دیگر اخبار
قضای الهی از مسیر اراده و اختیار بشر می‌گذرد

قضای الهی از مسیر اراده و اختیار بشر می‌گذرد

مراسم عزاداری اربعین حسینی(ع) در محضر آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار شد

مراسم عزاداری اربعین حسینی(ع) در محضر آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار شد

راز ماندگاری جریان کربلا و اربعین این است که حسین بن علی(ع) تمام دین را احیا کرد

راز ماندگاری جریان کربلا و اربعین این است که حسین بن علی(ع) تمام دین را احیا کرد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

شناسه : 18915843


سوره مبارکه «مزمل»، آیات 1 تا 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ (1) قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً (2) نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً (3) أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتيلاً (4) إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً (5) إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قيلاً (6) إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَويلاً (7) وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتيلاً (8) رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكيلاً (9) وَ اصْبِرْ عَلي‏ ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً (10) وَ ذَرْني‏ وَ الْمُكَذِّبينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ قَليلاً (11)

سوره مبارکه «مزمل» که در اوايل بعثت نازل شد، محور اصلي آن تبيين عظمت قرآن، تشريح مبدأ نزول قرآن، تعليم رهبران هادي و حامي اين کتاب و کيفيت تحمّل اين کتاب و مانند آن را به همراه دارد. فرمود اين کتاب روي پايه خود ايستاده است. اگر کسي بخواهد اين کتاب را تحمل کند بايد با خود اين کتاب، اين کتاب را تحمل کند. اگر کسي خواست بناي محکمي بسازد بايد با ابزار مناسب با آن بنا، اين بنا را بسازد. فرمود قرآن را جز قرآن چيزي تحمل نمي‌کند. شما بخش اوّلتان بايد قرآني شود، وقتي قرآني شد، مطالب بعد را مي‌توانيد تحمل کنيد. پايه‌هاي غير قرآني نمي‌تواند قرآن را روي دوش خود حمل کند. اين کتاب صد درصد الهي است، براي اينکه پايه اين کتاب از خود اين کتاب باشد، امور ديگر نمي‌تواند اين بار را تحمل بکند، بهترين زمان را که سحر هست انتخاب کن، از خواب برخيز! بخشي از اين قرآن را به صورت نماز ارائه کن! نماز غير از قرآن چيزي ديگر نيست. شما صدها بار اول تا آخر، آخر تا اول نماز را بشکافي، غير از قرآن چيز ديگري از آن در نمي‌آيد. «حمد» و سوره است که قرآن است، اذکار آن «عظيم و أعظم و أعلي» است که قرآن است، رکوع و سجود آن قرآن است، قصد قربتش که قرآن است.

الآن شما يک نخ با دوامي را با آن يک کاموايي درست کنيد با اين کاموا يک بلوز يا ژاکت ببافيد، صدها بار اين بلوز و ژاکت را بشکافي، غير از اين نخ چيز ديگري نيست. آن نقش‌هايش برای خود همين است، آن جلو و پشتش هم همين است. نماز غير از قرآن چيز ديگري نيست. اگر گفته شد: «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»؛[1] يعني «القرآن عمود الدين». اگر گفته شد: ﴿إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَر﴾؛[2] يعني «القرآن ينهي عن الفحشاء و المنکر»، چون چيزي در نماز غير از قرآن نيست.

براي اينکه قرآن جا بگيرد، بخشي از اين قرآن را به صورت نماز درآوردند که يک قرآن مجسّم و ممثّل است. فرمود بهترين زمان را که سحر است برخيز! بخشي از اين کتاب را در خودت پياده بکن به صورت نماز، براي اينکه ﴿إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ﴾، اصلاً تعبيري کرده، نمي‌گويد نماز صبح؛ مي‌گويد قرآن صبح. ﴿أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً﴾،[3] مي‌فرمايد نماز صبح بخوان، نماز ظهر بخوان، نماز عصر بخوان، قرآن صبح بخوان. اصلاً به جاي اينکه بگويد نماز صبح، مي‌گويد قرآن صبح، چون چيزي ديگر نيست. فرمود حالا که چنين است، اگر بخواهي اين قول ثقيل را بتواني تحمل کني، بايد پايه‌ای از خودش داشته باشد. شما يک بناي سنگيني را روي پايه‌هاي غيرآهني و غيرسيماني که نمي‌گذاريد. به هر حال اين ديوار سنگين است، اين ديوار پايه‌اي از جنس خود مي‌خواهد. اين بنيان مرصوص پايه‌اي از جنس خود مي‌خواهد؛ لذا بخشي از اين را به صورت نماز در بياور و اين را بخوان، البته هنوز نماز بر مردم واجب نشده بود، صلوات خمس واجب نشده بود؛ اما «صلاة الليل»، عبادت‌هاي ويژه پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) محفوظ بود، فرمود اين را داشته باش! بار سنگين را اين مي‌تواند تحمل کند. اين دو تا کار مي‌تواند بکند؛ جلوي يک سنگيني را مي‌گيرد، نمي‌گذارد او بيايد. آن سنگيني بد و زشت. آن سنگيني محبوب و ممدوح را تحمل مي‌کند. اين قرآن ممثّل، يعني اين نماز اين چهار تا کار مي‌کند که تفصيلش به چهار کار است، اجمالش به دو کار است: يک بار سنگيني را برمي‌دارد، گناه، خلاف، دروغ، اختلاس و سرقت اينها سنگين است. براي اينکه به صورت باري درمي‌آيد، اين بار را در قيامت بايد تحمل کند: ﴿أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾،[4] اين بار سنگين است و روز قيامت هم که اصلاً وزر گفتند؛ يعني سنگين. بار سبک را که نمي‌گويند وزر. وزير کسي است که بار سنگين مملکت بر دوش اوست. اصلاً وزر يعني سنگيني. وزير يعني آن کسي که بار سنگين مملکت روي دوش اوست.

وزر و گناه سنگين است، اين طرد مي‌کند کار سنگين را، اصلاً نمي‌گذارد به طرف آدم بيايد: ﴿تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَر﴾. آنهايي که گرفتار فحشا و منکر هستند: ﴿أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾، خودشان بي‌راهه رفتند، عده‌اي را به بي‌راهه‌ر‌و‌ي وادار کردند. دو تا بار سنگين دارند، اين يک ثقل مذموم و مبغوض است. نماز جلوي اين را مي‌گيرد، ﴿تَنْهَي عَنِ الْفَحْشَاءِ وَ الْمُنكَر﴾.

يک ثقل محمود و ممدوح است که نماز زير بار آن مي‌رود و آن را تحمل مي‌کند که ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً﴾، آنها که بارشان سنگين است، سنگيني مادي است؛ مثلاً فرمود ما اسب و استر را آفريديم، براي اينکه بار سنگين شما را تحمل کند، اينکه ثقل معنوي نيست. فرمود اين مرکوب‌ها، حمار و بغال و امثال آنها، اينها ﴿تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ﴾؛[5] فرمود ما اسب‌ها و اينها را آفريديم بار شما را ببرد به جايي که خودتان به تنهايي بدون بار بخواهيد به آنجا برويد، خسته مي‌شويد. اين آقاياني که سفرهاي ييلاقي مي‌کنند در دامنه کوه، خودشان به تنهايي بخواهند بروند، سخت است، فرمود اين اسب‌ها و استرها و حمارها را ما خلق کرديم که بار سنگين شما را ببرند جايي که خودتان با دست خالي بخواهيد برويد، سخت است: ﴿تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلى‏ بَلَدٍ﴾ که ﴿لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ﴾. خودتان با دست خالي بخواهيد برويد خسته مي‌شويد. چگونه مي‌توانيد بارتان را حمل بکنيد؟! اين بار شما را حمل مي‌کند. اين بار سنگين است. گناه اين‌طور است. يک اسب و استر و يک حمار بايد آن بار را حمل کند. اگر ـ خداي ناکرده ـ کسي گرفتار ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[6] شد، آن بار ﴿أَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ﴾ را در قيامت بايد حمل بکند. آن بار سنگين باربر آن هم حمار است که ﴿إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾. آن بار سنگين، باربرش هم حمار، نماز جلوي اين بار را مي‌گيرد، نمي‌گذارد اين بار پيدا شود. نمي‌گذارد اين مشکلات تراکم پيدا کند و بار سنگين بشود: ﴿تَنْهي‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ﴾، اين کار دفع نماز است.

اما کار جذب نماز: ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً﴾، يک مطلب سنگين، وزين. اين که وزن کيلو و خرمن و اينها را ندارد. اين وزن معنوي را اين نماز حمل مي‌کند. فرمود سحر که برخيزي، اهل نماز شب باشي، اين چند تا کار را مي‌کند هم آن بار سنگين زشت را طرد مي‌کند، راحت مي‌شويد. هم اين محتواي وزين و سنگين را نصيب شما مي‌کند: ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً﴾، اصلاً حق سنگين است. حق سنگين است، باطل سبک است. همان باطلي که در فضاي حقيقت سبک است، در فضاي ماده سنگين است. آن بار سنگين است، کار حمار است. کار حمار کار سنگيني است.

اينها را قرآن بررسي کرده، فرمود اگر بخواهيد اين کتاب را تحمل کنيد، «اين رخش بايد تا رستم را ببرد». هر اسبي نمي‌تواند. يک بخش از قرآن مي‌خواهد تا قرآن را تحمل بکند. با علوم ديگر، با مباني ديگر، اول يک بخش از قرآن را انسان زيرسازي مي‌کند، مي‌فهمد، باور مي‌کند، بعد پايه‌هاي آن روي اين مي‌آيد، وگرنه با بخش‌هاي ديگر، با علوم ديگر، با ابزار ديگر، با فهم‌هاي عادي، با حرف بشري نمي‌شود حرف الهي را تحمل کرد. چون اين کار، کار سنگيني است، پس بلند شو، اول براي اينکه خوب گرم شوي، اين نخ را که من به شما دادم، ياد مي‌دهم که چگونه ببافي، چگونه بدوزي، چگونه ژاکت درست کني يا بلوز درست کني، آن وقت بعد گرم مي‌شدي. وقتي گرم شدي مي‌تواني بار را تحمل کني.

اگر گفتند که صلات ﴿تَنْهي‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ﴾، بي‌ترديد انسان مي‌تواند بگويد: «القرآن ينهي عن الفحشاء و المنکر»، براي اينکه غير از او چيزي ديگر نيست. اگر گفتند اين ژاکت يا بلوز گرم مي‌کند، آدم بي‌ترديد مي‌تواند بگويد که اين نخ و اين کاموا گرم‌ کننده است، براي اينکه اين بلوز غير از اين چيزي ديگر نيست. اين نماز غير از قرآن چيزي ديگر نيست؛ لذا در سوره مبارکه «اسراء» به جاي اينکه بگويد نماز صبح، مي‌گويد قرآن صبح: ﴿أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى‏ غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ﴾، حالا که شد، پس ﴿قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً﴾ يا ثلثين يا ثلث يا نصف. اگر نصف شد، خواستي بيشتر کني، مي‌شود ثلثين. خواستي کمتر کني، مي‌شود ثلث. اين تثليث، يعني «أي النصف و الثُلثان و الثُلث»، همه در بخش پاياني سوره مبارکه «مزمل» آمده است. فرمود اين برابر حالات شماست؛ ولي به هر حال سَحر بايد برخيزي، با قرآن تماس داشته باشيد، براي اينکه ما مي‌خواهيم بخش‌هاي ديگری از قرآن را به شما بگوييم.

در سوره مبارکه «حشر» و امثال «حشر» هم قرآن را مشخص فرمود. فرمود که اين کتاب لفظي دارد، مفهومي دارد، ما بشرهای عادي مکلّف به فهم و علم هستيم، همين! مکلّف به شهود و عرفان نيستيم، ما به برهان مکلّف هستيم. قرآن برهان اقامه مي‌کند، ما هم مکلّف هستيم عمل هم مي‌کنيم؛ اما اگر کسي اويس قرن خواست بشود، حارثة بن مالک  بخواهد شود که راه خاص حضرت امير را طي کند، آن راه خواص است، آن بر ما واجب نيست، آنچه بر ما واجب است، علم است. «طَلَبُ‏ الْعِلْمِ‏ فَرِيضَةٌ»،[7] نه «شهود الرّب فريضة».

اگر کسي آن راه اويس قرن را رفت و آنها «طوبي له و حسن مأب»! آنها جزء نوافل ماست؛ ولي آن که جزء فريضه ماست، برهان است. برهان يک وزن علمي دارد به اصطلاح ما، يک مقدار سخت است فهميدن آن، اما آن حقيقت يک چيز ديگر است که آدم مشاهده کند. مشاهده آن حقيقت کار آساني نيست، فرمود اين حقيقت قرآن اگر بر کوه نازل بشود، کوه را ريز ريز مي‌کند؛ اما قرآن بر ما نازل شد، همان‌طور که ذات أقدس الهي به حضرت فرمود قرآن بر تو نازل شد، به ما هم نازل شد، ﴿وَ أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ؛[8] اين قرآن براي ما هم نازل شد، در حد برهان، در حد علم، ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ،[9] قابل فهم است براي ما، اما آن محتوا و حقيقت قرآن را فرمود اگر ما به کوه بدهيم، ريز ريز مي‌شود. اين در سوره مبارکه «حشر» که فرمود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾ همين است. آيه 21 سوره مبارکه «حشر» اين است: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ﴾؛ همين کتاب! لفظش نه، مفهومش نه، علم و استدلال و برهانش نه، اينها چون حصولي است، اينها با چند سال درس و بحث حوزه و دانشگاه حل مي‌شود؛ اما حقيقت قرآن که بخواهد متمثّل بشود، اين را اگر به کوه بدهيم کوه ريز ريز مي‌شود. تو الآن بايد آن حقيقت را تحمل کني. اين‌طور نمي‌شود که بي‌سحر نمي‌شود، بدون نماز شب نمي‌شود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ، اين کتاب مي‌خواهد نازل شود.

در سوره مبارکه «رعد» هم مشابه اين را فرمود؛ آيه 31 سوره مبارکه «رعد» اين است: ﴿وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی‏ بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَميعاً﴾؛ اگر بنا شد با کتابي کوه زير و رو شود، همين کتاب است! اگر بنا شد که زمين با يک کتاب قطعه قطعه شود، با همين کتاب است! آن يک شهود ديگري است که حقيقت آن را آدم مشاهده مي‌کند. بعضي از اين علماي اخلاق اينها نقل کردند که دو نفر آمدند حضور مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به مناسبتی حضرت مثلاً غذايي يا چيزي تعارف کرد، فرمود شما چند لحظه قبل گوشت خورديد. عرض کردند ما صبح تا الآن چيزي نخورديم. حضرت دستور داد، ظرفی بياورند، بعد فرمود بالا بياوريد، بالا آوردند، گوشت قي کردند. فرمود اينکه آبروي مردم را برديد و غيبت کرديد همان است[10].

اين يک سَحر مي‌خواهد. اينکه ﴿لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً﴾،[11] حکم فقهي است. ﴿أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً﴾، ديگر حکم فقهي نيست. آن ﴿لا يَغْتَبْ﴾ نهي است، حرمتش فهميده مي‌شود؛ اما اينکه غيبت، گوشت مُرده است به آن صورت درمي‌آيد، اين در حوزه و دانشگاه نيست. اين پيغمبر و اهل‌بيت مي‌خواهد. اين را غزالي در احياء خود نقل کرد،[12] مرحوم فيض در محجّة نقل کرد[13] که به هر حال حضرت فرمود آنچه قي کرديد شما، همين است! اين اگر بخواهد ظهور پيدا کند، زمين تکه‌تکه مي‌شود درست مي‌شود، اين هست. آن که فرمود: ﴿أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً﴾، اينکه نمي‌خواهد به کسي بد بگويد؛ مي‌گويد حقيقت غيبت اين است، حقيقت آبروي مردم بردن اين است.

اگر بخواهيد به کسي نصيحت بکنيد، نصيحت غير از بدگويي و آبروريزي است ـ قبلاً هم مسئله نصيحت مطرح شد ـ نصيحت که يک واژه عربي است به معناي موعظه، سفارش، هدايت، سخنراني، سخن‌خواني، اينها نيست. آن کسي که جامه‌اي مي‌دوزد و مي‌بافد تا برهنه‌اي را بپوشاند، آن خياط را مي‌گويند ناصح، آن سوزن خياطي را مي‌گويند منصحه، اين جامه‌اي که او پوشيد و بدن ديگري گذاشت و آبروي او را حفظ کرد، به آن مي‌گويند نصاح. نصيحت، يعني اين سه اصل؛ آن خياط را مي‌گويند ناصح، آن سوزن‌ها را مي‌گويند منصحه، اين جامه‌اي که اين بافت و دوخت و روي پيکر کسي گذاشت تا آبروي او را حفظ مي‌کند، مي‌گويند نصاح. ما آبروريزي را مي‌گوييم نصيحتِ ائمه مسلمين! اينکه نشد. ما منتظريم که ـ معاذالله ـ کسي بيفتد تا پاي او را بگيريم! اين مشکل ماست؛ اما اگر ـ خداي ناکرده ـ کسي افتاد ما دستش را گرفتيم، اين مي‌شود نصيحت. اصلاً نصحيت براي ائمه مسلمين نه يعني نقد، نه يعني سخنراني؛ يعني جامه بافتن و آبروي ديگري را حفظ کردن. اين يک حقيقت است واگر کسي بخواهد اين‌گونه از معارف را به صورت حقيقت دربياورد، اين سَحر مي‌خواهد، آن هم پيغمبر مي‌خواهد، آن هم نماز شب مي‌خواهد، قول ثقيل مي‌خواهد، اين است. فرمود اين الفاظ را خيلي آسان است کسي گوش بدهد يا مثلاً خيلي سخت نيست؛ اما ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً﴾، آنچه به کوه بدهيم، متلاشي مي‌شود، آنچه ﴿لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ﴾ همين قرآن است، اين را مي‌خواهيم به شما بدهيم، بنابراين اين نمي‌شود که شما همين‌طور به صورت عادي بخواهيد تلقّي کنيد. بايد برخيزيد کاملاً حواستان جمع باشد!

در بحث ديروز به اينجا رسيديم که کلّ عالم را رحمت دارد اداره مي‌کنيد؛ يعني ذرّه‌اي غضب در عالم نيست. اين مهندسي عالم است، چرا؟ براي اينکه اين دعاي شريف «جوشن کبير» يا ساير ادعيه اسماي حسناي خدا را مشخص کرد. حالا هزار اسم يا کمتر و بيشتر! آن اسم أعظم بعد از «الله»، که اعظم اسماست، نام مبارک «الرحمٰن» است. شما ببينيد در هيچ‌جا «الرحمٰن» صفت براي چيزي قرار نمي‌گيرد؛ اما «الرحيم، الرئوف، الودود، الشافي»، اينها صفت قرار مي‌گيرد. «الرحمٰن» براي هميشه موصوف است، چون «الرحمن»، کار «الله» را مي‌کند برای اينکه اسم اعظم است؛ يعني مهندسي عالم به دست «الرحمٰن» است. عالم تمام خط‌کشي‌هاي آن و تمام اضلاع آن و تمام مواد ساخت و سازش را «الرحمٰن» دارد اداره مي‌کند. چيزي به نام غضب در عالم نيست. جهنم چيست؟ جهنم مظهر عدل است. اگر اين استکبار را، اين صهيونيسم را، اين صدام را نسوزاند که عالم بي‌نظم مي‌شود. بهترين جا براي تنبيه تبهکاران همين جهنم است، عدل خداست. ـ معاذالله ـ عدل رحمت است يا غضب؟ عدل رحمت است.

خداي سبحان به پيغمبر فرمود تو در سحر برخيز! ببين من چه کار مي‌کنم، تو همان کار را بکن! تو مظهر من هستي، خليفه من هستي، خليفه کار مستخلف‌عنه را مي‌کند. اين «نگار به مکتب نرفته»[14] را گفت من در عالم چه کار مي‌کنم؟ من با «الرحمٰن» کار مي‌کنم. اين بيان نوراني امام سجاد در صحيفه از غرر بيانات است. حضرت نفرمود «يا من زادت رحمته غضبه»، آن «زادت رحمته غضبه» که در خيلي جاهاست، رحمت خدا بيش از غضب خداست بله؛ اما حضرت فرمود: «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏»؛[15] يعني غضب در عالم هست؛ اما غضب مأموم است، يک امام مي‌خواهد. امام غضب، غضب نيست؛ امام انتقام، انتقام نيست. امام غضب، امام انتقام، عدل و رحمت است. رحمت الهي پيشاپيش مي‌رود، نقشه مي‌کشد، مي‌گويد اينجا جاي سوخت و سوز صدام‌هاست، آنجا جاي بهشت شهداست، اين است. اين رحمت است يا غضب است؟! اگر کسي بگويد هيچ غضبي در عالم نيست، حرف صحيح قرآني زده است. نقشه اين عالم را چه کسي کشيده است؟ رحمان. چه کسي گفته بسوز و چه کسي بساز؟ به چه چيزي گفته بسوز و به چه کسي گفته بساز؟ «الرحمٰن». «وَ أَنْتَ الَّذِي تَسْعَي رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِه‏»، ما يک امام در عالم بيشتر نداريم و آن «الرحمٰن» است. «الرحمٰن» مي‌گويد صهيونيسم و استکبار و صدام را بگير و بسوزان، شهيد را بگير و بپروران! هر دو رحمت است. غضبي در کار نيست.

بله! آن يکي نسبت به ديگري بله، غضب است؛ اما هر دو عدل است. عدل که نمي‌شود رحمت نباشد. فرمود منِ خدا اين‌ گونه کار مي‌کنم. نقشه عالم به دست من است: ‏﴿رَحْمَتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾،[16] «وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ»،[17] «دعاي کميل»؛ يعني کلّ عالم را يک مهندس دارد اداره مي‌کند به عنوان رحمت. فرمود من اين‌طور هستم، تو را مي‌خواهم اين‌طور تربيت کنم. عده‌اي کافر هستند، ملحد هستند، مشرک‌ هستند، جنگ‌ها را بر تو تحميل مي‌کنند؛ اما تو با اين امت چه کار بايد بکني؟ مثل يونس قهر بکني، اين نه! ﴿وَ لاَ تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ،[18] مبادا آنجا بروی. با اينها باش! ولي ﴿وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً﴾، هَجر جميل اين است که جامعه را به هَم نزني، حرف همه را گوش بدهي، جنگ کردند، دفاع بکني، اگر خودت پيروز شدي، بگويي: «إذهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقَاء»،[19] اين مي‌شود رهبر! اين مي‌شود خليفه آن مستخلف، آن مستخلف‌عنه «رَحْمَتَه وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ء»، تو هم ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾.[20]

اين اختصاصي به ما مسلمان‌ها ندارد. اين در سه حوزه وجود مبارک حضرت رحمت است، مگر ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ را پيغمبر قرار نداد؟! مگر ما دو تا ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ داريم؟! يکي «الله» است که ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ است ـ معاذالله ـ يکي هم پيغمبر؟ يا يک ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ بالذات داريم «هو الله سبحانه و تعالي»، يک آينه‌اي داريم که آن ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ را نشان مي‌دهد، وگرنه درباره خود پيغمبر وارد شد که ﴿كَافَّةً﴾،[21] يک؛ ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾، دو. اين ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ به صورت پيغمبر است. اينکه ـ معاذالله ـ در عرض او که نيست، يک آينه تمام قدي است که او ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ را نشان مي‌دهد.

فرمود من با تبهکاران چه کار مي‌کنم؟ تا آخرين فرصت به اينها مهلت مي‌دهم. من با عدل با اينها رفتار مي‌کنم. تو هم قهر نکن! ﴿وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً﴾، هَجر جميل اين است که با مردم بودن، اشکالات اينها را حل کردن، در رذايل از اينها فاصله گرفتن، در فواضل و فضايل با اينها بودن، هم منطقه ملي و محلي را اداره کردن؛ يعني حوزه اسلامي، هم منطقه بين‌المللي، يعني موحدان اعم از مسلمين و مسيحي‌ها و زرتشتي‌ها و يهودي‌ها، دو؛ هم منطقه انساني يعنی کفار و ملحدان و مشرکان، براي همه برنامه دارد. فرمود اين ﴿نَذيراً لِلْبَشَر﴾،[22] ما با بشر کار داريم؛ چه مسلمان، چه مشرک ما براي اينها برنامه داريم. ﴿لِلْعالَمينَ نَذيراً﴾،[23] ﴿ذِكْري‏ لِلْبَشَرِ﴾[24] حقوق بشر يعني همين. ما در بخش سوم هم برنامه داريم، تو اگر بخواهي در هر سه بخش خليفه من باشي، بايد ببيني من با «الرحمٰن» دارم عالم را اداره مي‌کنم. تو هم با عنوان ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ مي‌تواني آينه من باشي، همين! اين کار، کار آساني نيست. اين يک سحر مي‌خواهد، بيداري مي‌خواهد، بار قرآن مي‌خواهد، هَجر جميل مي‌خواهد، استعانت به صبر مي‌خواهد. اينکه فرمود: ﴿وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ﴾؛[25] يعني چه؟ باز هم شما همين را بررسي بکنيد، مي‌بينيد که چيزي غير از قرآن از در نمي‌آيد. صلات که قرآن ممثّل است، صبر که دستور نماز است. دستور قرآن کريم است. فرمود اگر يک حادثه‌اي، مشکلي براي شما پيش آمد، خيلي جزع نکنيد، با صبر مسئله را حل کنيد. اين‌طور نباشد که جزع بکنيد، شما مي‌توانيد بر عالم مسلّط شويد. ما اصلاً براي شما مسخّر کرديم. اصلاً زمين را براي شما مسخّر کرديم، آسمان را برای شما مسخّر کرديم. چه هست که براي شما مسخّر نکرديم؛ منتها بيکاري ما و تنبلي ما و عدم توجه ما، اين سيل‌ها را، ما خانه رود را خراب کرديم، او هم خانه ما خراب کرد. رودخانه يعني چه؟ رودخانه يعني خانه رود. اينکه رفتند کنار رود، رود يک بستر مي‌خواهد، آن کسي که عمداً يا با بررسي‌هاي نابجا خانه رود را خراب مي‌کند، رود هم خانه ما را خراب مي‌کند. اين حداقل صد متر جا براي آن است. هيچ يعني هيچ أحدي حق ندارد حريم رودخانه را به هَم بزند. وقتي حريم رودخانه را به هم بزند، همه جا را به هَم گرفتند يا ويلا ساختند يا پارک ساختند، يا فلان ساختند، کسی که خانه رود را خراب بکند، او هم مي‌آيد خانه آدم را خراب مي‌کند. اين ظلم نکرده است، مگر به ما نگفتند حريم رودخانه يعني حريم رودخانه! برای اوست، اصلاً خانه اوست، ما دلمان مي‌خواهد خانه کسي را خراب بکنيم، او نيايد خانه ما را خراب بکند، اين که نمي‌شود!

فرمود من جهان را با رحمت دارم اداره مي‌کنم. تو اگر خليفه من هستي، مظهر من هستي، بايد با ابوسفيان‌ها بسازي. با عموي خود که ﴿تَبَّتْ يَدا أَبي‏ لَهَبٍ وَ تَبَّ﴾،[26] با او بايد بسازي، ساخت. خيلي سخت است. آن‌طور پاهاي مبارک حضرت را مجروح کردند، آن ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾ را، فرمود بايد بسازي، براي اينکه تو می‌خواهی مرا نشان بدهي، آينه من بايد باشي. من ذرّه‌اي غضب در عالم ندارم. هيچ!

پرسش: ...

پاسخ: بله، همين است، عدل است. قوم عاد، قوم ثمود، اينها کساني بودند که ﴿لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلاَدِ،[27] همه اينها بودند. چندين بار انبيايشان گفتند، اوليايشان گفتند، راهنمايي کردند، اينها طغيان ورزيدند: ﴿كَذَّبَتْ ثَمُودُ﴾،[28] به آن ﴿فَتَعاطی‏ فَعَقَرَ﴾،[29] فرمود اين ناقه‌اي که شما پيشنهاد داديد، از راه غيب براي شما آورديم، همه برکات را داديم، کاري به اين ناقه نداشته باشيد. توطئه کردند: ﴿إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها﴾،[30] ﴿فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها﴾،[31] فرمود شما هر چه خواستيد ما به شما داديم. اين ناقه غيبي که پر برکت‌ترين حيوان بود براي شما، اين را چرا عقر کرديد؟ ما ذرّه‌اي غضب در عالم نداريم. غضب البته نسبي است، رحمت رحيميه درباره غضب، ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمينَ مُنْتَقِمُونَ﴾،[32] اين ﴿ذُو رَحْمَةٍ واسِعَةٍ﴾ براي مؤمنين، آن ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمينَ مُنْتَقِمُونَ﴾ اين در بخش داخلي است.

اما امام اين اوصاف، رهبر او اوصاف، رحمانيت مطلقه است. همين را به وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) داد، فرمود: ﴿وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ﴾، اين رسالت جهاني است. ﴿رَحْمَةً لِلْعالَمينَ﴾؛ يعني مظهر ما هستي. براي اين کار قرآن کتابي است که ﴿ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾[33] در قيامت همين کتاب ظاهر مي‌شود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ﴾ مي‌شود. ﴿وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ﴾ همين مي‌شود؛ اما اگر به اين فکر هستي که عده‌اي ناسازگار هستند عالم که تمام نشده است، ما که اينها را رها نکرديم، اگر عده‌اي به ياري دين قيام کردند: ﴿إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ﴾،[34] اگر بخش ضعيفي هستند، ما ولايت آنها را تحمل مي‌کنيم؛ اما اگر هيچ کسی نبود، من خودم تنها به ميدان مي‌آيم. اين «ذرني، ذرني» که در قرآن هست، فرمود حواست جمع باشد! اگر يک وقت ديگران کمک نکردند، من تنها مشکل را حل مي‌کنم.

درباره آن وليد فرمود: ﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً؛[35] اين حالا خيلي تندروي مي‌کند، بگذار من تنها خودم اين مشکل را حل مي‌کنم؛ اين سوره مبارکه «مدثر» آيه ده به بعد فرمود: ﴿عَلَی الْكافِرينَ غَيْرُ يَسيرٍ ٭ ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً، اين بحثي که ديروز مطرح کرديم، اين بحث برای اولين گروه آزادي آزادگان است. اين حرف برای سي سال قبل است که هيچ کسي نسبت به اين گروه اول، نه گروه‌هاي بعدي. گروه‌هاي بعدي در اثر ارتباط دو کشور ردّ و بدل شدن اسراي مقابل، ما اسير پس داديم، اسير پس گرفتيم؛ اما اين گروه اول هيچ کسي واسطه نشد، اينها را آزاد بکنند. اينها ممنون هيچ کسي نيستند، نه ممنون امام هستند، نه ممنون امت، براي اينکه هيچ کسی خبر نداشت که صدام به کويت حمله مي‌کند آن وقت بيگانه‌ها مي‌آيند ناچار هستند که عده‌اي را آزاد کنند. بعدها که روابط دو کشور برقرار شد، ديپلماسي برقرار شد، وزرات امور خارجه بنا شد دخالت بکند، آن وقت استرداد اسرا شروع شد بله، آن گروه‌هاي دوم و سوم اين‌طور بودند.

پس گاهي خداي سبحان يک‌طوري مي‌کند که أحدي دخالت نکرد. خيلي از ما شايد همين را تجربه داريم. يک وقتي که احدي به داد ما نرسيد، مگر او. درباره انتقام هم فرمود، فرمود شما نگران چه هستيد؟ اين وليد اين‌طور دهن‌کجي مي‌کند، مگر من مي‌گذارم؟ «ذرني» يعني برو کنار، من خودم حل مي‌کنم مسئله را. ﴿ذَرْني‏ وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً ٭ وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً ٭ وَ بَنينَ شُهُوداً﴾ اين «ذرني، ذرني»هايي که آمده از همين قبيل است.

در همين آيه محل بحث که الآن ما هستيم، اينجا هم يک کلمه «ذرني» هست، فرمود: ﴿ذَرْني‏ وَ الْمُكَذِّبينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَ مَهِّلْهُمْ﴾، چند روزي به اينها مهلت مي‌دهم، من خودم تنها حل مي‌کنم. ببينيم چه کسي جهاد مي‌کند، چه کسي حاضر است، چه کسي حاضر نيست. اين‌طور نيست که ـ معاذالله ـ عالم حساب و کتاب نداشته باشد. فرمود ما منتظريم: ﴿إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ﴾، يک؛ جهاد بکنيد، دو؛ وارد شديد ما شما را ياري مي‌کنيم، سه؛ نشد من خودم مسئله را حل مي‌کنم. همه‌جا همين‌طور است. فرمود اين‌طور نيست که ما حالا عالم را خلق کرديم به دست هر کسي بدهيم. اين «ذرني، ذرني»ها يعني اين، يعني بگذار من خودم حل مي‌کنم. نگران هيچ چيزي نباش!

ولي چرا ما حالا تماشاچي باشيم؟ که بگذاريم کار به دست ديگري از راه فرشته‌ها حل بشود؟ چرا به دست ما حل نشود؟ اين دعاي نوراني ماه مبارک رمضان در بخش پاياني «وَ اجْعَلْنِي‏ مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِكَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِي غَيْرِي»؛[36] خدايا شما بخواهي با فلان مَلک کار را حل کني، چرا اين کار را بکني؟ به دست من حل کن! نه اينکه ديگري خورد من تماشاچي باشم. خدايا توفيقي بده که دين تو به دست من ياری شود! مرا کنار بگذاري و افرادي ديگر باشد، اين کار را نکن! فرشته‌ها بيايند، اين کار را نکن! به دست من دين خود را ياري کن! اين کم مقامي نيست، «وَ اجْعَلْنِي‏ مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِكَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِي غَيْرِي»! آن جايي که خدا مي‌فرمايد من خودم تنها حل مي‌کنم؛ يعني ملائکه هم در کار هستند، فرمود خدايا تو که مي‌خواهي به دست ملائکه کار را حل بکني به دست ما حل کن! اين است که آدم وقتي مهمان او شد، به ما ياد مي‌دهند که از ميزبان خود چه بخواهيد. اين کم مقامي نيست! فرمود تو مي‌خواهي دين خود را ياري کني؟ بله، ياري بکن. حالا چرا ما نه و فلان فرشته باشد؟! فرشته فرشته است، بله خوب است؛ حالا او بايد دين تو را ياري بکند و ما دين تو را ياري نکنيم، چرا؟! فلان آقا بيايد دين تو را ياري بکند، ما ياري نکنيم، چرا؟! او هم بکند؛ ولي ما را تو محروم نکن! من مهمان تو هستم، تو ميزبان من هستي، من از تو مي‌خواهم که دين خود را به دست من ياري کني، «وَ اجْعَلْنِي‏ مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِينِكَ». اينکه حسد نيست! «وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِي غَيْرِي»، اين را گفتند در شب‌هاي ماه مبارک رمضان بخوانيد.

پس معلوم مي‌شود اين راه باز است. فرشته کارهاي فراواني دارد، داشته باشد! اما حالا ما برويم  کنار و ملائکه بيايند دين شما را ياري بکنند، چرا؟ ما هم بشويم مَلک. اين بيان نوراني حضرت امير است در نهج که انسان عفيف يک فرشته است: «لَكَادَ الْعَفِيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَة»،[37] مگر ملائکه چه کار مي‌کنند؟ پاک هستند. ما حالا يک موجود مادي هستيم که در زمين زندگي مي‌کنيم، ما هم مي‌توانيم پاک باشيم. حالا از ما کسي نخواست که مثل انبيا و اوليا و پيغمبر و ائمه باشيم. ما همان مقداري که مقدور ماست، تکليف ماست، می‌توانيم پاک باشيم ـ إن‌شاءالله ـ توفيق نصيب ما شود!

«و الحمد  لله رب العالمين»



[1]. المحاسن(برقي)، ج1، ص44.

[2]. سوره عنکبوت، آيه45.

[3]. سوره اسرا، آيه78.

[4]. سوره عنکبوت، آيه13.

[5]. سوره نحل، آيه7.

[6]. سوره فرقان، آيه44.

[7]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص30.

[8]. سوره نحل، آيه44.

[9]. سوره بقره، آيه129.

[10]. جوامع الجامع، ج4، ص158؛ مجمع البيان فی تفسير القرآن، ج9، ص203؛ « ... قَالا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا تَنَاوَلْنَا فِي يَوْمِنَا هَذَا لَحْماً قَالَ ظَلَلْتُمْ تَأْكُلُونَ لَحْمَ سَلْمَانَ وَ أُسَامَة».

[11]. سوره حجرات، آيه12.                       

[12]. إحياء علوم الدين، ج‏9، ص55.

[13]. المحجة البيضاء في تهذيب الإحياء، ج‏5، ص260.

[14]. غزليات حافظ، شماره167؛ «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ٭٭٭ به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد».

[15]. الصحيفة السجادية، دعاي16.

[16]. سوره اعراف، آيه156.

[17]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج4، ص72.

[18]. سوره قلم، آيه48.

[19]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏3، ص513.

[20]. سوره انبياء، آيه107.

[21]. سوره سباء، آيه28.

[22]. سوره مدثر، آيه36.

[23]. سوره فرقان, آيه1.

[24]. سوره مدثر، آيه31.

[25]. سوره بقره، آيه45.

[26]. سوره مسد، آيه1.

[27]. سوره فجر, آيه8.

[28]. سوره شعرا, آيه141؛ سوره قمر، آيه23؛ سوره حاقه، آيه4؛ سوره شمس، آيه11.

[29]. سوره قمر, آيه29.

[30]. سوره شمس, آيه12.

[31]. سوره شمس, آيه14.

[32]. سوره سجده، آيه22.

[33]. سوره اعراف، آيه187.

[34]. سوره محمد، آيه7.

[35]. سوره مدّثّر, آيه11.

[36]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص568.

[37]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت478.