود يکي عقيل، اينها «حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَام» هستند؛ اينها نه سوابق درخشاني در جهاد داشتند، نه آن کلمات نوراني حضرت را خوب درک کردند، همين عباس عموي من جزء رباخواران جاهليت بود. وقتي در پايان نبرد وجود مبارک حضرت در مکه که همه اسلحه را انداختند و اينها از آن به بعد اسلام آوردند، وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) رسماً اعلام کرد فرمود تمام رباهاي جاهليت اسنادش زير پاي من است و اوّل کسي که اسناد ربوي او زير پاي من است رباي عموي من عباس است، اينها را گفته است. عباس تا آن آخرها در جاهليت بود و رباخوار بود. حضرت هم فرمود تمام اسناد ربوي زير پاي من است در فتح مکه و اوّل کسي که چون قرض مي‌داد سند مي‌گرفت. اسناد ربوي او زير پاي من است رباي عموي من عباس است. چنين کسي نمي‌تواند از حضرت امير دفاع کند از ولايت دفاع کند. فرمود عباس و عقيل مانده بودند که کاري از آنها ساخته نبود. اين خطبه نوراني را حتماً ملاحظه بفرماييد. اينها اين طوري بودند.

بنابراين منافقين اين کاره بودند و در آن روز چهارشنبه هم به عرض شما رسيد که اين فرمايش حضرت امير در نهج البلاغه که دارد: «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا»،[13] که بعدها سعدي گفت: «النّاسُ عَلي دِينِ مُلُوکِهِم»[14] تحليلي که سيدنا الاستاد در الميزان از اينکه بخش وسيعي از مردم مدينه منافق بودند، کارشکني مي‌کردند، بدترين اهانت را نسبت به اسلام داشتند، بدترين توطئه و ضربه را نسبت به اسلام و مسلمين زدند، همين که حضرت رحلت کرد و سقيفه برقرار شد و اهل بيت خانه‌نشين شدند، تمام اين کارشکني‌ها شکست. فرمود اينها کجا رفتند؟ بگوييد همه اينها دفعتاً مُردند، که نيست. همه اينها برگشتند اباذر و سلمان شدند، که نيست. همه اينها با حکومت سقفي ساختند، درست است، اين است. آن را خود حضرت پيش‌بيني کرد قبلاً هم فرمود البته که «النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا».

بنابراين ايمان اينها ايمان ظاهري بود نه ايمان واقعي که بعد ارتداد باشد به هيچ وجه سخن از ارتداد نيست. همين‌ها را در سوره مبارکه «بقره» آيه چهارده فرمود: ﴿وَ إِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوْا قَالُوا آمَنَّا وَ إِذَا خَلَوْا إِلَي شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ﴾؛ ما که گفتيم مسلمان هستيم، مسخره کرديد. اين طور نيست که اوّل اينها مؤمن باشند، بعد کافر باشند تا سخن از ارتداد باشد. نه، ظاهراً اسلام باطناً کافر. آنجا اين طور گفتند: ﴿قَالُوا آمَنَّا﴾، بعد ﴿إِذَا خَلَوْا إِلَي شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ﴾. «اعاذنا الله من شرور انفسنا».

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره نمل، آيه14.

[2]. سوره بقره، آيه130.

[3]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏6، ص170.

[4]. مصباح الشريعة، ص13؛ متشابه القرآن و مختلفه(لابن شهر آشوب)، ج‏1، ص44؛ عوالي اللئالي, ج4, ص102.

[5]. سوره حشر، آيه19.

[6]. سوره بقره، آيه130.

[7]. سوره نساء، آيه5.

[8]. سوره يوسف، آيه106.

[9]. الأمالي(للصدوق)، النص، ص463.

[10]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص34.

[11]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، نامه28.

[12]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، نامه28.

[13]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه210.

[14]. گلستان سعدي، ديباچه.