دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12004206


تفسير سوره مباركه حشر آیه 22 تا 24
Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

                                                      بسم الله الرحمن الرحيم

﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ (22) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23) هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24

اين سه مباركه پايان سوره مباركه «حشر» ظاهراً ناظر به آن توحيدهاي سه‌گانه است, گرچه در آغاز هر يك از اين سه آيه، سخن از ﴿هُوَ اللَّهُ است; ولي عصاره اين سه آيه، توحيد ذات است و توحيد صفت است و توحيد فعل و اين جمله‌اي كه در تعقيب نماز و غير تعقيب نماز خوانده مي‌شود كه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَه»,[1] اين تكرار نيست, بلكه تأسيس است; هر كدام از اينها ناظر به مرحله‌اي از مراحل سه‌گانه توحيد است; «لا إله الاّ الله وحده ذاتاً, وحده صفتاً, وحده فعلاً» كه تأسيس باشد و نه تكرار و هر كدام از اين سه, مرحله نازل آن به عالي متّكي است. در اينجا هم سه مرحله از توحيد است: يكي توحيد ذاتي كه ﴿هُوَ اللَّهُ, يكي هم توحيد صفاتي كه ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ و مانند آن, يكي هم توحيد افعالي كه سلام است, مؤمن است, مُهيمِن است, عزيز و جبّار و متكبّر است, خالق بارئ مصدّر است و امثال آن كه اينها ناظر به توحيد افعالي است.

درباره ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ؛ آن غيبِ مطلق را خدا علم دارد, چون به خود علم دارد; ولي به احدي آن علم را نداد; يعني احدي قابل آن غيب مطلق نيست; ولي غيب مَقيص كه ماسواي خداست, هر چه باشد بالأخره براي انسان كامل قابل علم هست. در همان اواخر سوره مباركه «جن» اين‌چنين است كه ﴿قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً،[2] درباره اصل قيامت است, من نمي‌دانم كه آيا آنچه را كه شما ايعاد مي‌شويد يا موعود مي‌شويد؛ يعني مسئله معاد، اين نزديك است يا دور؛ اما خدا مي‌داند. خداست كه ﴿يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً, من نمي‌دانم عَمري دارد, مدّتي دارد يا مدّت آن نزديك است. آن‌گاه فرمود: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ، اين ﴿الْغَيْبِ يا غيب مطلق است يا ناظر به همان «الف» و «لام» عهد است; يعني در جريان معاد غيب را خدا مي‌داند. ﴿فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ[3] كه در همين زمينه مسئله معاد، استثنا كرده است و فرمود: ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ و اگر درباره علم معاد، خداي سبحان اين غيب را به آن رسول مرتضي اعطا كرده است, درباره ساير غيب‌ها هم به طريق اُوليٰ، چون درباره علم معاد است كه دليل خصوصي آمده است كه اين غيب را خدا به احدي نداد و مانند آن. پس غيب مطلق را غير از ذات اقدس الهي احدي نمي‌داند كه آن خود ذات حق است؛ اما غيب مَقيص كه هر بالايي نسبت به مرحله مادون غيب است، آن قابل اعطاي به انسان كامل است.

مطلب ديگر آن است كه در خصوصيّت هر كدام از اينها گرچه مي‌توان بحث كرد؛ اما شايد مباحثي در آيات قبل شد مُغني باشد. فقط اين ﴿هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ كه بين خالق و بارئ و مصوّر فرق است. وقتي مبدئي بخواهد چيزي را با يك صورت خاصّي بيافريند، اول موادّ خام آن را خلق مي‌كند كه هر كدام با اندازه مشخص خلق مي‌شوند، بعد اينها را از هم جدا مي‌كند كه كدام جزء در كدام قسمت قرار بگيرد، بعد به كلّ اينها صورت مي‌دهد، لذا خَلق اول است و بارئ بودن دوم است و مصوّر بودن سوم؛ اين نظم طبيعي محفوظ است؛ منتها در قرآن كريم تصوير به غير ذات انسان اسناد داده نشد. درباره انسان است كه فرمود: ﴿صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ[4] يا ﴿هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحَامِ كَيْفَ يَشَاءُ؛[5] اين تصوير معمولاً به غير انسان اسناد داده نشد؛ درباره غير انسان نفرمود مثلاً خدا اشيا را مصوَّر كرده است يا ستاره‌ها را مصوّر كرده است: ﴿وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْهست و امثال آن. خدايي كه شما را آفريد ﴿فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍهست و مانند آن.

مطلبي كه در پايان اين سور‌ه آمده است، همان تسبيحي است كه در صدر اين سور‌ه بود؛ منتها صدر اين سور‌ه با فعل ماضي ياد شد، ذيل اين سور‌ه با فعل مضارع ياد شد: ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ،[6] در صدر است و ذيل ﴿يُسَبِّحُ[7] است. در اوايل اين سور‌ه هم بحث شد كه تسبيح گاهي به صورت فعل ماضي است, گاهي به صورت فعل مضارع است, گاهي به صورت امر است, گاهي هم به صورت مصدر هست و در قرآن كريم نظم طبيعي محفوظ شده است؛ يعني اوّلين سور‌ه‌اي كه درباره تسبيح سخن گفت به عنوان مصدر هست: ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَي بِعَبْدِهِ لَيْلاً؛[8] بعد با فعل ماضي شروع شد، آن سور‌ه‌هايي كه اوّل آن ﴿سَبَّحَ﴾ است و فعل ماضي است، مقدم است؛ بعد سور‌ه‌هايي كه اوّل آن فعل مضارع دارد: ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ؛[9] بعد سور‌ه‌اي كه اوّل آن امر دارد ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي؛[10] اين نظم طبيعي‌ آن محفوظ مانده است و اين تعبيرات گوناگون نشان مي‌دهد كه هر موجودي در هر حالي تسبيحگوي ذات اقدس الهي است. جمله پاياني هم اين است كه ﴿وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ ذات اقدس الهي عزيز است و حكيم كه معناي عزّت و حكمت هم در صدر اين سور‌ه مشخص شد كه ﴿وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ[11] و اين ﴿هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ كه در پايان اين سور‌ه آمده، هم از باب «ردّ العجز الي الصدر» كه خلاصه‌گويي، سخنگوي كامل است آن است كه در هنگام تلخيص، سخني كه در پايان مي‌گويد به آن صدر برمي‌گردد كه نظم و انسجام سخن محفوظ بماند. اين ﴿هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ هم از باب «ردّ العجز الي الصدر»، مناسب با صدر اين سور‌ه است و هم مناسب با بحث قرآن كريم است كه فراز اخير اين سوره «حشر» است كه ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً[12] و خدايي كه عزيز و حكيم است، كتاب او عزيز و حكيم خواهد بود، لذا خداي سبحان هم قرآن را به عنوان حكيم معرفي كرد‌ ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ؛[13] هم قرآن را به عنوان عزيز معرّفي كرد كه ﴿إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ ٭ لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ؛[14] كلامِ عزيز, عزيز است، كلامِ حكيم هم حكيم است.

«بَقي أمرٌ آخر» و آن اينكه روايات تقريباً فراواني در عظمت سوره «حشر» به مناسبت اين آيات پاياني‌ آن وارد شده است. بعضي از روايات دارد كه اين آيات پاياني سوره «حشر» مشتمل بر اسم اعظم و مانند آن است؛ ولی اين سؤال مطرح است كه چه فرقي است بين اين آيات پاياني سوره «حشر» و آياتي كه در صدر سوره «حديد» آمده است يا سوره مباركه «توحيد»؟ درباره سوره «توحيد» و صدر سوره «حديد»، يك روايت خاصّي وارد شد؛ درباره ذيل سوره «حشر» چنين روايتي نيامده است؛ آن روايت خاص همين حديث معروفي است كه هم مرحوم صدوق در كتاب شريف توحيد نقل كرده است،[15] هم مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در كتاب شريف كافي نقل كرده است. در باب النسبة اصول كافي در همان جلد اول، روايتي است كه «صحيح ‌السند» هم هست. از امام چهارم(سلام الله عليه)سؤال شده است كه توحيد چيست؟ «سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(عَلَيهما السَّلَام) عَنِ التَّوْحِيدِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾[16] وَ الْآيَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِيدِ إِلَى قَوْلِهِ ﴿وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ﴾[17] فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَك‏».[18] در اين حديث صحيح شريف دو تا بحث است: يكي اينكه چرا چنين مضموني درباره آيات پاياني سوره «حشر» نيامده و يكي اينكه معناي اين حديث چيست؟

فرق بين آيات پاياني سوره «حشر» با آيات اول سوره «حديد»، فراوان است؛ چه اينكه فرق بين آيات پاياني سوره «حشر» و سوره مباركه «توحيد»، هم فراوان است؛ مسئله علم مطلق حق، مسئله قدرت مطلقه حق، مسئله حصر ظهور و بطون و اوّليت و آخريت در حق، اينها در اول سوره «حديد» هست؛ رَشحاتي از آن در پايان سوره «حشر» هست.

در پايان سوره «حشر» اين‌چنين است كه ﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ؛ اين مضمون كه توحيد در الوهيّت است، در آيات فراواني از قرآن آمده است: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هست. اين ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ، ثابت مي‌كند كه خدا ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ؛ اما ديگري نيست كه نفي نمي‌كند «لا يعلم غيب و الشهادة الاّ هو» كه نيست. ﴿هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ، البته اين ﴿هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ كه در اين بخش‌هاست، غير از ﴿الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ[19] كه در «بسم الله» هست؛ حتي ﴿الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ[20] كه در فاتحة الكتاب است، غير از ﴿الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ كه در خود «بِسْمِ اللَّهِ»، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» هست. حالا آنها جداگانه بايد بحث بشود اين‌چنين نيست كه همان ﴿الرَّحِيمُ كه در «بِسْمِ اللَّهِ» است، همان ﴿الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ در متن فاتحة الكتاب آمده باشد.

در سوره مباركه «حشر» سخن از عالميّت مطلقه حق، سخن از قدرت مطلقه حق نيست، سخن از ازليّت حق، سخن از ابديّت حق نيست؛ اما در سوره مباركه «حديد» سخن از قدرت مطلقه حق هست که ﴿عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ،[21] سخن از عالميّت مطلقه حق است ﴿بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ،[22] سخن از ازليّت و ابديّت حق است ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ.[23] ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ را به معناي ازليّت و ابديّت مي‌شود فهميد; اما قدري كه جلوتر برويم، مي‌بينيم غير از ازليّت و ابديّت چيز ديگري را هم به همراه دارد. ﴿وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ[24] را دشوار است، ما به اندازه ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ بتوانيم بفهميم. در ﴿وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ، همين اين قدم‌هاي اوّليه انسان توان خود را از دست مي‌دهد، در ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ، مقداري قدرت دارد جلوتر مي‌رود، در مراحل مثلاً قدم دوم و سوم توان خود را از دست مي‌دهد، حالا وقتي يك مقدار معنا روشن شد، معلوم مي‌شود كه انسان توان آن را ندارد كه قدري جلوتر برود، اگر جلوتر برود «فَقَدْ هَلَك‏».

اينها فرق‌هايي است كه بين آيات اوّليه سوره «حديد» و آياتي كه در آخر سوره «حشر» است؛ اما سوره مباركه «توحيد» كه سراسر توحيد است، از احديّت حق سخن است، از ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ،[25] سخن است، هم از يگانگي حق سخن است، هم از يكتايي او. هم او يكتاست و دو تا نيست، هم يگانه است و دوگانه نيست. در ذات حق، دو تا راه ندارد، سه تا راه ندارد؛ مثلاً موجودي كه مركّب از جنس و فصل است، دو تا او را تشكيل مي‌دهد: يكي جنس، يكي فصل يا مركّب از وجود و ماهيّت است، دو تا او را تشكيل مي‌دهد: يكي وجود، يكي ماهيّت. وقتي هم كه وجود اشيا بررسي مي‌شود آنها كه محدود هستند، دو تا آن وجودها را تشكيل مي‌دهند: يكي حدّ هست و يكي محدود، چون اگر محدود شد سقفي دارد و مرزي دارد كه به آن مرز سرايت نمي‌كند؛ اما ذات اقدس الهي دو تا ندارد، هستيِ محض است «نُورٌ لَا ظَلَامَ فِيهِ»[26] و امثال ذلك؛ چه اينكه يگانه هم هست، به همان دليل كه احد است دو تا ندارد، شريك هم نخواهد داشت؛ هم يكتاست و هم يگانه است. اين معناي بلند در اواخر سوره «حشر» و امثال آن نيامده است. اين فرق اجمالي بين آياتي كه در اول سوره «حديد» هست و آياتي كه در آخر سوره «حشر» است و همچنين فرق اجمالي بين سوره مباركه «توحيد» و آياتي كه در آخر سوره «حشر» است.

اما معناي حديث شريف؛ اين حديث كه صحيح است از امام سجاد(سلام الله عليه) سؤال شده است كه توحيد چيست؟ فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ يَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ»؛ چون خداوند مي‌دانست كه در آينده افراد ژرف‌نگر و متعمّق هستند و لابد درباره ذات اقدس الهي سؤالي مي‌كنند و به ظواهر امر اكتفا نمي‌كنند براي تعليم آنها چون قرآن معلّم كتاب و حكمت است براي همه گروه «فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ وَ الْآيَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِيدِ» كه از اول سوره «حديد» شروع مي‌شود تا آيه ششمي كه ﴿وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ. اينكه فرمود خدا مي‌داند كه در آخر الزمان اقوام متعمّق مي‌آيد شما در صدر اسلام مي‌بينيد، تقريباً آنهايي كه رقمشان در اين «الاصابة» و امثال اصابه از اين تراجم و رجال و كتاب صحابي به رقم آمده است، شايد يازده الي دوازده هزار نفر كساني بودند كه رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را درك كردند، محضر حضرت را درك كردند يا پاي منبر او نشستند يا پشت سر او نماز خواندند يا از او سؤالاتي كردند يا خطبه‌هاي حضرت را گوش دادند و مانند آن. اين يازده هزار نفر يا دوازده هزار نفر، يك طرف و حضرت امير(سلام الله عليه) يك طرف؛ حرف‌هايي كه از حضرت امير(سلام الله عليه) يك نفره نقل شده است، از آن دوازده هزار نفر نقل نشده است. آنها چه چيزي سؤال مي‌كردند، اين خطبه‌ها را رسول الله قرائت مي‌كرد. شما كمتر مطلبي در نهج‌البلاغه مي‌بينيد مگر اينكه ريشه آن را در سخنان خود رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) جستجو مي‌كنيد. حضرت به تعبير سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) مكرّر اصول كلّي القا مي‌كرد. اينكه حفظ كردن نهج‌البلاغه آسان است؛ اما حفظ كردن سخنان رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) سخت است، براي اينكه حضرت مكرّر قواعد كلّي القا مي‌كرد؛ سخنراني نمي‌كرد. سخنراني كردن و خطبه خواندن، منسجم است، حفظ آن خيلي سخت نيست؛ اما اصول كلي و قواعد كلّي القا كردن، هر جمله‌اي براي خود معناي خاص دارد، اين است كه حضرت خطبه نمي‌خواند، مرتّب اصول كلي القا مي‌كرد كه هر كدام از آن جمله‌هاي رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) زمينه يك خطبه از خطبه‌هاي علوي را تشكيل مي‌دهد. مكرّر اصولي كلي القا مي‌‌كرد، مكرّر اصولي كلي القا مي‌‌كرد؛ منتها كسي كه بتواند همه اين فرازها را دريابد غير از حضرت امير(سلام الله عليه) و اهل بيت نبودند، لذا سخناني كه از حضرت نقل شده است، خيلي بيش از آن است كه از آن دوازده هزار نفر نقل شد، بلكه اصلاً قابل قياس نيست.

مطلب ديگر آن است كه غير از اهل بيت و صحابه‌هاي خاصّ اين خاندان، ديگران، گرچه در مسائل فقهي احياناً رشدي كردند؛ اما در مسائل اعتقادي و مسائل اصولي خيلي متعمّق نبودند. روايتي را مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در ذيل «باب الكون و المكان» نقل مي‌كند. شما ببينيد هرگز يك طلبه آشناي به اين مسائل مذهبي، چنين سؤالي را هرگز از حكيمي نمي‌كند كه زراره چنين سؤالي كرده است؛ سرّ آن اين است كه خيلي از مسائل نظري ديروز، ضروري و بديهي امروز است؛ هزار سال روي آن كار شده و بديهي شد، اين‌طور نيست كه همه مسائل بديهي امروز، بديهي ده قرن قبل هم بوده باشد. روايت هفتم اين باب اين است[27] كه زراره به امام باقر(سلام الله عليه) عرض مي‌كند كه «أَ كَانَ اللَّهُ وَ لَا شَيْ‏ءَ»؛ آيا خدا بود و هيچ چيزي نبود؟ «قَالَ نَعَمْ كَانَ وَ لَا شَيْ‏ءَ». آن‌گاه زراره عرض مي‌كند كه «فَأَيْنَ كَانَ يَكُونُ»؛ اگر هيچ چيزي نبود پس خدا كجا بود؟ اين سؤال خيلي كودكانه است، كجا بود؟ مگر جسم است، مگر مكان مي‌خواهد؟ اين سؤال را هرگز طلبه‌اي كه به بعضي از مسائل اسلامي آشناست، هرگز از استاد خود نمي‌كند؛ اما زراره با همه آن قدرت‌هاي فقهي خود اين سؤال را كرده است. «قُلْتُ فَأَيْنَ كَانَ يَكُونُ»؛ اگر خدا قبل از همه چيز بود، پس كجا بود؟ اينجاست كه فرمود: «قَالَ وَ كَانَ مُتَّكِئاً»؛ در حين سؤال و جواب امام باقر(سلام الله عليه) به ديواري يا به جايي تكيه داده بود كه زراره اين سؤال را كرده بود، «فَاسْتَوَى جَالِساً»؛ وضع حضرت برگشت، درست نشست فرمود: «أَحَلْتَ يَا زُرَارَةُ»؛ اين چه حرف محالي است مي‌زني تو خدا كجا بود يعني چه؟ « قَالَ أَحَلْتَ يَا زُرَارَةُ»؛ يعنی «أتيت بشيء محال»؛ سؤال از يك امر محالي كرده «وَ سَأَلْتَ عَنِ الْمَكَانِ إِذْ لَا مَكَانَ»؛ من مي‌گويم خدا قبل از مكان بود، او بي‌نياز از مكان است، تو سؤال كردي كه پس كجا بود؟! بعدها زراره فهميد كه ذات اقدس الهي مجرّد است و مجرّد مكان نمي‌خواهد و امثال ذلك. اين تازه در قرن دوم است، بيش از صد سال از عمر قرآن و تفسير قرآن و اينها گذشت، يك فقيه نامداري؛ مثل زراره تازه در مسائل ابتدايي مانده است. بعدها اينكه مجسّمه در بين اهل سنّت هستند، اشعري به اين دام افتاده است، براي اينكه راه اهل بيت را نرفت؛ او همان ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَي رَبِّهَا نَاظِرَةٌ[28] را گرفت، گفت «حَسْبُنَا كِتَابُ‏ اللَّهِ»[29] آن وقت به دام تجسيم افتاد؛ اما هشام ‌بن ‌سالم را مي‌بينيد، هرگز روش تفكّر هشام‌ بن ‌سالم تفكّر زراره و امثال زراره نيست. بنابراين در صدر اسلام يا حتي يك قرن بعد يا يك قرن و نيم بعد، فردي؛ مثل زراره، آن‌چنان متعمّق نيست كه از آن مسائل عميق سؤال كند، از آن فقط مسائل ابتدايي سؤال مي‌كنند، لذا فرمود خداوند مي‌داند كه در آخر الزمان اقوام متعمّقي مي‌آيند و اين مدح افرادي است كه در باطن قرآن فحص مي‌كند، چون «ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيق‏».[30] نشانه آن كه اين در گراميداشت افراد ژرف‌نگر و متعمّق هست، اين است كه نفرمود چون در آخر الزمان اقوام متعمّقي مي‌آيند، خدا آنها را نهي كرده است؛ فرمود براي تغذيه فكري آنها اين دو بخش از قرآن را فرستاده است؛ يعني هم سوره «توحيد» را، هم آن شش آيه اول سوره «حديد» را. اگر كسي بخواهد پاي بالاتر بگذارد، يعني بالاتر از سوره «توحيد» بينديشد، غرق مي‌شود و مقدور كسي نيست؛ نفرمود «مَن تعمّق فقد هلك»، فرمود كسي پا بالاتر از سوره «توحيد»: «فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَك‏»، بخواهد بالاتر از سوره «توحيد» فكر كند، بخواهد بالاتر از سوره اين شش آيه اول سوره «حديد» فكر كند، «فَقَدْ هَلَك‏».

حالا اجازه بدهيد ما قدري پرده برداريم از همين وسط‌ها، ببينيم همراهان ما چقدر هستند و چه كساني هستند تا اواخر راه مي‌توانند بيايند يا ببينيد خيلي‌ها همان اوايل امر مي‌گويند بس است؛ در همين سوره مباركه در بحث اينكه مبادا درباره ذات اقدس الهي فكر كنيد، چندتا روايت ديگري هم هست كه شما درباره ذات خدا فكر نكنيد و اگر درباره ذات خدا فكر كرديد «هَلَك‏»، اين هست؛ اما حالا ببينيد كه اين آيه مباركه، اين شش آيه چه مي‌گويد؟

در اول سوره مباركه «حديد» اين‌چنين است كه ﴿سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ٭ لَهُ مُلْكُ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ هُوَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ ٭ هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ؛[31] اين ﴿هُوَ الْأَوَّلُ ظاهر آن حصر است، ﴿وَ الْآخِرُ هم ظاهر آن حصر است؛ اگر ما دليلي داشتيم بر خلاف اين حصر را بر حصر نسبي حمل مي‌كنيم و اگر دليلي نداشتيم به ظاهر آن اخذ مي‌كنيم. اين ﴿هُوَ الْأَوَّلُ؛ يعني اول هر چيزي اوست، نه اول عالَم فقط اوست؛ اول عالَم اوست، آخر عالم اوست، اين وسط‌ها هم ديگران موجود هستند؛ پس «هو الاول و هو الآخر العالَم بينهما» اين‌چنين است؟ يا ﴿هُوَ الْأَوَّلُ هر كاري كه وارد مي‌شويد، هر سخني كه مي‌گوييد هر چيزي كه مي‌شنويد، اوّلي دارد: ﴿هُوَ الْأَوَّلُ؛ معناي اين آيه اين است كه اول عالَم اوست، آن سَر عالم خداست، اين سر عالم هم خداست، وسط عالم است، معناي آن اين است؟ حالا مي‌بينيد همين اوايل امر آدم احساس خطر مي‌كند.

 ﴿وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ يعني چه؟ يعني او ظاهر است ديگران هم ظاهر هستند؟ اين بيان نوراني امام سيّد الشهداء(سلام الله عليه) كه فرمود: «أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ ... عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك‏» كه حضرت در آن دعاي عرفه نمي‌خواهد نفرين كند كه اين نظير روز عاشورا نيست كه به عمر سعد نفرين كرد فرمود: «قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَك‏»[32] كه نفرين نمي‌خواهد بكند كه «عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاك‏» كور باد! نه، كور هست، نه كور باد! كسي تو را در هر جا نبيند كور است: «عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً وَ خَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصيباً».[33]

 اين «هو الظاهر»؛ ببينيد در اين خطبه نهج‌البلاغه «هو الظاهر» را چطور معنا كرده است در اين خطبه 65 است ظاهراً مي‌فرمايد: «كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ غَيْرُ بَاطنٍ وَ كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ»؛[34] درباره «هو الظاهر» چون ظاهر آن حصر است «هو الظاهر»؛ يعني او ظاهر مطلق است. كوشش همه اشيا، ظهور همه اشيا اوست؛ اين قشر اول را كه برداشتيد، رفتيد در قشر دوم «هو الظاهر»، قشر دوم را برداشتيد، وارد قشر سوم شديد «هو الظاهر»، قشر سوم را برداشتيد، وارد قشر چهارم شديد «هو الظاهر»، آن طرف هم در رفتيد «هو الظاهر»؛ چيزي براي شجر و حجر نمي‌ماند؛ منتها ظهور، وصف و تعيّن اوست نه ذات او آن ﴿هُوَ الْأَوَّلُ، را كسي درك نمي‌كند؛ ولی ظهور قابل درك است. در همين خطبه 65 فرمود: «كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ غَيْرُ بَاطنٍ»؛ اگر در و ديوار را مي‌بينيد ظاهر است، اين باطن است، شما چيز ديگر را مي‌بينيد، خيال مي‌كنيد در و ديوار است. ديديد هنوز بحث باز نشد، نشانه حيرت در ما پيدا شد؛ اگر كسي بخواهد از اين مرز بگذرد البته ديوانه خواهد شد: «فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَك‏»، لذا هيچ حكيمي تا حال نيامده كه بتواند عمق اين مسائل را تا آخرالزمان هم بيايند، در همين مسير ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ اين اسماي اربعه بحث مي‌كند، از آن به بعد قدم گذاشتن همان و ديوانگي همان؛ راه نيست. نفرمود تعمّق بد است، فرمود از آن حد ديگر راهي نيست؛ حالا اگر كسي خواست اين معناي جمله دوم حضرت امير را بررسي كند كه «كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ»، اين هم همان نتيجه را مي‌دهد؛ يعني هر چيزي كه غير خداست و باطن است، هرگز ظاهر شدني نيست؛ اما خدا ظهور او عين بطون اوست، چون شديد است نمي‌بينيم: «كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ غَيْرُ بَاطنٍ»، پس اشيا مي‌شود غيب. حالا چه غيب مقيس، چه شهادت مقيس؛ «كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ غَيْرُ بَاطنٍ»، پس عالَم به كنار رفت و «كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ»، آنها كه ظاهر هستند در حقيقت باطن می‌باشند، آنها كه باطن‌ هستند ظاهر شدني نيستند؛ پس عالم نه ظاهر است نه باطن؛ مي‌شود غيب. آن‌وقت هست و غيب است؟ خب اگر هست و غيب است، اين «هو الظاهر» چرا آنجا روشن نكرده؟ معلوم مي‌شود سهمي براي عالَم نمي‌ماند، سهمي براي عالَم نمي‌ماند. اين است كه فرمود اگر كسي ذات اقدس الهي را با اين ديد نديد كور است: «عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً»، آن ‌وقت «أَ يَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَيْسَ لَكَ» درمي‌آيد و امثال آن.

 ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ اين ﴿هُوَ الْأَوَّلُ، را اگر به دست برخي بدهيد، مي‌گوييد اول خدا، اول عالَم خدا، آخر عالَم خدا، وسط براي ميدان تاخت و تاز عالَم است. آن اوّلي كه در وسط نيست، آن آخري كه در وسط نيست محدود مِن الجانبين است، منقطع الطرفين است، اينكه نامتناهی نشد! حالا مي‌بينيد تا آخر الزمان هر كه بيايد، اين آيات كِشش آن را دارد. بعضي از بزرگان وقتي خواستند تفسير قرآن بنويسند، اول از سوره مباركه «توحيد» شروع كردند و همين سوره «حديد»؛ بعد وقتي به اين حديث رسيدند وجدي در اينها پيدا شد كه عجب ما مي‌ديديم اين دو بخش قرآن، بيش از بخش‌هاي ديگر جاذبه دارد. اينهايي كه جاذبه بيشتري دارد مكرّر به ما اصرار كردند بخوانيد در نماز بخوانيد، در دعاها بخوانيد، در حالات ديگر بخوانيد! اين ﴿تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ،[35] هم قرآن است اين‌چنين نيست كه خواندن آن در نماز كافي نباشد؛اما به ما سفارش نشده در نماز ﴿تَبَّتْ يَدَا بخوان، در تعقيب ﴿تَبَّتْ يَدَا بخوان، گفتند در تعقيب ﴿شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلاَئِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قَائِماً بِالْقِسْطِ؛ اين آيه هيجده سوره «آل‌عمران» را بخوان! آن هم سطحي دارد؛ اما نه در حدّ سوره «حديد» يا در حدّ سوره مباركه «توحيد». اين است كه فرمود: «فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَك‏»، اين ارشاد به حكم عقل است يعني نرو كه مي‌افتي؛ اگر هم نهي است، نهي ارشادي است، چون قبل از او عقل مي‌گويد نرو كه مي‌افتي. انسان بخواهد درباره تعيّن حق سخن بگويد تا حدودي دست او باز است، براي اينكه خود تعيّني از تعيّنات است، خودش را كنار مي‌كشد، درباره تعيّنات ديگر بحث مي‌كند؛ اما وقتي قدري جلوتر رفت، آن ظهور مطلق حق، خود او را، فهم او را، مقدّمتين او را، نتيجه او را، پيوند دو مقدمه و نتيجه را، پيوند مقدّمتين با مُستنتِج را، همه را فرا گرفته و فرو برده، آن‌وقت جا براي فکر کسی نمي‌ماند. اين است كه در همان مراحل بالايي مرحله تعيّن انسان مي‌ماند، چه رسد به مقام ذات، مقام ذات كه «حارت الأنبياء و الأولياء فيها» اصلاً كسي طمع اين كار را نكرده يا كُنه صفات كسي طمع اين كار را نكرده؛ فقط همين ظهورات او را كسي بخواهد بشناسد. اگر گفتيم «هو الظاهر»، با ظهور او كار داريم نه با آن ﴿هُوَ الْأَوَّلُ، با اين ظهور كار داريم؛ همين «هو الظاهر» انسان را متوقّف مي‌كند، لذا اگر كسي بخواهد جلوتر برود «فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِكَ فَقَدْ هَلَك‏». آن‌گاه روايات ديگري هم هست كه فرمودند شما در ذات حق تعالي فكر نكنيد! اگر كسي در ذات اقدس الهي فكر كرد به هلاكت مي‌رسد.

در همين باب النسبه، روايت دوّم آن بسيار لطيف است[36] و آن اين است كه «عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ»؛ ممكن نيست كسي غير معصوم باشد، اين‌طور بخواهد حرف بزند، آن هم در آن عصر. آن عصري كه زراره‌ها و امثال زراره‌ها تازه در مسائل ابتدايي سوال مي‌كنند، خيلي از خطبه‌هاي بلند نهج ‌البلاغه است كه درك آن براي سيّد رضي مقدور نيست. شواهد كلامي او هست، مباني كلامي او هست، اصلاً محال است چنين حرفي سيّد رضي بتواند جعل بكند؛ مباني او در دست هست، چنين آدمي آن‌قدر حرف مي‌زند! مطمئن بدانيد كه بعضي از خطبه‌هاي بلند، مقدور رضيَين نيست؛ البته هزار سال بايد روي آن كار بشود و شده. اگر سيّد رضي در اين عصر بود، البته مثل حكماي ما يا بهتر مي‌فهميد و حكماي ما هم اگر در عصر رضيَين بودند هم مثل اينها يا كمتر از اينها بودند؛ اين حرمت قدمت محفوظ هست، اين فاصله هزار ساله كم نيست؛ اما سيّد رضي قبل از هزار سال مقدور او نيست كه خيلي از اين خطبه‌هاي نهج‌البلاغه را بفهمد، هيچ مقدور او نيست. همان خطبه‌اي كه خود ابن ‌ابي ‌الحديد مي‌گويد من پنجاه سال اين را خواندم، بيش از هزار بار خواندم ،هم آن «أَيُّ الْجَدِيدَيْنِ ظَعَنُوا فِيهِ كانَ عَلَيْهِمْ سَرْمَداً»[37] مكرّر به ابن ‌ابي ‌الحديد مراجعه كرديم، ديديم از عهده‌ آن برنيامده، با اينكه خود او مي‌گويد من اين خطبه را بيش از هزار بار خواندم «مُنذ خمسين سنة»، «أكثر مِن ألف مرّة» قرائت كردم و هر بار كه خواندم براي من تازگي داشت. حالا شما اين جمله‌ها را ببينيد! در همين حديث دوم باب النسبة كه مرحوم كليني نقل كرد اين است كه «عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ، مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ»؛ مي‌فرمايد اصلاً خدا قابل انكار نيست هر كسي كه مي‌گويد من خدا را نمي‌شناسم، او نمي‌داند كه نمي‌شناسد؛ او قبل از اينكه خود را بشناسد، خدا را مي‌شناسد. اصلاً خدا قابل انكار نيست، چيزي نيست كه انكارپذير باشد؛ منتها انسان بعدها مي‌فهمد خطا يا تطبيق مي‌كرده است، حقيقتي بود كه بر آن حقيقت اين عالم استوار بود: «مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ»؛ هر كسي كه مي‌گويد خدا نيست، نمي‌داند كه خدا را قبول كرد، چيز ديگر را دارد انكار مي‌كند. «عَارِفٌ بِالْمَجْهُولِ مَعْرُوفٌ عِنْدَ كُلِّ جَاهِلٍ» آن‌گاه «أَزَلِيّاً صَمَدِيّاً» و امثال آن.

از همه بزرگان، از همه سروران، اساتيد، محقّقين، علما، دانشمندان، مخصوصاً فضلا و طلاّب اين شهري كه در كنار بارگاه ملكوتي امام هشتم(صلوات الله و سلامه عليه) هستند كه مظهر رضوان ذات اقدس الهي است؛ از همه شما تقدير كنيم! اگر اين مدّت ما وقت شما را تضييع كرديم، اميدواري كه به بركت خود حضرت هم ببخشيد و آنچه كه از حضرت مي‌خواهيد، از خدا بخواهيد، به بركت حضرت به شما خواهد داد و حضرت را هم كه به نام مبارک و لقب مطهر رضا ناميدند، نه براي آن است كه خود آن حضرت راضي است به قضا و قَدر الهي؛ اين گوشه‌اي از آن لقب شريف است، هر كس در هر گوشه عالَم به چيزي مي‌رسد و خوشحال مي‌شود، به وساطت اين مقام رضوان است. اگر او واسطه در رضاست و مظهر اسم رضاست، ممكن نيست كسي در گوشه‌اي از گوشه‌هاي عالَم به چيزي برسد و خوشحال بشود و حضرت واسطه نباشد.

ما خداي سبحان را قسم مي‌دهيم به بركت اين حضرت به همه شما عزّت و عظمت مرحمت كند!

و امام ما را مهمان رسول الله و عترت طاهره(صلوات الله عليهم اجمعين) قرار بدهد!

و شهداي ما را هم با اولياي خود محشور بكند!

علماي ما، صالحين ما، صدّيقين ما را از ما راضي قرار بدهد!

اين نظام اسلامي را در سايه وليّ‌ خود حفظ بفرمايد!

مقام معظّم رهبري را از امدادهاي غيبي برخوردار كند!

و همه مسئولين و دست اندركاران نظام اسلامي را به وظايف مشروع ايشان بيش از پيش آشنا بفرمايد!

به همه فرد فرد اين ملّت فداكار، عزيز، سرافرازي كه در همه موارد در صحنه‌ها حضور داشتند، مخصوصاً در مراسم همه‌پرسي و انتخاب رياست جمهوري، رأي بالايي دادند، خدا به فرد فرد اين ملّت عزّت و عظمت و سعادت دنيا و آخرت مرحمت كند!

«و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»



[1]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏1، ص50.

[2]. سوره جن, آيه25.

[3]. سوره جن, آيه26 و 27.

[4]. سوره غافر, آيه64.

[5]. سوره آل‌عمران, آيه6.

[6]. سوره حشر, آيه1.

[7]. سوره حشر, آيه24.

[8]. سوره إسراء, آيه1.

[9]. سوره جمعه, آيه1.

[10]. سوره أعلی, آيه1.

[11]. سوره حديد، آيه1؛ سوره حشر، آيه1؛ سوره صف، آيه1.

[12]. سوره حشر, آيه21.

[13]. سوره يس, آيه1 و 2.

[14]. سوره فصلت, آيه41 و 42.

[15]. التوحيد(للصدوق)، ص283 و 284.

[16]. سوره توحيد, آيه1.

[17]. سوره حديد, آيه6.

[18]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص91.

[19]. سوره حمد, آيه1.

[20]. سوره حمد, آيه3.

[21]. سوره حشر, آيه6.

[22]. سوره حديد, آيه3.

[23]. سوره حديد, آيه3.

[24]. سوره حديد, آيه3.

[25]. سوره شوري, آيه11.

[26]. تفسير علی بن ابراهيم قمي، ج‏2، ص448.

[27]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص90.

[28]. سوره قيامة, آيه22 و 23.

[29]. نهج الحق، ص273.

[30]. نهج البلاغه(للصبحی صالح)، خطبه18.

[31]. سوره حديد, آيه1 ـ 3.

[32]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏45، ص43.

[33]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏64، ص142.

[34]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه65.

[35]. سوره مسد, آيه1.

[36]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص91.

[37]. نهج البلاغه(للصبحی صالح)، خطبه221.