دیگر اخبار
معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است



تفسير سوره مباركه طلاق آيات 8 تا 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَديداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً (8) فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً (9) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً (10) رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً (11)﴾

سوره مبارکه «طلاق» که در مدينه نازل شد، عناصر محوري اين سوره تشکيل خانواده براساس معروف و عدل است. کلمه معروف يعني چيزي که «يعرفُهُ العقلُ و النقل». مستحضريد که عقل در مقابل شرع نيست، در مقابل نقل است. شرع مقابل ندارد. شارع مقدس گاهي مطالب را از راه عقل مي‌فهماند، گاهي از راه نقل. اين طور نيست که ـ معاذالله ـ ما دو تا قانونگذار داشته باشيم يک قانونگذار به نام عقل، يک قانونگذار به نام شرع. عقل به هيچ وجه به نحو سالبه کليه مقنِّن نيست، قانونگذار نيست. عقل چراغي است که قانون‌شناس است. حتي «العدل حسنٌ، الظلم قبيحٌ» اين را عقل مي‌شناسد، نه وضع بکند، زيرا قبل از اينکه عقلي در عالم خلق بشود اين قوانين بود، بعد از مرگ عقلا هم اين قوانين سرجاي خود محفوظ است. آن عاقل چه حکيم باشد چه فقيه باشد چه اصولي، اين مي‌فهمد که «العدل حسنٌ» نه اينکه «العدل حسنٌ» را پايه بگذارد، زيرا قبل از خلقت بوعلي‌ها اين قانون بود، بعد از مرگ اينها هم اين قانون هست. عقل در مقابل شرع نيست، عقل در مقابل نقل است و شارع مقابل ندارد براساس توحيد. قانون را شارع وضع مي‌کند.

به هر تقدير، آنچه را که نزد عقل معروف است، آنچه نزد نقل معروف است، آن را مي‌گويند: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾ يا ﴿وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ﴾. اگر خواستيد براي مسائل خانوادگي مؤتَمر، کنگره، نشست يا پيشنشست داشته باشيد، بايد براساس مطالبي باشد که «يعرفه العقل و النقل»، نکره نباشد. يعني عقل آن را به رسميت بشناسد، نقل آن را به رسميت بشناسد و مانند آن. آن وقت چنين جامعه‌‌اي که از خانواده معروف و معقول نشأت گرفته است اين جامعه مي‌شود متمدّن. در اين جامعه طلاق نيست، در اين جامعه شکاف نيست، و هکذا.

بعد از اينکه اين مسائل را فرمودند، مي‌فرمايند بعضي از جوامع است که اين حرف‌ها را گوش دادند که پايانش مي‌فرمايد نتيجه خوب گرفتند. اما خيلي از جوامع هستند که اين حرف‌ها را گوش ندادند. مي‌بينيد جامعه‌اي که صد درصد جاهليت جَهلا داشت، اين قرآن آنها را طرزي تربيت کرد که بزرگ‌ترين امپراطوري‌هاي عصر خودشان را فتح کردند. مستحضريد که حجاز يک حياط خلوتي بود براي ايران و روم. ايران را که نمي‌گفتند کشور شاهي و سلطنت؛ مي‌گفتند کشور شاهنشاهي. اين کشور شاهنشاهي از آن جهت که نه تنها از افراد خود باج و ماليات مي‌گرفت، از کشورهاي کوچک هم ماليات و باج مي‌گرفت، مي‌شد کشور شاهنشاهي. قطب يک منطقه وسيعي بود. اين کشور شاهنشاهي که خراسان شرقي و غربي هر دو در اختيارش بود که الآن خراسان شرقي شده بلخ و بخارا، غربي شديم ما. بحرين جزء ايران بود، افغانستان جزء ايران بود، اينها کلاً يک منطقه وسيع شاهنشاهي بود. اينها را چه کسي فتح کرد؟ يک مُشت عرب‌هايي از حجاز آمدند که حجاز براي ايران يک حياط خلوت بود. شما وقتي جاهليت حجاز را مي‌بينيد، مي‌بينيد که اينها سگان خودشان را حفظ مي‌کردند بچه‌هاي خودشان را مي‌کشتند. همان‌هايي که ﴿وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ﴾[1] چقدر اين کتاب، کتاب شيرين است! ما چون در فارسي ابزارمان خيلي کم است، فرد يا جامعه‌اي که دستش خالي است را مي‌گوييم گدا. گدا بار علمي ندارد؛ اما قرآن که نمي‌گويد گدا که «لا يجد شيئاً». ملّتي که جيبش خالي است کيفش خالي است قرآن از او به گدا ياد نمي‌کند؛ به فقير ياد مي‌کند. فقير به معني گدا نيست، چون بار علمي ندارد؛ فقير يعني ملّتي که ستون فقراتش شکسته است. کسي که ستون فقراتش شکسته است و ويلچري است، عرب به او مي‌گويد فقير. ﴿إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَ الْمَسَاكِينِ[2] براي اينکه ملّتي که جيبش خالي است کيفش خالي است، ويلچري است، اين قدرت قيام ندارد.

در سوره مبارکه «نساء» هم فرمود آقايان! مال ستون فقرات يک ملّت است، عامل قيام است، مواظب باشيد بيگانه تصرف نکند: ﴿لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتي‏ جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً﴾،[3]  قيام يک ملّت به چيست؟ به اينکه جيبش پر باشد کيفش پر باشد، به بيگانه نيازمند نباشد. اگر جيبش تهي بود کيفش خالي بود طبق سوره «نساء» قيام ندارد، وقتي قيام نداشت مي‌شود فقير. فقير يعني ستون فقراتش شکسته است. اين مال‌اندوزي را مذمت مي‌کند تکاثر را مذمت مي‌کند، ولي کوثر را مي‌پروراند: «نِعْمَ الْمَالُ الصَّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِح‏»[4] اين کتاب بوسيدني است! اي کاش هر شب به ما مي‌گفتند قرآن به سر بکنيد!

مال را مي‌گويد آبروي يک ملّت است، شما مي‌دانيد به هر حال در حوزه و دانشگاه هستيد ما نه در حوزه فني داريم و علمي داريم به نام علم لغت، نه در دانشگاه‌ها. ما نحو داريم، صرف داريم، عروض داريم، قافيه داريم، اينها علم است؛ اما علمي به عنوان علم لغت ما نداريم، براي اينکه ما ابزار لغت را نداريم، سرمايه لغت نداريم. ما چند تا لغت داريم که در کتاب لغت است هر وقت محتاج شديم به کتاب لغت مراجعه مي‌کنيم. اما عرب و عربي فنّي دارد علمي دارد به نام علم لغت. ما مثلاً وقتي که از تخم گندم و جو و برنج و همه اينها را که مي‌خواهيم در فارسي اسم ببريم از تخم‌مرغ و تخم شترمرغ و همه اينها را مي‌گوييم تخم؛ يعني «تاء و خاء و ميم»! اما عرب براي همه اينها حساب دارد مي‌گويد اگر مثل جو و گندم باشد به آن مي‌گويند «بذر» با ذال يعني با ذال! و اگر نظير سبزي‌ها باشد «بزر» با «زاء» يعني «زاء اخت الراء». ده‌ها کتاب درباره لغات نوشته شده است. ما ليوان را مي‌گوييم ليوان! آب داشته باشد مي‌گوييم ليوان، نداشته باشد مي‌گوييم ليوان، پر باشد مي‌گوييم ليوان، نصف باشد مي‌گوييم ليوان. اينها چهار تا اسم دارند براي اين چهار تا کار. پر باشد يک نحوه مي‌گويد، نيمه پر باشد به يک نحو ديگری مي‌گويد، خالي باشد به نحوی ديگر مي‌گويد. اين «کأس» را به چه مي‌گويند؟ «دهاق» به چه مي‌گويند؟ هر ظرفي را که نمي‌گويند «کأس». خالي باشد يک اسم دارد، پر باشد يک اسم دارد. فارسي کجا عربي کجا! اين قرآن که عربي مبين است لغت دارد؛ يعني علمي است به نام علم لغت، اين توانست همين جاهليت جَهلا را که سگ‌ها را در سال خشکسالي نگه مي‌داشتند بچه‌ها را مي‌کشتند. فرمود: ﴿وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق﴾,[5] نفرمود «خشية فقر»، فقر در جاي ديگر است. فقر يک نکته ادبي بود. «املاق» ما مي‌گوييم گدايي. گدايي حرف علمي نيست. فرمود مي‌دانيد ملّتي که جيبش خالي است کيفش خالي است چه به او مي‌گويند؟ اين ملّت متملّق در مي‌آيد، چاپلوس در مي‌آيد، يا غربي در مي‌آيد، يا شرقي در مي‌آيد يا به اين تملّق مي‌گويد يا به آن تملّق مي‌گويد. بي‌مالي انسان را به املاق مي‌کشاند. شما بايد ملّت سرفراز باشيد، چاپلوس نباشيد.

اين کتاب کتابي سرتاپا علم است. اين قرآن کجا کتاب‌هاي ديگر کجا؟! عربي کجا فارسي کجا و ترکي کجا؟! ﴿وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ﴾، آنها براي گدايي مي‌کشتند. قرآن مي‌فرمايد ملّتي که جيبش خالي است سر از املاق در مي‌آورد. اين بيان نوراني حضرت امير در نهج هم اين است که «إِذَا أَمْلَقْتُمْ‏ فَتَاجِرُوا اللَّهَ بِالصَّدَقَة»،[6] «إِذَا أَمْلَقْتُمْ‏»، مثل ﴿إِذا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلاةِ﴾[7] يعني ببينيد در آستانه چاپلوسي هستيد با خدا معامله کنيد از نظر تجارت. در راه خدا صدقه بدهيد، مشکلات ديگران را حلّ کنيد، فقر فقرا را برطرف کنيد.

در اين بخش‌ها شما نگاه کنيد ببينيد در سال خشکسالي عرب چه کار مي‌کرد؟ اينها چون دامدار بودند، سگ‌هايشان را حفظ مي‌کردند مي‌گفتند که دام ما را اين سگ‌ها حفظ مي‌کنند اين بچه‌هايشان را مي‌کشتند چه دختر چه پسر. ﴿وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق﴾، آنجايي که خشکسالي مي‌شد بچه‌ها را مي‌کشتند اين سگ‌ها را حفظ مي‌کردند. اين عرب را طرزي تربيت کرد که آمدند امپراطوري ايران را فتح کردند، با چه چيزي فتح کردند؟

پس اين کتاب آن ظرفيت را دارد. ما به دنبال کشورگشايي نيستيم، ولي به دنبال اين هستيم که غرب طمع نکند شرق طمع نکند اين کشور مستقل است. استقلالمان را حفظ بکنيم. فرمود ببينيد در تمام اين جزئيات فرمود خانواده خانواده خانواده خانواده براي خانواده کنگره تشکيل بدهيد که مبادا طلاق راه پيدا کند! اگر هم طلاق داديد: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، در جريان شما ﴿أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ﴾؛ عدالت بيايد، معروف بيايد، معرفت بيايد، تا خانواده حفظ بشود. اين خطر را حوزه و دانشگاه بايد بفهمد يعني بفهمد! مرتّب معروف، معروف، معروف، معروف! مگر اين سوره چقدر است؟ چند تا آيه دارد؟ اين سوره بيش از دوازده آيه ندارد چندين بار اين کلمات را تکرار کرد: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، ﴿وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ﴾. اين مي‌شود نور. اينکه مي‌فرمايند: ﴿قَدْ جَاءَكُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُبِينٌ﴾، همين است. در اينجا فرمود بعضي‌ها حرف ما را گوش دادند راحت زندگي کردند. بعضي‌ها حرف ما را گوش ندادند، ما نصيحت کرديم پيغمبر فرستاديم قرآن فرستاديم براي دو کار: يکي اينکه حرف‌هاي خدا را برسانند؛ ديگر اينکه مديريت جامعه را به عهده بگيرند. فرمود انبيا فرستاديم براي دو کار، مرسلين فرستاديم براي دو کار: اوّل اينکه قانون ما را ابلاغ بکنند، دوم اينکه قانون ما را به خوبي اجرا بکنند. کار رسول اجراي برنامه‌هاي الهي است بعد از ابلاغ؛ لذا مي‌فرمايد که آن منطقه‌هايي که از اين دو تا کار فاصله گرفتند گرفتار عذاب شدند: ﴿وَ كَأَيِّنْ﴾؛ يعني چه بسيار. ﴿مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾، يک؛ ﴿وَ رُسُلِهِ﴾، دو. مستحضريد رسول دو تا کار دارد: يکي امر الهي را ابلاغ مي‌کند که چه چيزي واجب است و چه چيزي حرام است. ديگر اينکه قوانين الهي را اجرا مي‌کند. اجرائيات تدبير است نصب و عزل مي‌خواهد؛ لذا فرمود اينها نه امر الهي را که آن احکام شرعي است رعايت کردند، نه دستورهاي پيامبر را که مدير اجرايي احکام ماست رعايت کردند. آنجا که ﴿فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ﴾،[8] يعني همين! يعني در مشاجرات کسي مي‌خواهد که حرف اوّل را بزند يا پراکنده است؟ رسول ضمن اينکه مبلغ احکام الهي است مجري دستورات الهي هم هست. کجا صلح کنيم؟ کجا بجنگيم؟ چه چيزي ارزان باشد؟ چه چيزي گران باشد؟ چه کسي نصب بشود؟ چه کسي سمت دارد؟ اينهاست. چه کسي مسئوليت داشته باشد اينها را رسول معين مي‌کند. فرمود اينها نه آن احکام شرعي را رعايت کردند نه رهبري پيغمبر را گوش دادند: ﴿عَتَتْ﴾، عُتُوّ و طغيان کردند ﴿عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾ که مربوط به احکام شريعت است. ﴿وَ رُسُلِهِ﴾؛ يعني امر رسل او که تدبير امور است. وقتي که حضرت کسي را نصب کرده گفت اُسامه در فلان جنگ سمت دارد: «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ أُسَامَة»،[9] بعد از فتح مکه عاملي براي مکه گذاشته که ابن هشام نقل مي‌کند اين کسي که حالا به صورت فرماندار مکه شد رسماً اعلام کرد که پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) براي من روزي يک درهم قرار داد که حقوق من است: «اجاع الله کبد من جاع علي درهم»[10] اين را فرماندار رسمي مکه بعد از فتح مکه به مردم اعلام کرد. گفت روزي يک درهم حقوق من است خدا گرسنه کند شکم آن کارمندي که به حقوق حلالش نسازد. مکه با اين اداره شد. او رسماً اعلام کرد، او يک جوان بود. شما ملاحظه کنيد اين فرمانداري که پيغمبر بعد از فتح مکه در مکه نصب کرد سنّ زيادي داشت يا نداشت؟! اوايل رشدش بود. گفت اگر کسي به حقوق حلالش نسازد خدا شکم او را گرسنه کند. اينها بودند آمدند ايران را فتح کردند. ما حالا قصد لشکرکسي به هيچ جا نداشتيم و نداريم؛ اما بيگانه حق طمع ندارد اينجا، و اين را با همين آيات مي‌شود حلّ کرد. ما مادامي که يک حقيقت و يک نور باشيم جامعه را مي‌توانيم روشن کنيم. فرمود: ﴿وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾، يک؛ ﴿وَ رُسُلِهِ﴾؛ يعني امر رسل او، دو؛ رسل مي‌دانيد امر جدايي که ندارد. فقط اجراي اوست؛ منتها در اجرا کسي را نصب مي‌کند براي فلان کار، کسي را عزل مي‌کند از آن کار.

بعد فرمود چنين قريه‌اي ﴿فَحاسَبْناها حِساباً شَديداً﴾، اگر ظلم کرده، فرمود با حساب محاسبه کرديم کيفر اينها را عذاب اينها را تنظيم کرديم. اينها را گفتيم: ﴿فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾، نکردند. ﴿فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ﴾ نکردند ﴿وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ﴾ نکردند، ﴿عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً﴾، آنها معروف را عمل نکردند چيزي که عقل و نقل آن را به رسميت مي‌شناسد. ما هم آنها را گرفتار عذابي کرديم ناشناس: ﴿عَذاباً نُكْراً﴾ که چنين چيزي اينها نمي‌شناختند که از کجا دارند چوب مي‌خورند! ﴿فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها﴾، «وبال» هم به معني عِقاب و عذاب است و اين کوبه‌هايي که قبلاً مي‌کوبيدند اين فرش‌ها را که گَرد آن بيفتد به اينها مي‌گفتند «وَبيل». اين کوبه‌ها را که مي‌کوبند مي‌کوبند، مي‌گفتند «وَبيل». بعضي از علماي اخلاق مي‌گفتند ـ در کتاب‌هايشان هم نوشتند ـ که اين فشارهايي که گاهي احياناً بر کسي مي‌آيد نظير اين کوبه‌هايي است که به اين فرش‌ها مي‌زنند. الآن کسي که اين کتاب‌هاي فارسي و عربي را مي‌خواند متوجّه نمي‌شود اين نه براي اينکه خيلي علمي است براي اينکه اصطلاحش از بين رفته است. قبلاً شما بايد ديده باشيد آنها که سنّشان قدري زيادتر است، ما قبلاً قاليشويي و فرش‌شويي و اينها را نداشتيم، اين فرش‌ها که وقتي خاک مي‌گرفت مي‌بردند در همين کنار رودخانه‌ها با يک چوب‌هاي بزرگي اينها را مي‌زدند مي‌زدند مي‌زدند که خاک‌هايش برود. اين گَردگيري مي‌کردند چون اين فرش را بخواهند بتکانند سنگين بود. اين فرش‌ها را مي‌زدند با اين کوبه‌ها که خاک‌هايش برود. آن بزرگان اخلاق مي‌گفتند اگر يک وقت کسي فشاري ديد خداي سبحان دارد با اين فشار تنبيه مي‌کند که آن گَردهاي معصيتش برود. حالا اگر کسي به اين شعرهاي آن نثرها برسد معنايش را متوجه نمي‌شود؛ اما نه براي اينکه اين علمي است؛ آن روز يک چيز روشني بود الآن براي خيلي‌ها قابل حلّ نيست که اين شاعر چه مي‌خواهد بگويد يا اين معلم اخلاق چه مي‌خواهد بگويد، اينها کوبه است براي بيرون رفتن اين چه مي‌خواهد بگويد؟ ولي براي مردم آن روز خيلي روشن بود.

غرض اين است که اين گاهي گردگيري است گاهي فشار است براي اينکه آن گردها برود؛ اما براي اينها اين طور نيست. وبيل است کوبيدن است براي اينکه خود اينها را خورد بکند، چون آن مهلت‌ها داده شد. ﴿فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً﴾، خسارت مي‌بينند. خسارت اين است که سرمايه را بدهد و چيزي نگيرد. مشکل اين بدبخت‌ها اين است که عوض و معوّض هر دو را به کسي مي‌دهند. اگر کسي در راه ذات اقدس الهي معامله بکند عوض و معوّض هر دو را خدا به او مي‌دهد. ﴿مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ﴾، چه مي‌شود؟ ﴿فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ﴾[11] چه مي‌شود؟ ﴿هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَي تِجَارَةٍ تُنجِيكُم[12] تجارت کرديم جانتان را مالتان را به خدا داديد خدا چه کار بکند؟ اين جان را مي‌پروراند مي‌پروراند مال را به کوثر مي‌رساند هر دو را تحويل ما مي‌دهد. معامله با خدا اين است که عوض و معوّض هر دو را به ما مي‌دهد. معامله با شيطان اين است که عوض و معوّض هر دو را مي‌گيرد. ما بايد سواري بدهيم. اين ﴿لَأَحْتَنِكَن﴾،[13] که چند بار گذشت همين است. «احتنک الفرس»؛ يعني اين سوارکار بر اسب سوار شد، يک؛ گردنش را دهنه زد گرفت، دو؛ حالا سواري مي‌گيرد، سه. شيطان گفت من احتناک مي‌کنم: ﴿لَأَحْتَنِكَن ذُرِّيَّتَهُ﴾؛ من سواري مي‌خواهم! اين طور نيست اگر کسي همراه شيطان رفت شيطان چيزي به او بدهد سواري مي‌خواهد عوض و معوّض هر دو را شيطان مي‌برد. اما تجارت با خدا عوض و معوّض هر دو را خدا به انسان مي‌دهد؛ يعني روح کامل با همه کوثرهايي که ذات اقدس الهي به او داد؛ لذا آنها خسارت مي‌بينند؛ يعني دادند و چيزي نگرفتند، روح را دادند جان را دادند عمر را دادند و چيزي نگرفتند.

﴿أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذينَ آمَنُوا﴾، مستحضريد ما ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ﴾[14] داريم، ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا﴾[15] داريم، «يا ايها، يا ايها» فراوان داريم، مهم‌ترينش ﴿يا أُولِي الْأَلْبابِ﴾ هست که بهترينش همين تعبيرهاست که ذات اقدس الهي مي‌فرمايد شما که داراي لُبّ و مغز هستيد مواظب باشيد چه کار بکنيد؟ به اين دو اصل عنايت کنيد: ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذينَ آمَنُوا﴾، ما چه کار کرديم؟ ما اين دو تا کار را کرديم: هم قانون داديم، هم قانون‌شناس و مجري: ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً﴾، که ﴿جَاءَكُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُبِينٌ﴾، اين ذکر است. ﴿رَسُولاً﴾ که اين ذکرشناس است، يک؛ عامل به ذکر است، دو؛ مجري ذکر است در بين شما، سه. اينها را کنار هم ذکر کرده است. اين رسول به معناي جبرئيل نيست «کما ذهب اليه زمخشري»[16] و مانند آن. رسول يعني وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم). اين آن قدر قرآني است که عطف بيان قرآن ذکر شده است منظور از «ذکر» پيغمبر نيست، منظور از «ذکر» قرآن کريم است؛ لکن اين قرآن کريم در قرآن ناطق تجلّي کرده است؛ لذا اين رسول عطف بيان قرآن قرار گرفت، نه اينکه منظور از ذکر پيغمبر است. ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً﴾، اين ذکر کيست؟ نه ذکر چيست! اين ذکر کيست؟ چون حيّ است خودش. اگر چيزي زنده نباشد که زنده‌کننده نيست. در سوره «انفال» فرمود: ﴿اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ﴾؛[17] اگر قرآن ما را زنده مي‌کند خودش زنده است. اگر زنده نباشد چگونه عامل حيات‌بخش است؟ فرمود: ﴿ذِكْراً ٭ رَسُولاً﴾، آن قدر اين قرآن ناطق و صامت باهم يکي‌ هستند که اين رسول عطف بيان همين قرآن است. فرمود ما قرآن فرستاديم پيغمبر فرستاديم ديگر با «واو» ذکر نکرده است. پيغمبر همان قرآن ناطق است، ﴿ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي﴾[18] يعني اين قلمرو لبان مطهّرش وحي است. اين ـ معاذالله ـ از خودش که چيزي ندارد.

پرسش: امکان دارد که بگوييم منظور از «ذکر» همان رسول است؟

پاسخ: نه، اين قرآن را که بايد بگوييم اصل است.

پرسش: ...

پاسخ: خيلي‌ها گفتند ﴿رَسُولاً﴾ عطف بيان آن است منظور از ذکر، خود قرآن بايد باشد، نه اينکه منظور از ذکر فقط پيغمبر است از قرآن هيچ سخني نيست. اين غفلت را هم نبايد کرد. ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً ٭ رَسُولاً﴾، ما قرآن ناطق، ناطق قرآن که يکي هستند فرستاديم. آن وقت از همين جا مي‌شود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي»[19] به دست آورد. اينها يک حقيقت هستند؛ منتها حالا ظاهر بدنشان دوتاست، ظاهر جسمشان دوتاست، لفظشان دوتاست.

﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً﴾، براي اينکه «امر الله» مشخص بشود. ﴿رَسُولاً﴾، تا مجري و مدبّر مشخص بشود. قبلاً نفرمود آن قريه ﴿عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها﴾، يک؛ ﴿وَ رُسُلِهِ﴾، دو. به هر حال قانون يک مجري مي‌خواهد يا نمي‌خواهد؟ يک مفسّر مي‌خواهد يا نمي‌خواهد؟ يک عامل اجرايي مي‌خواهد يا نمي‌خواهد؟ اين طور نيست که امر «ضوضاء» بشود هر کسي کارهايي را بتواند انجام بدهد. آن مسائل شخصي البته هر کسي انجام مي‌دهد. يک بيان نوراني حضرت امير دارد که به هر حال جامعه يک رهبر مي‌خواهد اين طور نيست که همين طور غوغا و «ضوضاء» باشد. اين رهبر اگر الهي بود همان قرآن ناطق است؛ لذا فرمود: ﴿قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً ٭ رَسُولاً﴾. در آنجا هم درباره آنها دو امر را ذکر کرد: امر خدا؛ امر رسل. اينجا هم «امر الله» و «ذکر الله». اين ﴿يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ﴾، اين ﴿لِيُخْرِجَ﴾ را به الله برگردانيد بالاصاله درست است، به قرآن برگردانيد که کلام خداست از يک نظر درست است. به رسول از آن جهت که فرستاده خداست برگردانيد درست است؛ اما بالاصالة ﴿اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ﴾،[20] اينکه مي‌گويند توکل کنيد که بحث آن به خواست خدا فردا خواهد آمد، اين است که انسان طوري به جايي برسد که از نظر علمي که اين مطلب هست که سراسر جهان ستاد و سپاه الهي‌اند ما چيزي نيستيم که در برابر عالم باشيم، ما هم در مجموعه هستيم. اين بيان نوراني حضرت امير که فرمود: «أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُكُمْ‏ جُنُودُه‏ ... وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه‏»؛[21] همين است. دست و پاي ما سربازان الهي هستند مشکل اساسي ما اين است که مي‌گوييم خدايي هست و عالم را دارد اداره مي‌کند ما هم هستيم، خير! ما هم هستيم با توحيد سازگار نيست. اعضا و جوارح ما مأموران الهي‌ هستند. ما با اين اعضا و جوارح خلاف نکنيم بگذاريم هر چه او مي‌خواهد بگويد ما هم انجام بدهيم، اين مي‌شود توکل. توکل معنايش اين نيست که من اينجا نشستم خدايا کار مرا انجام بده! توکل معنايش اين است که من باور کنم اعضا و جوارح من ستاد و سپاهيان الهي هستند، يک؛ من هم در اين دريا دارم شنا مي‌کنم، دو؛ تا برسد به جايي که خدا به ما بفرمايد که ﴿قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْديكُمْ﴾،[22] سه. فرمود برويد در ميدان من با دست شما کار را انجام بدهم. ما برويم در ميدان اقتصاد خدا با دست ما کار را انجام بدهد. چرا گفتند وقتي مي‌خواهيد کشاروزي کنيد يک مشت گندم بگيريد رو به قبله بايستيد اين آيه را بخوانيد: ﴿أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾[23] اين را ائمه به ما گفتند،[24] يعني چه؟ يعني باور کنيم که ما يک کشاورز داريم يک حارث. يک حرث داريم يک زرع. خدا فرمود حواستان جمع باشد شما کشاورز نيستيد؛ شما اين بذرها را از انبار بعد از شيار کردن به زمين منتقل مي‌کنيد، ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾[25] اين احتجاج الهي است. به کشاورزها مي‌فرمايد، شما کارتان اين است که گوني اين بذرها را از انبار مي‌گيريد در اين خاک‌ها مي‌ريزيد همين! اين مي‌شود حرث. اما اينکه اين مرده را زنده مي‌کند به آن خوشه مي‌دهد شاخه مي‌دهد ريشه مي‌دهد يکي را به طرف درون خاک يکي را بيرون خاک يکي مي‌شود ريشه يکي مي‌شود شاخه، آن ما هستيم. زارع يعني حيات‌بخش! اين احتجاج نيست؟ اين خودماني حرف زدن نيست؟ ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾، اين که ائمه که قرآن ناطق هستند فرمودند مستحب است يک کشاورز يک مقدار گندم در دستش بگيرد رو به قبله بايستد اين آيه را بخواند بعد به دل خاک بپاشد. آن وقت اين يقيناً سبز مي‌شود. توکل معنايش اين نيست که من اينجا هستم خدا کار مرا انجام بدهد. توکل اين است که من بيفتم زير مجموعه، دست من بشود قواي اجرايي او، چطور مجاهدي که در ميدان جهاد پيروز مي‌شود خدا مي‌فرمايد با دست تو من پيروز کردم شما را، ﴿قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ،[26] اينجا «يرزق الناس بأيدينا» چرا نشود؟! ما که با کتاب و نوشتن و قلم چرا «يهدي الله بايدينا» نباشد؟ خدا که به نوشته‌ها قسم مي‌خورد. چرا به نوشته ما قسم نخورد؟ مگر نفرمود: ﴿ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ؛[27] قسم به نوشته‌ها قسم به مقاله، قسم به کتاب، چرا ما او نباشيم؟ اين کدام نوشته‌هاست که خدا قسم مي‌خورد؟ فقط برای ائمه و اينهاست؟ يا برای ماهاست؟ برای ماها هم هست. فرمود قسم به مقاله‌ها، قسم به کتاب، ﴿ن﴾، مرکّب. ﴿وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ؛ يعني «ما يسطرونه»؛ يعني به مکتوبات، به اين خطوط، من به تک‌تک اين جمله‌ها قسم مي‌خورم. چرا ما اين طور نباشيم؟ چرا به نوشته ما قسم نخورد که جامعه را هدايت بکند؟ اين راه که باز است. چرا ما اين طور نباشيم؟ راه هست اميدواريم که همه ـ إن‌شاءالله ـ اين طور باشيم.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره تکوير، آيه8.

[2]. سوره توبه، آيه60.

[3]. سوره نساءآيه5.

[4]. نهج الفصاحة، ص786.

[5]. سوره اسراء، آيه31.

[6]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت258.

. سوره مائده، آيه6.[7]

[8]. سوره نساء، آيه65.

[9]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏30، ص432.

[10]. التفسير الحديث: ترتيب السور حسب النزول، ج‏9، ص308.

[11]. سوره توبه، آيه111.

[12]. سوره صف، آيه10.

[13]. سوره اسرا، آيه62.

[14]. سوره بقره، آيات21 و 168؛ سوره نساء، آيه1.

[15]. سوره بقره، آيات104، 153 و172.

[16]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص560.

[17]. سوره انفال، آيه24.

[18]. سوره نجم، آيه3.

[19]. دعائم‌الاسلام، ج1، ص28.

[20]. سوره بقره، آيه257.

[21]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه199.

[22]. سوره توبه، آيه14.

[23]. سوره واقعه، آيه64.

[24]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏5، ص262.

[25] . سوره واقعه، آيات63 و 64.

[26] . سوره توبه، آيه14.

[27]. سوره قلم, آيه1.