دیگر اخبار
پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

شناسه : 27729675


سوره مبارکه «قارعه» آیات 1 تا 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿الْقارِعَةُ (1) مَا الْقارِعَةُ (2) وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ (3) يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ (4) وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (5) فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ (6) فَهُوَ في‏ عيشَةٍ راضِيَةٍ (7) وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ (8) فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ (9) وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ (10) نارٌ حامِيَةٌ (11)﴾.

اين سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن «القارعة» است و ظاهراً در مکه نازل شد، برخي از اوصاف قيامت را تبيين مي‌کند. در جريان معاد کيفيت تبديل دنيا و آخرت مطرح است و کيفيت تغيير وضع دنيا و وضع آخرت طرح مي‌شود. يک وقت وارد جزئيات مي‌شود که کوه‌ها چه خواهد شد؟ درياها چه خواهد شد؟ اين پستي و بلندي‌ها و ناهمواري‌ها چه خواهد شد؟ اين وضع زمين، آن هم وضع دريا و اما وضع نظام سپهري ستاره‌ها چه مي‌شود؟ شمس چه مي‌شود؟ قمر چه مي‌شود؟ يک سلسله سور مربوط به نظام سپهري است نظام سماوات است.

در تمام اين بخش‌هاي وحشتناک، مردان الهي آرام و ثابت هستند. علل و عوامل فراواني دارد که بعضي در آيات و بعضي در روايات مشخص است آنچه با سند معتبر عقلي يا نقلي ثابت شده است «علي الرأس و العين» و اما در تمام اين صحنه‌ها مردان الهي آرام‌اند هيچ رنجي نمي‌بينند هيچ صداي سختي را نمي‌شنوند هيچ منظره هولناکي را نمي‌بينند هيچ فشاري را از جمعيت يا گرما احساس نمي‌کنند، نه غرّش جهنّم را مي‌شنوند و نه سر و صداي مردم جهنّمي را.

بنابراين براساس اينکه: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً[1] در تبيين‌هاي قبلي روشن شد همان طوري که اگر يک کوره بلندي بخواهد آهن را ذوب کند فلزي را به بار بياورد فولادي بسازد و مانند آن، اين کوره‌هاي بلند سه تا کار دارند: اول آن مواد سوخت و سوزشان را که سابقاً ذغال‌سنگ بود يا حالا نفت است گازوئيل است بنزين است هر چه هست اين را فراهم مي‌کنند و در اين کوره مي‌ريزند که آماده بشود. بعد يک ماده‌هاي تي‌ام‌تي سوختني که آتش‌زنه يا آتش‌گيره است آن را برقرار مي‌کنند مي‌ريزند مي‌دمند اين کوره گُر مي‌گيرد. وقتي گُر گرفت و کاملاً فضا داغ شد آن وقت آن ماده‌ها را مي‌ريزند به هر صورت که مي‌خواهند در مي‌آورند، اگر فولاد است و اگر فلز ديگر است در مي‌آورند.

در جريان جهنّم آن طوري که ذات اقدس الهي ترسيم کرده است هر سه خود انسان‌اند! هيزم‌هايي که براي جهنّم مي‌آورند، فرمود قاسطان، ظالمان، منحرفان و کج‌انديشان اينها هيزم جهنّم‌اند ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً حالا از جاي ديگر هيزم بياورند يا نياورند، اگر دليل عقلي و نقلي معتبر آمد «علي الرأس و العين»، ولي اين آيه مي‌گويد که هيزم جهنم ظالمان‌اند، يعني ظالمان هيزم جهنّم هستند.

اين هيزم‌ها را که ريختند و پر کردند، بايد «الوَقُود: ما تُوقَدُ بِه النّار»[2] که آتش‌زنه يا آتش‌گيره است آن را با اين هيزم‌ها مرتبط کنند تا اينها مشتعل بشود و گُر بگيرد آن را وقود مي‌گويند که حالا يا آتش‌زنه است يا آتش‌گيره مثل اينکه کبريت مي‌زنند که اين روشن شود آتش شود. آن هم انسان‌ها هستند که ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ[3] حجاره هم ظاهراً آن سنگ‌هايي که به صورت بُت درآوردند و بت‌پرستان مي‌پرستيدند سوزاندن سنگ که کار هيزم را بکند يا کار وقود را بکند اثري براي سنگ نيست، چون سنگ در هر حال مسبّح خداست، چه اينکه خود جهنّم تسبيح‌گوي خداست. عمده آن است که بت‌پرستاني که اين سنگ‌ها را مي‌تراشيدند ﴿أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ﴾[4] اينها رنج بيشتري ببرند.

به هر تقدير ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ، آن ناس هم ائمه کفر هستند رهبران کفر هستند رهبران غارت و بغي و امثال ذلک‌اند که فرمود: ﴿كَدَأْبِ آلَ فِرْعَوْنَ﴾[5] وقتي جريان ﴿وَقُودُ النَّار﴾[6] را قرآن تبيين مي‌کند نمونه‌اش را مي‌گويد مثل آل فرعون است. پس افرادي که رهبران کفر و شقاق و نفاق بودند اينها جزء وقود هستند توده تبهکاران هيزم هستند. وقتي اين هيزم‌ها با آن ﴿وَقُودُ النَّار﴾ تماس گرفتند کل جهنّم گُر مي‌گيرد؛ آن وقت خود همين‌ها که هيزم بودند مي‌سوزند البته هيزم نسوزند دوباره ﴿كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيراً﴾[7] خواهد بود آن وقود هم اين چنين هستند، عده‌اي را هم که وارد مي‌کنند و اين ساختار جهنم مي‌شود.

در تمام اين صحنه‌ها با اينکه زفيري دارد و شهيقي دارد مردان الهي نه صداي زفير نه صداي شهيق هيچ چيزي را نمي‌شنوند. در جريان صحنه قيامت صداهاي فراواني است که کوبنده است گوش‌خراش است، حادثه‌هاي تلخ و گوش‌خراش و توان‌فرسا مي‌شود «قارعة» که درباره عده‌اي در قرآن کريم فرمود: ﴿تُصيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ﴾[8] ولي در قيامت اين قارعه کبري هيچ آسيبي به مردان الهي نمي‌رساند فرمود درست است که ﴿الْقارِعَةُ ٭ مَا الْقارِعَةُ ٭ وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ ٭ يَوْمَ﴾ اين چنين مي‌شود اما کساني که داراي اعمال صالح و وزين‌اند مردان وزيني‌اند، کساني که برابر ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلا﴾[9] در آن محضر و مشهد هستند کساني که ﴿فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ ٭ فَهُوَ في‏ عيشَةٍ راضِيَةٍ﴾[10] در آن مشهد و محضر هستند اينها اصلاً آسيبي نمي‌بينند. نه در طولاني بودن زمان اينها احساس طولاني مي‌کنند نه در هولناک بودنِ زمينه‌هاي آن زمان اينها احساس هراس دارند نه در عوامل و علل ديگر.

بارها اين حديث به عرض شما رسيد که وقتي وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود آن روزي که در صحنه قيامت حاضر مي‌شود که ﴿كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ﴾؛[11] عرض کرد: «مَا أَطْوَلَ هَذَا الْيَوْمَ»؛ چه روز طولاني است! و چه چيزي اين روز را طولاني کرده است؟ حضرت طبق اين نقل فرمود: «وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ»، اين روز براي مؤمن «صَلَاةٍ مَكْتُوبَة»[12] به اندازه يک نماز واجب است. حالا بر فرض نماز ظهر با همه تعقيباتش بشود ده دقيقه يا پانزده دقيقه حداکثر.

اين پنجاه هزار سال به اندازه پنج دقيقه است قارعه بودن، داحيه داشتن و ساير علل و عوامل دردناک آن را همراهي کردن همگاني نيست. اگر هيزم جهنم را از جنگل نمي‌آورند و خود شخص هيزم است، کساني که در تمام مدت عمر حرف بدي نزدند آتشي روشن نکردند هر جا آتش نفاق و خلاف بود سعي کردند که خاموش کنند هيچ آتشي را روشن نکردند، اصلاً در صحنه قيامت قارعه‌اي را احساس نمي‌کنند. چه اينکه درباره جهنم هم ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا،[13] «حسيس» آن مقدار کمي است که به حس مي‌آيد؛ اصلاً به حس اينها نمي‌آيد چه اينکه در دنيا اصلاً به فکر بدانديشي و بدگماني و بدکاري و بي‌انضباطي نبودند در آخرت هم همين طور هستند.

بنابراين هر کسي در کنار سفره مائده و مأدبه خود نشسته است. درست است که درباره ﴿الْقارِعَةُ﴾ با تعبيرات سنگيني عظمت آن روز را بازگو مي‌کند؛ اما قبلاً مي‌فرمايد: ﴿الْقارِعَةُ ٭ مَا الْقارِعَةُ ٭ وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ ٭ يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ ٭ وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ﴾؛ فرمود اين سلسله جبال خواه سلسله جبالي که در شمال است يا در جنوب يا در شرق است يا در غرب، به هر حال نگهبان زمين است. اگر خود درياها تسجير مي‌شود گداخته مي‌شود، سلسله جبال هم اين چنين هستند؛ لکن در اندکاک و قارع بودن سلسله جبال فرمود اول اين سلسله جبال دو خصيصه دارد: يکي حجيم است، يکي وزين؛ حجم بلندي دارد و وزن سنگين. فرمود ما اول وزن آن را مي‌گيريم حجمش مي‌ماند. اين سلسله جبال ﴿كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ﴾ است، مثل پنبه‌هاي ندّافي شده است پنبه را براي اينکه اين را به صورت لحاف يا غير لحاف در بياورند اين را مي‌زنند، وقتي زدند پراکنده شد باز شد حجم آن زياد است، ولي وزنش همان است و کمتر مي‌شود. اين را مي‌گويند «عِهن منفوش» يعني پنبه ندافي شده. پس اگر در جريان قيامت سؤال بکنند ﴿وَ يَسْئلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ﴾،[14] فرمود اگر سؤال بکنند سلسله جبال به چه صورت درمي‌آيد؟ پاسخ آن اين است که الآن هم حجيم است هم وزين، بعد وزنش کاسته مي‌شود وزن گرفته مي‌شود حجم مي‌ماند ﴿كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ﴾. بعد فرمود سؤال مي‌کنند که اين گودال‌ها پستي‌ها حفره‌ها و آن بلندي‌ها به نام کوه اين به چه صورت در مي‌آيد؟ فرمود ما اين را مي‌کوبيم ريز ريز مي‌کنيم؛[15] نظير آنچه کليم الهي به سامري فرمود ما اين را نسف مي‌کنيم ﴿لَنُحَرِّقَنَّهُ﴾ آتش مي‌زنيم و مي‌ريزيم در دريا.[16] پس اول وزن گرفته مي‌شود و حجم مي‌ماند؛ ثانياً حجم هم گرفته مي‌شود ذرات ريزش را تسطيح مي‌کنيم. آن وقت اين پستي و چاله‌ها هموار مي‌شود که ﴿لاَّ تَرَي فِيهَا عِوَجاً وَ لاَ أَمْتاً﴾[17] نه کجي در سطح زمين ديده مي‌شود نه أمت و برجستگي و برآمدگي، نه فرورفتگي و نه برآمدگي است. پس سلسله جبال اول وزنش را از دست مي‌دهند بعد حجمشان را، ذرات پراکنده مي‌شوند و آن ناهمواري‌هاي زمين هموار مي‌شود به طوري که ﴿لاَّ تَرَي فِيهَا عِوَجاً وَ لاَ أَمْتاً﴾، نه کجي هست نه فرورفتگي و مانند آن اين درباره کره زمين.

کساني که مستقيم بودند در همه موارد صراط مستقيم را طي کردند هيچ کدام از اين صحنه‌ها را نمي‌بينند، هيچ صحنه‌اي براي آنها رُعب‌آور نيست؛ لذا مي‌فرمايد اين کوبيدن هست، اين کوه کوبيدن هست اين دره کوبيدن هست اين دريا آتش زدن هست همه اين صحنه‌ها هست و اما کساني که عملشان وزين است ﴿مَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ﴾ کسي است که ﴿إِنَّا سَنُلْقي‏ عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً﴾ را امام خود قرار داد، وزين بود، نه ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ﴾[18] بود، نه علل و عوامل ديگري مانع سبک‌سري و سبک‌مغزي او بود؛ او يک انسان وزيني بود که نه به فکر اختلاف بود نه به فکر تخلف. فرمود اينها کساني‌اند که ﴿ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ﴾ هستند اينها ﴿فَهُوَ في‏ عيشَةٍ راضِيَةٍ﴾ در يک زندگي رضايتمندي هستند، در حقيقت انسان راضی است نه آن معيشت. وقتي کامل شد مي‌گويند معيشتش راضي است؛ در حقيقت او در روح و ريحان و رضوان به سر مي‌برد و در بخش پاياني سوره مبارکه «واقعه» دارد که مردان الهي اگر مقربين باشند ﴿فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ[19] اگر يک عده هيزم‌اند يک عده ريحان‌اند، اگر يک عده هيزم‌اند يک عده نعيم‌اند، اگر يک عده هيزم‌اند يک عده گُل هستند و گلستان‌اند. اينجا که چيزي در تقدير نيست که «فله روح» يا «فله ريحان» نخير! خودش روح و ريحان است. اگر کسي در مقام هويت روح و ريحان بود او را قارعه‌اي مي‌شنود نه بوي بدي را إستشمام مي‌کند نه منظره هولناکي، نه صداي گوش‌خراشي او را مي‌رنجاند، ﴿فَهُوَ في‏ عيشَةٍ راضِيَةٍ﴾ و اما کساني که نامه اعمالشان سبک است، اينها کساني‌اند که در دامن جهنم پرورانده مي‌شوند آن شعله‌هاي جهنم که هاويه است به منزله مادر اوست و او را در دامن خود مي‌سوزاند پرورش جهنم به سوزاندن است پرورش هر چيزي به حسب خود اوست. وقتي بنا شد جهنم مادري بکند تغذيه بکند شيري که مي‌دهد ﴿يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾[20] خواهد بود و اگر لوازم ديگري مي‌دهد که آن هم پوست را مي‌کَنَد گوشت را جدا مي‌کند و مانند آن.

در جريان ميزان قبلاً هم ملاحظه فرموديد که در سوره مبارکه «اعراف» فرمود: ﴿وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾[21] نه «و الوزن حقٌّ»، نه وزني هست اعمالي را مي‌سنجند! در جريان سنجش اعمال چهار پنج گروه هستند که در بخش پاياني سوره مبارکه «کهف» و سوره «توبه» آمده؛ يک عده حق محض‌اند که اينها جز خير و برکت چيزي ديگر ندارند، يک عده کافر صرف‌اند که عمل خير ندارند تا اينکه انسان آن را با ترازو بسنجد فرمود: ﴿فَلا نُقيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً﴾[22] اين درباره گروه دوم. گروه سوم کساني‌اند که ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً﴾،[23] گناهاني دارند ثواب‌هايي دارند براي آنها ترازو نصب مي‌شود يک عده هم ﴿مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ﴾[24] هستند آنها هم حسابشان جداست. به هر حال در سنجش ميزاني هست يعني ترازو، دو کفه است که يکي جاي وزن است يکي جای موزون. در ميزان که شاهيني براي تعديل هست يک کفه‌اش که مثلاً سنگ مي‌گذارند يک کفه‌اش نان مي‌گذارند که نان مي‌شود موزون و سنگ مي‌شود وزن. پس براي ترازو سه عنصر است: يکي خود آن ترازو که شاهيني دارد و هسته مرکزي دارد براي تعديل، يکي هم کفه وزن دارد، يکي هم کفه موزون. در قيامت فرمود وزنش حق است يعني ما سنگ نمي‌گذاريم که با سنگ اعمال و عبادات و عقيده و فکر و ذکر را بسنجيم با حقيقت مي‌سنجيم. در يک کفه حقيقت مي‌گذارند؛ لذا با «الف و لام» ذکر کرد، نفرمود يک وزني هست. در تلقين ميت و مانند آن ما مي‌گوييم بدان «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ ... وَ اَلْمِيزَانَ حَقٌّ»،[25] يعني سنجشي هست.

اما در سوره مبارکه «اعراف» «کما تقدّم مراراً» مي‌گويد: ﴿وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ﴾، با «الف و لام» است يعني آنچه ما در اين کفه مي‌گذاريم حقيقت است، حقيقت يک کفه است نماز و روزه در کفه ديگر. حقيقت يک کفه است رفتار با مردم، حقيقت در يک کفه است اقتصاد در يک کفه، حقيقت يک کفه است قرض الحسنه يک کفه. وزن حقيقت است موزون را با اين مي‌سنجند آنها که موزونشان خالص نبود ترازويشان سبک است يعني اين وزن حق است اين سنگين است اين مي‌ماند، اين طرف که سبک است بالا مي‌رود.

اما کسي که ﴿ثَقُلَتْ مَوازينُهُ﴾ يعني اعمالش پر از حق است متحقق است، خودش محقق است عملش متحقق است حقيقت‌مدار است تابع حق است «يتبعون الحق» و مانند آن. نکوشيد که حق را تابع خود کند بلکه حق‌مدار و حق‌محور بود. اينها کساني‌اند که ﴿فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ ٭ فَهُوَ في‏ عيشَةٍ راضِيَةٍ﴾ و اما اگر اين کفه ترازو که حقيقت در آن است اين سنگين بود و ماند و آن کفه ديگري که عمل صالح بايد داشته باشد چيزي نبود، مي‌رود بالا چنين کسي ﴿خَفَّتْ مَوازينُهُ﴾ او جزء ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ﴾ است؛ يا «خفيف المغز» بود و سواري مي‌داد يا استخفاف کرد و سواري گرفت؛ به هر تقدير ﴿خَفَّتْ مَوازينُهُ﴾، اين ﴿فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ﴾ او در پرورش جهنم است که جهنم مادرگونه از او حمايت مي‌کند. جهنم بخواهد کودک خود را بپروراند جز شعله و آتش و مانند آن که چيز ديگري نيست.

آن وقت در ذيل مي‌فرمايد که ﴿وَ ما أَدْراكَ ما هِيَهْ﴾؛ چه چيزي شما را فهماند که جهنم چيست؟ اين آتش گداخته است آتش گداخته اگر بخواهد از کسي پذيرايي کند جز سوخت و سوز چيز ديگري نيست و خود اين آتش هم آتش نسوز است ﴿كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيراً﴾ آن درختي که از جهنم مي‌رويد برگ‌هايش آتش نسوز است درخت نسوز است درختي است که آبش از آتش است؛ درخت آب مي‌خواهد بله آب مي‌خواهد، در جهنم آب هست منتها آبش آتشي است. اگر بخواهد شجره جهنم باشد که ﴿شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ﴾[26] آبش هم بايد آتشي باشد که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيئات أعمالنا».

کلّ اين صحنه‌ها را که ذات اقدس الهي بررسي مي‌کند مردان الهي ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا هيچ رنجي ندارند، هم آن لحظات را قرآن بررسي مي‌کند که اول وزن را مي‌گيرند بعد حجم را مي‌گيرند بعد ذرّات را مي‌گيرند بعد تسطيح مي‌کنند بعد کلاً تغيير مي‌دهند به زمان ديگر و زمين ديگر. حالا يا فاصله هست يا فاصله نيست به هر حال تبديل مي‌شود ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ﴾[27] يعني «تبدل السماوات» به سماوات ديگر. آن وقت تمام بحث‌هاي نجومي به هم مي‌خورد، انسان علمي بايد تهيه کند که معلومش باشد و او را رها نکند. زمين‌شناسي به هر حال از بين مي‌رود زمان‌شناسي از بين مي‌رود آسمان‌شناسي از بين مي‌رود نجوم و هيأت يک علم که معلومش را از دست داد علمي نمي‌ماند. اما مسئله توحيد و اسماي حسناي الهي، معرفت حق، برهان صدّيقين، مسئله وحي، مسئله نبوت، مسئله ولايت، مسئله امامت، مسئله طهارت اينها معلوماتي هستند که براي ابد مي‌مانند و انسان در قيامت عالِم محشور مي‌شود و اگر کسي در قيامت عالم محشور شد به او مي‌گويند تشريف داشته باشد. درست است که بهشت براي شما آماده است تشريف داشته باشيد «قِف تَشفَع لِلنَّاس»[28] آن دو تا جواب امر است و مجزوم است؛ يعني تشريف داشته باشيد عجله نکنيد. عده‌اي را که شما در دنيا پرورانديد شاگرد شما بودند کتاب شما را خواندند کتيبه شما را خواندند مکتب شما را ديدند به هر حال الآن نياز به شفاعت دارند از آنها شفاعت کنيد، يک؛ شفاعت شما هم مقبول است، دو؛ آن شفيعي که شفاعتش مقبول است مي‌شود «شفيع مشفَّع». در اين دعاها و صلوت هنگام زوال روزهاي پربرکت شعبان که مي‌گوييم: «وَ اجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً»؛[29] يعني توفيقي به ما عطا کن که او از ما شفاعت کند و شفاعتش را هم بپذير. آنچه از ناحيه اوست صادر بشود آنچه از ناحيه شما است تجلي کند «وَ اجْعَلْهُ لِي شَفِيعاً مُشَفَّعاً».

اينجا هم به عالِم که «بَعَثَهُ اللَّهُ تَعَالَي يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَقِيهاً»،[30] کسي که در قيامت فقيه و عالِم محشور شد يعني معلومش با او بود نه از کفش رفت، اين شخص حقّ شفاعت دارد. نعم! آن زمين‌شناسي که زمين را آيت حق دانست و علم ديني را از اين راه تأمين کرد، آن ستاره‌شناس و آن قمرشناس و آن شمس‌شناس که همه اينها را آيات الهي می‌دانند؛ درست است آن مسئله هيئت و نجوم رخت بربست، درست است که نه شمسي است و نه قمر؛ اما آيت‌شناسي علمي است که مي‌ماند اين علم ديني است. ستاره‌شناسي رخت برمي‌بندد، اما ستاره که آيت الهي است مي‌ماند. منجّم بودن، زمان‌شناسي، ليل و نهار بودن، اينها از بين مي‌رود چون زمان و زمين دگرگون مي‌شود، اما کسي که در دنيا همه اين بحث‌هاي نجومي را براساس علم ديني فرا گرفت يعني زمين را آيت حق دانست، آسمان را آيت حق دانست، شب را آيت حق دانست، روز را آيت حق دانست که ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً﴾[31] اين با آيت و مرآت الهي زندگي کرد و عالمانه به سر بُرد که علم او علم ديني بود و آسمان و زمين را دو فعل خدا مي‌داند و دو فعل را مثل دو قول خدا مي‌داند؛ همان طوري که دو آيه را تفسير کردن علم ديني است، اين شمس و قمر را هم تفسير کردن علم ديني است؛ منتها يکي توصّلي است يکي تعبدي، يکي خصيصه‌اي دارد يکي خصوصيتي دارد؛ آن علم مي‌ماند و انسان در قيامت برابر آن علم عالم محشور مي‌شود و حق شفاعت دارد که اميدواريم ذات اقدس الهي اين گونه از معارف را که از تفسير قرآن کريم و سخنان عترت طاهرين(عليهم افضل صلوات المصلين) که عِدل قرآن‌اند برداشت مي‌شود وسيله سعادت و فوز و فيض دنيا و آخرت همه محققان حوزوي و دانشگاهي باشد.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره جن، آيه15.

[2]. لسان العرب، ج3، ص466.

[3]. سوره بقره، آيه24.

[4]. سوره صافات، آيه95.

[5]. سوره آل عمران، آيه11.

[6]. سوره آلعمران، آيه10.

[7]. سوره إسراء، آيه97.

[8]. سوره رعد، آيه31.

[9]. سوره مزمل، آيه5.

[10]. سوره حاقة، آيات20 و 21.

[11]. سوره حج, آيه47.

[12]. بحار الأنوار،ج‏7، ص123؛ «وَ رَوَي أَبُو سَعِيدٍ الْخُدْرِيُّ قَالَ: قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَطْوَلَ هَذَا الْيَوْمَ فَقَالَ وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ إِنَّهُ لَيُخَفَّفُ عَلَي الْمُؤْمِنِ حَتَّي يَكُونَ أَخَفَّ عَلَيْهِ مِنْ صَلَاةٍ مَكْتُوبَةٍ يُصَلِّيهَا فِي الدُّنْيَا».

[13]. سوره طه، آيه10.

[14]. سوره طه، آيه105.

[15]. سوره طه، آيه105؛ ﴿يَنسِفُهَا رَبِّي نَسْفاً﴾.

[16]. سوره طه، آيه97؛ ﴿لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفا﴾.

[17]. سوره طه، آيه107.

[18]. سوره زخرف، آيه54.

[19]. سوره واقعة, آيه89.

[20]. سوره کهف، آيه29.

[21]. سوره اعراف، آيه8.

[22]. سوره کهف، آيه105

[23]. سوره توبه، آيات100ـ102.

[24]. سوره توبه، آيه106.

[25]. الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليه السلام، ص177.

[26]. سوره صافات، آيه64.

[27]. سوره ابراهيم، آيه48.

[28]. علل الشرائع، ج2، ص394.

[29]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص829.

[30]. الخصال، ج‏2، ص541.

[31]. سوره إسراء، آيه12.