دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12004483


تفسير سوره مباركه حشر آیه 22 تا 24
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيم‏ (22) هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُون‏ (23) هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأسماءُ الْحُسْنى‏ يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيم‏ ﴿24﴾

بحث‌هايي كه در اين سه آيه كريمه هست، مقداري گذشت مقداري هم اگر خداي سبحان توفيق بدهد در اين يكي ـ دو روز مطرح مي‌شود.

بعضي از بحث‌هاي آن چندان مهم نيست و آن معنا كردن اين كلمات است و فرق بين مفاهيم اين أسما آنچه كه مهم است اين است كه أسماي الهي به سه قِسم تقسيم مي‌شوند: بعضي‌ها به عنوان نام ذات مطرح است؛ نظير خود كلمهٴ مباركهٴ ﴿هُوَ﴾، اين هويّت از آن ذات حكايت مي‌كند، بعضي‌ها اسم ذات‌ هستند؛ نظير كلمهٴ مباركهٴ «الله» و بعضي‌ها صفت ذات هستند؛ نظير ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ و امثال آن، بعضي‌ها هم صفت فعل‌ هستند؛ نظير ﴿الْمَلِكُ﴾, ﴿السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ﴾، اينها اوصاف فعل‌ هستند.

دو مرحلهٴ از اين مراحل سه‌گانه اينها منطقهٴ امن و ممنوعه هستند؛ يعني احدي به اين دو مقام راه ندارد نه به مقام ذات راه دارد نه به صفات ذات، چون هم ذات نامحدود است و هم صفات ذات عين ذات‌ هستند؛ لذا همان كسي كه خود مي‌گويد من تا نبينم عبادت نمي‌كنم: «أَ فَأَعْبُدُ مَا لَا أَرَی‏»؛[1] يعني اميرمؤمنان(عَلَيْهِ السَّلام) همان ذات مقدّسش اين دو منطقه را، منطقهٴ ممنوعه اعلام كرده است: يكي اينكه در مقام ذات احدي راه ندارد، فرمود: «لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ»[2] و دربارهٴ صفات هم فرمود احدي راه ندارد، فرمود: «لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَي تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ»،[3] كه اين دو جمله كنار هم در يك خطبه هست، پس نه مقام ذات در دسترس فكرِ احدي است يا شهود كسي است، نه كُنه وصف را كسي مي‌تواند راه پيدا كند، «لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَي تَحْدِيدِ صِفَتِهِ»، هيچ عقلي را خدا مطّلع بر كُنه صفاتش نكرد، «وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ»، آن مقداري كه بر عقول, معرفتش واجب است، آن را محجوب نكرد، آن را مشهود كرده است، شهود آن مقدار ميسّر است. بنابراين آن دو منطقه, منطقهٴ ممنوعه است؛ يعني مقام ذات و صفاتي كه عين ذات است.

 مقام سوم صفات فعل است صفات فعل بر واجب اطلاق مي‌شود و واجب ‌تعالي موضوع آن صفات قرار مي‌گيرد و بسياري از اين أسماي مباركهٴ دعاي «جوشن كبير» از باب صفات فعل است. صفت فعل را از فعل انتزاع مي‌كنند نه از ذات، چون صفت فعل از فعل انتزاع مي‌شود نه از ذات، مي‌شود مخلوق, ممكن, حادث, فقير و خارج از ذات، منتها مرآت ذات است و به تعبير قرآن كريم آيت و علامت ذات است، اگر صفت فعل مطرح شد، يقيناً خارج از ذات است، وقتي خارج از ذات شد، بايد از يك موجود ممكني انتزاع كرد. حالا آن موجود ممكن يا فرشتگان هستند كه مدبّرات امر هستند يا انسان كامل است كه بالاتر از فرشته‌هاست و معلّم فرشته‌هاست، اگر اين سه مقام از هم جدا شود، آن‌گاه حكم هر سه جداي از هم تبيين خواهد شد، اين يك مطلب.

مطلب ديگر اين است كه اين كلمهٴ مبارك «حق» هم بر ذات أقدس الهي اطلاق مي‌شود كه «الله» حق است و هم بر فيض خاصّ او اطلاق مي‌شود كه آن فيض حق است؛ مثلاً وحي حق است, نبوّت حق است, رسالت حق است؛ چه اينكه ذات أقدس الهي هم حق است. در قرآن هم تعبيري كه دلالت كند بر اينكه ذات حق است، آمده است كه خدا ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾, هم تعبيري كه دلالت كند بر اينكه وحي حق است، آمده است كه وحي «هو الحق». در سورهٴ مباركهٴ «نور» آيهٴ بيست و پنجم ‌چنين است: ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ﴾، در يك آيه بين اين دو حق جمع كرده است. فرمود در قيامت خدا آن ديني كه حق است، كاملاً توفيه مي‌كند به مردم ارائه مي‌دهد تا بفهمند كه خدا حق است، در همين آيه در كنار هم در يك سطر دو بار كلمهٴ حق تكرار شد، يكي حق به معناي دين است كه دينِ خدا حق است, يكي هم خود ذات أقدس الهي است كه او هم حق است: ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ﴾، اين دينِ حقيقي مردم را به مردم ارائه مي‌دهد: ﴿وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ﴾، مي‌فهمند كه خداي سبحان حق است، پس «دين الله حقٌّ الله جلّ جلاله حقٌّ».

در سورهٴ مباركهٴ 47 كه به نام مبارك ذات مقدس رسول الله(صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم‏) است، آيهٴ دوم ‌چنين آمده: ﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ آمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِن رَبِّهِمْ كَفَّرَ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بَالَهُمْ﴾، فرمود آنها كه به آنچه بر پيامبر نازل شده است كه حق است، ايمان آوردند، خداي سبحان گناهان آنها را مي‌پوشاند. پس طبق آيهٴ سورهٴ 47 آن وحي و ديني كه بر پيامبر نازل شد: ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾، طبق صدر همان آيهٴ 45 سورهٴ «نور» دين خدا ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾ و طبق همان آيهٴ 45 سورهٴ «نور» ﴿أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ﴾، پس «الله هو الحق دينُ الله هو الحق» اگر «الله» خواست از خود سخن بگويد و دين خدا هم خواست از خود سخن بگويد هم «الله» مي‌گويد: «أنا الحق» هم دين خدا مي‌گويد: «أنا الحق» هم وحي مي‌گويد: «أنا الحق»؛ منتها «أنا الحقّ»ي كه دين مي‌گويد براي مقام فعل است, «أنا الحق»ي كه ذات أقدس الهي مي‌گويد براي مقام ذات است، اگر ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾، صحيح است، «أنت الحق» هم صحيح است, «أنا الحق» هم صحيح است. اگر خدا ﴿هُوَ الْحَقُّ﴾ است، خدا مي‌تواند بگويد «أنا الحق»، ما مي‌توانيم به او بگوييم «أنت الحق». اگر دين خدا و وحي خدا «هو الحق» است، اين دين مي‌تواند بگويد «أنا الحق»، ما مي‌توانيم به اين دين خطاب بكنيم بگوييم «أنت الحق»، پس حق هم بر ذات أقدس الهي اطلاق مي‌شود هم بر فعل خاصّ او و فيض مخصوص او اطلاق مي‌شود. در تعبيرات اهل فلسفه و به معقول هم ‌چنين است كه حق بر هر دو اطلاق مي‌شود, وجود بر هر دو اطلاق مي‌شود هم بر ذات أقدس الهي اطلاق مي‌شود كه او وجود حق است و هم بر آن فيض منبسط و گسترده‌اش كه خدا «دائم الفضل و الفيض علي البريّه» است. به آن هم مي‌گويند وجود و اين همه تعبيراتي كه دربارهٴ تطوّرات است، براي اين وجود به معناي فيض حق است نه وجود به معناي ذات حق، لذا حكما مي‌گويند قبل از عالَم و «مع العالَم» و «بعد العالَم الله», «الله» است؛ چه مظاهر باشد, چه مظاهر نباشد، آن روزي كه بساط عالَم جمع مي‌شود، حتّي خود عزرائيل(سَلامُ الله عَلَيْه) مي‌ميرد, حتي مرگ را هم مي‌ميرانند و موت را اِماته مي‌كنند باز «الله», «الله» است، آن وقتي هم كه بساط آسمان و زمين پهن است، «الله», «الله» است. آن مرحله‌اي هم كه قبل از پهن شدن آسمان و زمين باشد «الله», «الله» است. «الله»، «مجرّداً عن المَظاهر و المجالي» وجود دارد، اين مظاهر و مجالي او گاهي مقبوض‌ هستند، گاهي مبسوط و هم «الله» را مي‌گويند وجود حق و هم اين فيض منبسط را مي‌گويند وجود حق. اينكه گفته مي‌شود تطوّراتي هست، در مرتبه‌اي فلان حكم را دارد, در مرتبهٴ ديگر فلان حكم را، اين براي آن وجود به معناي دوم است؛ لذا آن صوفيان و قلندراني كه چنين فكر كردند كه ـ معاذ الله ـ خدا يعني همين مجموعهٴ هستي، بدون مظاهر وجودي ندارد، اين نظام در مرحله‌اي خداست ـ معاذ الله ـ در مرحله‌اي فرشته است، در مرحله‌اي آسمان و زمين است، اين «كفرٌ صريح و زندقةٌ»،[4] قبل از اينكه ديگران حكم به تكفير اين‌گونه از صوفيان و قلندران بكنند، حكماي متألّه اين كار را كردند. سرّ اين مغالطه آن است كه از اشتراك لفظي سوء استفاده كردند، چون وجود گاهي بر ذات أقدس الهي اطلاق مي‌شود كه او وجود است و گاهي بر فيض منبسطش اطلاق مي‌شود و اين فيض منبسط است كه تطوّرات دارد و حالات دارد آن كه دستي از دور بر حكمت داشت، خيال مي‌كرد كه وجود دوّمي همان اوّلي است و اوّلي همان دوّمي است و خيال كرد مجموعهٴ نظام يك چيز است كه گاهي واجب است و گاهي ممكن. آن كه دست از نزديك بر اين مسايل داشت، ذات أقدس الهي را كه مقام ذات است، جدا حساب كرد. فيض منبسطش را جدا حساب كرد. تطوّرات را به فيض داد, ذات را منزّه از تطوّر و تحوّل دانست. كلّ اين جهان قبل از پيدايش, حين پيدايش, بعد از پيدايش جداي از ذات أقدس الهي است؛ منتها مرآت است به همان سبكي كه مرآت به آن صورت مرآتيه به صاحب‌صورت متّكي است. اين ﴿فَأَيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾[5] اين است. وقتي مرزهاي حرف‌ها مشخص شد به آيات و روايات كه مي‌رسيم كاملاً مي‌بينيم، هر كدام معناي خاصّ خود را دارد آن كه مي‌گويد «ما رأيت شيئاً الاّ و رأيت الله قبله و معه و بَعده و فيه» اين حقّ به معناي دوم را مي‌گويد, چرا؟ براي اينكه ﴿فَأَيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾ را دارد عمل مي‌كند. خدا مي‌فرمايد: ﴿فَأَيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾، اين هم مي‌گويد «أينما ولّيت وجهه فثمّ وجه الله و رأيت الله قبله و معه و بَعده»، وقتي به آياتي از اين قبيل مي‌رسيم كه ﴿إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ﴾،[6] معلوم مي‌شود كه منظور چيست؟ منظور ذات حق نيست يك, منظور صفات ذاتي نيست دو, منظور مقام فعل است اين سه, آنجا كه سخن از ﴿مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً﴾[7] مطرح است، اين آيه وضع خاصّ خود را پيدا مي‌كند. كسي كه به خدا قرض مي‌دهد در مقام فعل است، فعلِ خدا را مي‌شود بر خدا حمل كرد به همان دليلي كه ما مي‌گوييم «يَا ضَارُّ يَا نَافِع»،[8]«يَا حَسِيب‏»،[9]«يَا كَافِي»،[10]‏ اين جمله‌هايي كه ما در دعاي «جوشن كبير» مي‌خوانيم؛ محمول, ممكن الوجود است موضوع, واجب‌ الوجود. محمول كه واجب الوجود نيست، گاهي خدا شافي است، گاهي شفا نمي‌دهد. گاهي رازق است، گاهي رزق نمي‌دهد. گاهي به كسي فرزند روزي مي‌كند، گاهي به كسي فرزند روزي نمي‌كند: ﴿يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ إِنَاثاً وَ يَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ ٭ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَاناً وَ إِنَاثاً وَ يَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيماً﴾،[11] فرمود افرادي كه ازدواج مي‌كنند چند گروه‌اند: خداوند به بعضي‌ها فقط پسر مي‌دهد, به بعضي فقط دختر مي‌دهد, به بعضي هم پسر و هم دختر مي‌دهد, به بعضي اصلاً چيزي نمي‌دهد: ﴿وَ يَجْعَلُ مَن يَشَاءُ عَقِيماً﴾، اين گاهي رازق است، گاهي رازق نيست، بسياري از اين فرازهاي دعاي «جوشن كبير» و ساير ادعيه محمول ممكن الوجود است, موضوع واجب الوجود است، اينها با هم اتحاد پيدا كردند، محور اتحاد موضوع و محمول در مقام فعل است نه در مقام ذات، هرگز اين أسماي فعليه در مقام ذات راه ندارند، خدا مُحبّ است، مُبغض هم هست, مُريد است، كارح هم هست, راضي است، ساخط هم هست, قابض، باسط هم هست, قابل، ناكل هم هست، هم نكول دارد هم قبول، كارِ بعضي را طرد مي‌كند كار بعضي را قبول مي‌كند، اگر مشخص شد محمول ممكن الوجود است و موضوع واجب الوجود و اين محمول‌ها هم به نوبهٴ خود حقّ‌ هستند؛ چه اينكه خدا در يك آيه حق را به دو قِسم به كار برد، فرمود دين خدا حق است، خود خدا هم حق است: ﴿يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ﴾،[12] آن‌گاه وقتي «الله» مي‌گويد «أنا الحق» به يك وضع است, دين خدا كه مي‌گويد «أنا الحق» به وضع ديگر است. دينِ خدا فعلِ خداست، موجود است, مخلوق است, حادث است, ممكن است. چطور «هو الحق» جايز است، اگر خود دين بگويد «أنا الحق» جايز نيست؟! اگر خدا دربارهٴ دين فرمود اين دين حق است، پس اين دين اگر خواست حرف بزند، مي‌گويد «أنا الحق»؛ يعني «أنا الحق» در مقام فعل و ذات أقدس الهي «هو الحق» است در مقام ذات.

اين مرزها كه مشخص شود ديگر نيازي به توجيهات فراوان نيست، قبل از اينكه اين بحث كاملاً روشن شود از آن باب كه «تُعرف الأشياء بأضدادها»، مقداري هم از آن طرف آن شواهد ديگر خوانده شود تا معلوم بشود كه از دو طرف راه هست؛ چه از طرف دركات, چه از طرف درجات. از طرف دركات ابليس(عليه اللعنه) موجودي بود كه به هر حال چند هزار سال خدا را عبادت كرد كه در خطبهٴ قاصعه آمده و حضرت امير(سَلامُ الله عَلَيْه) مي‌فرمايد که معلوم نيست اين چند هزار سالي كه او خدا را عبادت كرده، از سال‌هاي دنياست يا از سال‌هاي آخرت، اين همان ابليسِ معروفي است كه همهٴ شياطين بعدي را او اغوا كرده است. شياطين بعدي دو قِسم هستند: عده‌اي شيطان‌الانس هستند, عده‌اي شيطان‌الجن که ﴿شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ﴾[13] و اطلاق شيطان بر بعضي‌ها هم حقيقت است نه اينكه مجاز باشد. حالا ببينيم چگونه اطلاق شيطان بر بعضي حقيقت است و بعضي‌ها واقعاً شيطان‌ هستند، صورتاً انسان هستند و واقعاً شيطان.

در خطبهٴ هفتم از نهج‌البلاغه ‌چنين مي‌فرمايد: «اتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلاكاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً»، اينها معيار كار خود را شيطان قرار دادند، هر چه را شيطان بگويد اينها مي‌پذيرند, هر چه را شيطان طرد كند، اينها نمي‌پذيرند. ملاك كارهاي اينها دستور شيطان است؛ ولي همين‌ها اشراك شيطان هستند، اشراك يعني دام‌ها خود شيطان اينها را به عنوان دام انتخاب كرده است و اينها شيطان را به عنوان ميزان پذيرفته‌اند: «وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاكاً»، چگونه شيطان عده‌اي را دام خود قرار داد؟ به اين نحو كه «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِي حُجُورِهِمْ»، شيطان عده‌اي را به دام خود كشاند و دام خود قرار داد، در اينها بيضه‌گذاري كرد, تخم‌گذاري كرد، اين بيضه‌ها و تخم‌ها به صورت فَرْخ و جوجه درآمدند، جوجه‌گذاري را تفريخ مي‌گويند و آن اوّلي را هم «باض» تعبير فرمود: «فباض وَ فَرَّخَ» فَرخ همان جوجه است، «وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ»، وقتي جوجه در دل جوجه‌هاي شيطان، بچه‌هاي شيطان در دلِ عده‌اي حيات پيدا كردند، آن‌گاه «وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِي حُجُورِهِمْ» دَبيب دارند, تدرّج دارند, حركت تدريجي دارند در صدر آنها و در حِجر آنها، در دامن آنها، بعضي‌ها هستند در دامن خودشان شيطان مي‌پرورانند، در صدر آنها و قلب آنها آشيانهٴ شياطين است، وقتي شيطان دربارهٴ اينها ‌چنين اقدام كرد، «فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ»، شيطان با چشم اينها نگاه مي‌كند. نگاه كننده شيطان است؛ منتها اينها ابزار او هستند، «وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»، با زبان اينها حرف مي‌زند، شيطان ناطق است و اينها لسان الشيطان هستند: «فَرَكِبَ بِهِمْ الزَّلَلَ وَ زَيَّن لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرَكَهُ الشَّيْطانُ في سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَي لِسَانِهِ»، اين جمله‌ها مي‌تواند شرحي براي آن جملهٴ قرآني باشد كه فرمود: ﴿وَ شَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلاَدِ﴾،[14] حالا چگونه شيطان شريك مالِ انسان مي‌شود؟ چگونه شيطان شريك فرزند انسان مي‌شود؟ بعد از اينكه اين جمله‌ها روشن شد، آن دو معنا هم روشن مي‌شود. اگر شيطان شريك شخصيّت انسان شد، يقيناً در فرزندپروري هم شريك اوست. اگر كسي ـ معاذ الله ـ با همان نگاه نامحرمي كه كرده است با همان نگاهِ نامحرم و با همان ديده با عيال خود كنار هم جمع شوند، شيطان شريك اوست در توليد فرزند ناصالح و اگر كسي مال حرامي را دارد فراهم مي‌كند، شيطان شريك اوست در مال، ﴿وَ شَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ﴾ روشن است؛ اما ﴿وَ الْأَوْلاَدِ﴾ را آن‌چنان معنا كردند، حتي درباره تخميس هم ‌چنين گفتند كه ائمه(عَلَيْهِمُ السَّلام) فرمودند ما خمس را مقداري سهولت داديم، براي اينكه «لَتطيب مناكحهم»،[15] همين است و در بعضي از روايات خمس هم دارد كه اگر كسي مَهريه را از مال غير مخمّس داد، شيطان در آن فرزند شريك است و مانند آن.

كبراي قضيه را در اين خطبهٴ هفت حضرت بيان كرد، صغراي قضيه را در همان ذيل خطبهٴ همّام بيان كرد، خطبهٴ همّام از خطبه‌هايي است كه همهٴ شما آقايان مستحضريد كه حضرت طوري متّقين را توصيف كرده است كه همّام در ذيل سخنراني حضرت صعقه‌اي زد و مدهوش شد و جانش را تسليم كرد، در پايان چنين است كه «فَصَعِقَ هَمَّامٌ صَعْقَةً كانَتْ نَفْسُهُ فِيهَا»،[16] اين مؤيّد همان بيان حضرت است كه فرمود: «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ»[17] فرمود: سيلِ علم از من مي‌ريزد، هر كسي آن تحمّل را ندارد كه در دامن كوه‌هاي بلند بايستد، اولاً هر كوهي هم سيل ندارد، شما آقايان مشهدي‌ها از نزديك ديديد، اين اطراف مشهد كوه مرتفع و بلندي ندارد جاهاي دوردست كوه دارد؛ اما اين اطراف مشهد كوه بلند ندارد؛ لذا شما سيل را در داخلهٴ مشهد نديديد، هر كوهي آن قدرت را ندارد كه سيل توليد كند؛ اما آنها كه در دامنه‌هاي دماوند زندگي مي‌كنند، سيل‌ها را مكرّر مي‌بينند، يك باران تند كه مي‌آيد، آن قلّهٴ دماوند است كه فاصلهٴ پنج هزار و خرده‌اي متر سيل توليد مي‌كند قلّه كه بلند است, دامنه كه زياد است تا به دامنه بيايد، همهٴ اين خاك‌ها را مي‌شويد و مي‌شود سيل، هر كوهي سيل توليد نمي‌كند، فرمود من آن كوه بلندم كه سيلِ علم توليد مي‌كنم: «يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ» و هر كسي هم نمي‌تواند در مسير سيل بايستد، سيل او را مي‌برد، فرمود اينجا نايست، سيل تو را مي‌برد، همّام و امثال همّام آن قدرت را ندارند كه پاي سخنراني حضرت بشنوند و بي‌جان نشوند؛ لذا حضرت انكار كرد، او اصرار كرد تا اينكه اين سيل آمد و همّام را بُرد، مدهوش شد و بيهوش شد و جانش هم تسليم كرد. آن‌گاه حضرت فرمود: «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَخَافُهَا عَلَيْهِ»، قسم به خدا من كه اصرار مي‌كردم كه جواب او را ندهم و متّقين را توصيف نكنم، براي اينكه همين معنا را مي‌ترسيدم، او نمي‌تواند پاي اين سيل بايستد، اين حرفِ من سيل است و كسي  که در برابر اين سخن بايستد، او را مي‌برد. من اين خطر را احساس مي‌كردم، بعد فرمود: «ثُمَّ قَال: أَ هكَذَا تَصْنَعُ الْمَوَاعِظُ الْبَالِغَةُ بِأَهْلِهَا»، آن‌گاه «فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ: فَمَا بَالُكَ يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ»، كسي كه نه حضرت را شناخت نه از سيل علم حضرت باخبر بود، عرض كرد كه اگر موعظه ‌چنين اثر مي‌كند، پس چرا در شما اثر نكرد؟ او نمي‌داند كه اين سيل به بركت همان كوه آمده، اين سيل قدرت ندارد آن كوه را ببرد. آن كوه را بايد چيز ديگر كه آتشفشاني است از بين ببرد، اين سيل‌ها قدرت ندارند آن كوه را ببرند، اين معنا را كه نمي‌فهميد؛ اما اگر سؤالش، سؤال استفهامي بود، حضرت توجيهش مي‌كرد؛ ولي سؤال تَعنّت, سؤال اعتراض‌آميز و بي‌ادبي بود، گفت پس چرا شما نمرديد؟ اگر موعظه اثر مي‌كند. آن‌گاه «فَقَالَ‏ (عليه السلام) وَيْحَكَ»، جوابي داد كه او بفهمد: «إِنَّ لِكُلِّ أَجَلٍ وَقْتاً لاَ يَعْدُوهُ وَ سَبَباً لاَ يَتَجَاوَزُهُ فَمَهْلاً لاَ تَعُدْ لِمِثْلِهَا»، تو ديگر از اين حرف‌ها نزن! «فَإِنَّما نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَي لِسَانِكَ»، شيطان به زبان تو دَميد حرف, حرف تو نيست، حرف شيطان است, صغرا را در اينجا بيان كرد, كبرا را در آن خطبهٴ هفت بيان فرمود. اينكه فرمود شيطان به زبان اينها حرف مي‌زند، شيطان به زبان اينها نگاه مي‌كند؛ يعني همان ابليسِ معروفي كه چند هزار سال عبادت كرد يا اينها مظاهر شيطنت‌ هستند، اينها دست‌پروردگان شيطان هستند، اينها در مقام فعلْ شيطان هستند نه در مقام آن ذات ابليسي، آن ابليس سر جايش محفوظ است و اينها هم واقعاً شيطان هستند. اينكه فرمود: ﴿ذلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ﴾،[18] اينها واقعاً شيطان هستند نه مجازاً شيطان باشند.

 حالا راهي هست كه ثابت كند كه چگونه انسان شيطان مي‌شود؟ اين بزرگان مي‌گويند انسان نوع الأنواع نيست، نوعِ اخير نيست، انسان نوع متوسّط است، وقتي نوع‌ الأنواع مي‌شود, نوع اخير مي‌شود كه بايستد؛ مادامي كه در حركت است، جلوي او باز است، چون جلوي او باز است، ديگر نمي‌تواند نوع الأنواع باشد؛ لذا گفتند اين انسان كه ديگران نوع اخير مي‌پنداشتند و نوع الأنواع مي‌پنداشتند، اين انسان نوع متوسّط است و تحت الانسان چهار نوع رسمي است كه هر كدام داراي أسماي فراوان هستند و انساني كه بالغ شده است، سرِ چهار راه ايستاده است، چهار راهِ حقيقي جداي از هم، يكي راه بهيمه شدن است كه بشود: ﴿كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾،[19] كه واقعاً مي‌شود حيوان، لذا در قيامت به صورت حيوان‌هاي بهيمي منتشر مي‌شود اگر در طرف شهوت حركت كند. اگر در طرف غضب و خونريزي و آدم‌كُشي و هيتلري و استاليني و لنيني حركت كرد، واقعاً مي‌شود «سَبُعاً ضَارِيا»؛[20] لذا اين گروه به صورت گرگ خون‌آشام محشور مي‌شوند و اگر به صورت سياست‌بازي‌هاي دغل و نيرنگ و خُدعه و فريب و نقشه و حيله و در اين راه‌ها حركت كرد، واقعاً مي‌شود شيطان، ﴿ذلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ﴾ و اگر به صورت فرشته‌خويي حركت كرده است، واقعاً مي‌شود فرشته و از فرشته‌ها هم بالاتر مي‌رود، انسان در درون خود مي‌شود مَلك، سرِ چهار راه ايستاده است و هر كدام از اين راه‌ها را انتخاب كند ادامه مي‌دهد، براي هر كدام هم أسماي فراواني است، آن‌گاه معلوم مي‌شود كه ديگر انسان نوع الأنواع و نوع اخير و امثال آن نيست و اينكه عده‌اي واقعاً در قيامت به صورت حيوان محشور مي‌شوند نه يعني قيافه و ريختشان حيوان است نه واقعاً حيوان‌ هستند؛ منتها «انسانٌ قِرَد» كه اين انسان نوع متوسّط است، در آن نوع اخير هم حل مي‌شود «انسانٌ سَبع», «انسانٌ شيطان»، وقتي نوع متوسط شد، بر آن نوع بعدي هم حمل مي‌شود، چون انساني است كه بهيمه شد از هر بهيمه‌اي هم بهيمه‌تر است, چون انساني است كه درنده شد، از هر درنده‌اي درنده‌تر است، زيرا آن درنده سرمايهٴ درندگي او خيال و وهم است، ديگر علم و انديشه‌اي ندارد كه آنها را در راه درندگي پياده كند و اما انسان عقل و هوش مصطلح دارد و همهٴ اين دست‌مايه‌هاي علمي را در راه درندگي پياده مي‌كند، يك وقت مي‌بينيد حلبچهٴ مظلوم مسموم شده است اين كار, كار يك گرگ كه نيست، كارِ ده گرگ كه نيست، كار انساني است كه گرگ شده است، انساني است كه «سَبُعاً ضَارِيا» شده است و امثال آن. قهراً انساني هم كه فرشته بشود از فرشته‌ها برتر مي‌شود، معلّم فرشته‌ها خواهد شد.

 بنابراين چه در طرف دركات, چه در طرف درجات راه باز است، ‌چنين نيست كه راه بسته باشد يك, يا اگر گفته شد اين شخص شيطان است؛ يعني اين همان ابليسي است كه چند هزار سال عبادت كرده است نه, اين دست‌پروردهٴ آن ابليس است، از مظاهر آن ابليس است و به نوبهٴ خود شيطان است. اين در مقام فعلِ ابليس، «شيطانٌ» اين دربارهٴ دركات, دربارهٴ درجات هم وقتي گفته شد كسي كه به قُرب نوافل برسد، ‌چنين است که خداي سبحان سمع و بصر او مي‌شود, حق سمع و بصر او مي‌شود؛ يعني دست‌پروردهٴ ذات أقدس الهي است كه ﴿الرَّحْمنُ ٭ عَلَّمَ الْقُرْآنَ﴾،[21] معمولاً در كتاب‌هاي عقلي مي‌گويند ارسطو معلّم اول است، فارابي معلّم ثاني، ولي در اين كتاب‌هاي حكماي متألّه مي‌گويند غير از ذات أقدس الهي، معلّم اول وجود مبارك رسول الله(صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم‏) است, معلّم ثاني وجود مبارك حضرت امير(سَلامُ الله عَلَيْه)، اينها را معلّم اول و ثاني مي‌دانند كه ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ﴾،[22] دست‌پرورده‌هاي اينها به جايي مي‌رسند كه حق سبحانه و تعاليٰ نه در مقام ذات كه خارج از بحث است, نه در مقام صفات ذات كه خارج از بحث است، بلكه در مقام فعل كه آن را هم حق مي‌گويند، وجود مطلق مي‌گويند اصطلاحاً بر او هم اطلاق مي‌كنند، در آن مقام ذات أقدس الهي سمع و بصر او مي‌شود. وقتي سمع او شد, بصر او شد, عقل او شد, قواي تحريكي او شد, قواي ادراكي او شد، چيزي براي زيد نمي‌ماند، «الحقّ سمعه, الحق بصره, الحق عقله, الحق فعله, الحق قيامه, الحق قعوده» و امثال آن، آن وقت همهٴ شئون اين را آن فعل حق اداره مي‌كند قهراً تفاوت در اين حمل‌ها بين موضوع و محمول در همان مفهوم است نه در مصداق.

نكته‌اي كه در اين خلال بحث بايد در پرانتز ذكر شود اين است كه يك قرب فرايضي است كه در خلال آن خطبه‌اي كه درباره خطبه هفتم هست آمده، يك وقت انسان به جايي مي‌رسد كه انسان مي‌شود لسانِ حق اين قرب فرايض است، اين همان رواياتي است كه مرحوم صدوق در توحيد از حضرت امير و امثال ايشان نقل كرده است كه «أَنَا ... جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا يَدُ اللَّه»،[23] آن مقام بالاتر از اين مقامي است كه فعلاً ما داريم بحث مي‌كنيم، ما در قرب نوافل بحث مي‌كنيم كه حق سبحانه و تعاليٰ در مقام فعل بشود مجاري ادراكي و تحريكي وليّ، اين آغاز ولايت است.

آن قُرب فرايض كه در همين روايات به عنوان مقام برتر ياد شده است، آن است كه اين عبد صالحِ سالك بشود «لسان الله» سخنگو «الله» باشد به لسان اين عبد، اما الآن سخن در اين است كه سخنگو خود عبد است به «لسان الله»، اين قرب نوافل است كه با آن قرب فرايض خيلي فرق دارد، حالا اين پرانتز بسته بشود.

اين روايت را كه ديروز از آن باب هفده از ابواب اعداد صلات وسائل خوانديم، چون ايشان از مرحوم كليني نقل كردند، مرحوم كليني اين را در كتاب ايمان و كفر يعني جلد دوم اصول كافي بابي است، به عنوان «بَابُ مَنْ آذَی الْمُسْلِمِينَ وَ احْتَقَرَهُم‏» آن باب نقل مي‌كند، سرّش اين است كه اين حديث, حديث قدسي است و چندين جمله دارد، بخشي از آن جمله‌ها مربوط به اين است كه «مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَة»،[24] اگر كسي وليّي از اولياي مرا اهانت كرده است، علناً به جنگ من آمده است. اينها مشخص مي‌كند كه در چه مقامي است. آنجايي هم كه خداي سبحان به موساي كليم(عَلَيْهِ السَّلام) مي‌فرمايد من كه مريض شدم، چرا عيادتم نكردي، مشخص مي‌شود كه در كدام رشته سخن مي‌گويند، چرا به عيادت من نيامدي، معلوم مي‌شود كه اين از كدام مقام سخن مي‌گويد. اگر آن مريض كسي است كه خداي سبحان به موسي مي‌فرمايد من مريض شدم، چرا به عيادت من نيامدي، اگر آن مريض بگويد «أنا الحق»؛ يعني «أنا ذات الحق», «أنا وصف الحق» يا «أنا فعل الحق»، اگر اين حرف‌ها و اين مباني، معيارهايش مشخص بشود، انسان ديگر نيازي به آن تكليف‌ها ندارد؛ منتها بايد اين اصطلاحات را چون هر كاري به هر حال براي خود اصطلاحي دارد و اين مشتركات لفظي را هر دو را بداند. اين حديث از آن احاديث مُتقني است كه نوع حكماي ما در اين زمينه يا رساله نوشتند يا در عنوان كتابشان از اين حديث سخني به ميان آوردند و شرح كردند و اينها.

مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) در اين مرآت العقول چندين وجه براي اين حديث ذكر مي‌كنند، اول كه اين حديث را ذكر كردند، مي‌فرمايند اين حديث, حديث هشتم اين باب است؛ مرآت العقول طبح جديد، جلد دهم صفحهٴ 383, در زمينهٴ اين حديث بحث مي‌كند مي‌فرمايد اين حديث صحيح است «فالحديث صحيحٌ»، بعد از مرحوم شيخ بهايي نقل مي‌كند، مي‌فرمايد: «و قال الشيخ البهائي برد الله مضجعه هذا الحديث صحيح السند و هو من الأحاديث المشهورة بين الخاصة و العامة، و قد رووه في صحاحهم بأدنى تغيير»، اين روايت از روايات معتبره و صحيحه‌اي است كه فريقين نقل كردند، چون مربوط به معراج است. روايت‌هاي معراجي يك سبك ديگر و طعم ديگري دارد، «هكذا قال رسول الله(صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم‏)» كه چون امام باقر مي‌فرمايد: «لَمَّا أُسْرِيَ بِالنَّبِي‏»،[25] اين در معراج به حضرت گفته شده است: «إن الله تعالى قال: من عادی لي وليا فقد أذنته بالحرب و ما يتقرب إلى عبدي بشي‏ء أحب إلى مما افترضت عليه‏» كه اين مي‌شود قرب فرايض و بالاتر از قرب نوافل است كه فعلاً در قرب فرايض بحث نيست: «و ما يزال عبدي يتقرب إلى بالنوافل حتى أحبه فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها و رجله التي يمشي بها»، همهٴ شئون اين را فعل حق اداره مي‌كند؛ وجوداً, وصفاً و فعلاً فعل حق است: «إن سألني لأعطيته و إن استعاذني لأعيذنه‏» آن‌گاه «و ما ترددت‏»، اين حديث ذيلي هم دارد كه خدا مي‌فرمايد، من در قبض روح هيچ كسي متردّد نشدم به آن اندازه‌اي كه در قبض روح مؤمن مردّدم، او نمي‌خواهد بيايد، من مي‌خواهم ببرم, او مي‌خواهد بماند كه بيشتر عبادت كند، بيشتر مشكلات را تحمل كند، من مي‌خواهم او را به سوي خود ببرم، اين تردّد براي مقام فعل است، وگرنه براي مقام ذات أقدس الهي كه جا براي تردّد نيست. اين ذيل هم كه مسئله تردّد هست، نوعاً حكما يا رساله‌اي جدا در اين زمينه نوشتند يا در كتاب‌ها بحث جداگانه‌اي در اين زمينه كردند. اين سخن مرحوم شيخ بهايي است.

مرحوم مجلسي(رِضْوَانِ اللَّهِ عَلَيْه) چندتا مطلب از كلمات بزرگان را ذكر مي‌كنند، حرف بعضي عارفين را نقل مي‌كنند، حرف بعضي را مي‌پذيرند بعضي‌ها را نمي‌پذيرند، مقدّمتاً مطلبي دارند مي‌فرمايند به اين حرف بعضي صوفيه و اتحاديه و حلوليه و ملاحده تمسّك كردند كه اينها از باطن عبارات باخبر نيستند، عقلِ همهٴ عقول استحالهٴ اتّحاد را, استحالهٴ حلول را, استحالهٴ فرو رفتگي «مع الممازجه» را منع مي‌كند، اينها را اين همان است كه خود حكما فرمودند قلندران و صوفياني كه دست از دور بر مسايل عقلي دارند، بين مقام ذات و مقام صفتِ ذات كه از يك طرف و مقام فعل كه در طرف سوم است، اينها فرق نگذاشتند. آن‌گاه وجوهي ذكر مي‌كند: اوّلين وجهي كه ذكر مي‌كند از مرحوم شيخ بهايي است؛ منتها يك مقدار نسبت به مرحوم شيخ بهايي كم‌لطفي مي‌كند كه «ضرب الحبيب ذبيبٌ»، ما را نرسد كه دربارهٴ اين دو بزرگوار سخن بگوييم؛ اما مرحوم مجلسي مي‌فرمايد اين عظمتي كه مرحوم شيخ بهايي دربارهٴ اين سلسله حرف‌ها دارد، صدر حرف‌هاي او ـ معاذ الله ـ مداهنه است. مي‌فرمايد: «الأول: ما ذكره الشيخ البهائي قدس سره و إن داهن في أول كلامه»، گرچه شيخ بهايي در اول حرفش مداهنه كرده است. مرحوم مجلسي به خودش اجازه مي‌دهد كه به شيخ بهايي اسناد مداهنه بدهد؛ اما ما كه بعد از معصومين چشم اميدمان به امثال شيخ بهايي است، ديگر واقع برايمان مقدور نيست كه بگوييم شيخ بهايي ملاحظه‌كاري كرده, مداهنه‌كاري كرده.

آن حرفي كه مرحوم شيخ بهايي دارد و مرحوم مجلسي مي‌فرمايد اين مداهنه است، اين است كه فرمود: «قال: لأصحاب القلوب في هذا المقام كلمات سنية و إشارات سرية و تلويحات ذوقية تعطر مشام الأرواح»، مرحوم شيخ بهايي مي‌فرمايد كه صاحب‌دلان در شرح اين حديث حرفهايي دارند روح‌پرور شامّهٴ انسان را معطّر مي‌كند، «و تحيي رميم الأشباح لا يهتدي إلى معناها و لا يطلع علی مغراها إلا من أتعب بدنه في الرياضات و عنى نفسه بالمجاهدات حتى ذاق مشربهم و عرف مطلبهم و أما من لم يفهم تلك الرموز و لم يهتد إلى هاتيك الكنوز لعكوفه علی الحظوظ الدنية و انهماكه في اللذات البدنية فهو عند سماع تلك الكلمات علی خطر عظيم من التردي في غياهب الإلحاد و الوقوع في مهاوي الحلول و الاتحاد تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا و نحن نتكلم في هذا المقام بما يسهل تناوله علی الأفهام»، اين را مرحوم شيخ بهايي در صدر ذكر مي‌كند، بعد وجهي براي اين ذكر مي‌كند. همان شعرهايي هم كه در بعضي از كتاب‌ها هست، مرحوم شيخ بهايي همين شعرها را،

جنوني فيك لا يخفی ٭٭٭ و ناري منك لا تخبو

نقل مي‌كند.

وجه دوم هم مرحوم مجلسي نقل مي‌كند، سوم هم نقل مي‌كند تا مي‌رسد به پنجم. مي‌فرمايد وجه پنجم آن است كه براي من در بعضي از مقامات ظاهر شده است، آن هم معناي خوبي است كه انسان اگر به وسيلهٴ نوافل متقرّب شود، داراي سمع و بصر مي‌شود، ديگران ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ﴾ هستند و اينها داراي چشم هستند, داراي گوش‌ هستند و داراي دهن هستند، عده‌اي دهن‌بسته‌اند, عده‌اي چشم‌بسته‌اند: ﴿صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ﴾؛[26] اما اينها داراي چشم مي‌شوند, داراي گوش مي‌شوند، اسرار را مي‌فهمند. اين حرف, حرف خوبي است؛ اما حديث مي‌گويد خدا مي‌فرمايد من چشم او مي‌شوم، اينها فاصله‌شان خيلي است. مطلب, مطلب لطيفي است كه مرحوم مجلسي مي‌فرمايد؛ اما اين معناي اينكه عده‌اي داراي چشم و گوش هستند, عده‌اي داراي چشم و گوش نيستند، چشمِ دل عده‌اي باز مي‌شود؛ اما اين غير از آن است كه خدا بفرمايد من چشم عده‌اي هستم, من گوش عده‌اي هستم.

اين مطلب را كه ذكر كردند آن‌وقت نوبت به ششم مي‌رسد. ششمي را خود مرحوم مجلسي مي‌فرمايد: «السادس: ما هو أرفع و أوقع و أحلی و أدق و ألطف و أخفی مما مضی»، اين وجه ششم رفيع‌تر, دل‌انگيزتر, زيباتر, شيرين‌تر, دقيق‌تر, لطيف‌تر و از گذشته‌ها پنهان‌تر است و آن اين است كه وقتي عارف از همهٴ شهوات خود خالي شد، چيزي نخواست، آن‌گاه ذات أقدس الهي كارگردان او مي‌شود، همان مقام فعل است. وقتي انسان به مقام تسليم رسيد؛ يعني واقعاً چيزي نخواست، آن‌وقت همهٴ كارهاي او را خدا اداره مي‌كند، تمام او را خدا اداره مي‌كند، وقتي انسان خود ساكت شد، پيشنهادي نداد، نه تنها به مقام رضا رسيد كه بگويد «پسندم آنچه را جانان»،[27] اين هنوز نيمه‌راه است به مقام تسليم برسد، مقام رضا آن است كه هر چه خدا كرد من مي‌پسندم، پس مَني هستم و پسندي هم هست، هنوز در راه است: اما اگر بگويد كه «تركت الخلق طرّا فى هواكا»،[28] اين شعرها را بعد از حضرت سيّدالشهدا(سَلامُ الله عَلَيْه) گفتند منتها بعد مرحوم سيّد حيدر آملي كه از آن عارفان نامدار شيعه است و مكرّر در مكرّر مي‌گويد فقط يك فرقه اهل نجات‌ هستند و آن شيعهٴ اثني‌عشريه است سراسر از تشيّع و اينكه نجات فقط براي اين فرقه است نام مي‌برد، ايشان دارند كه اين شعر را ديگران گفتند، بعد البته به حضرت سيّدالشهدا(سَلامُ الله عَلَيْه) نسبت داده شد اينكه تا انسان به جايي نرسد كه بگويد «تركتُ الخلق طرّاً» ديگر نمي‌تواند بگويد «فى هواكا»، از آن به بعد ديگر مقام تسليم است، مقام تسليم كه رسيد، مي‌بيند ديگري دارد او را اداره مي‌كند, اين هم كه مرحوم مجلسي مي‌فرمايد لطيف‌تر از گذشته است، همين است اگر كسي به جايي برسد كه «و فوض جميع أموره إليه و سلم و رضي بكل ما قضی ربه عليه يصير الرب سبحانه متصرفا في عقله و قلبه و قواه و يدبر أموره علی ما يحبه و يرضاه فيريد الأشياء بمشية مولاه» بعد «قَلْبُ المُؤْمِنِ بَيْنَ إِصْبَعَيْن»،[29]‏ را هم به عنوان يك روايت نقل مي‌كند، بعد مي‌فرمايد در جوارح او هم خدا اثر مي‌گذارد؛ چه در مسئله دفع، نظير ﴿وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ رَمَي﴾،[30]‏ چه در مسئله جزم، نظير ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ﴾،[31]‏ «فلذلك صارت طاعتهم طاعة الله و معصيتهم معصية الله»، همه را مي‌بينيد در همين مدار و محور فعل است، آن‌گاه بعد مي‌فرمايد: «و قريب منه ما ذكره الحكماء»، آنگاه بعد حرف صاحب شجرهٴ الهيه را نقل مي‌كند، بعد مي‌فرمايد آنچه كه ما گفتيم أنسب و اوفق است.

نظر شريف مرحوم مجلسي اين است كه بعضي از اين حرف‌ها با ظواهر مثلاً روايات موافق نيست. در حالي كه وقتي اين حرف‌ها مشخص شد با ظواهر آن موافق هست. بعد حرف مرحوم خواجه نصير را نقل مي‌كند، مرحوم خواجه در نمط نهم اشارات كه «مقامات العارفين» است، در فصل نوزدهم از نمط نهم اشارات و تنبيهات همين بيانات را دارد كه انسان اگر از خود منقطع شد، به جايي مي‌رسد كه «فصار الحقّ حينئذٍ بصره الّذي يُبصر به و سَمعه الّذي به يَسمع و قدرته الّتي بها يفعل»؛ منتها خواجه «تبعاً لمرحوم الشيخ» عرفان را برهاني كردند كه چطور مي‌شود، اولاً مسئلهٴ زهد را, مسئلهٴ عبادت را، اينها را در آن درجات اوّليه سير و سلوك دانستند. فرمودند آن كسي كه به دنبال ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾[32]‏ مي‌گردد، او فقط به ﴿جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾ مي‌رسد، اين فقط تا ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، مي‌رسد همين اما ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾[33]‏ راه ندارد. عارف هم زاهد است هم عابد براي اينكه از ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾، بگذرد به ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ برسد.

 اگر كسي به مرحلهٴ اول رسيد دومي را ندارد؛ اما كسي به مقام دوم رسيد، يقيناً اوّلين را هم دارد؛ لذا ديگر «واو» نياورد، فرمود اينها اندرون بيرون هستند، نفرمود «إنّ المتّقين في جنّات و نهر و عند مليك مقتدر». اينها تو در توي هم هستند, محيط و محاط هم هستند, اندرون و بيرون هستند. اين بيروني براي متّقيني‌ هستند كه به هر حال در حدّ زهد عبادت زندگي كردند، آنهايي كه وارسته‌تر از متّقيان زاهدان و عابدانه بودند، هم اندرون را دارند هم بيرون را، اين فرمايشات مرحوم خواجه در فصل نوزدهم از نمط نهم مقامات العارفين اشارات و تنبيهات است كه مرحوم مجلسي(رِضْوَانِ اللَّهِ عَلَيْه) اينجا طرح مي‌كنند بعد حرف‌هاي بعضي از محقّقين را هم ذكر مي‌كند و مسئله را ختم مي‌كنند كه جمعاً البته كتاب خوبي است. نوع آن فرمايشاتي كه مرحوم مجلسي دارند به نام بعض المحقّقين و اينها همان مرحوم صدرالمتألّهين است يا شاگردان مرحوم صدرالمتألّهين و امثال آنها.

 بنابراين آن‌وقت مشخص مي‌شود كه مرز انسان يا فرشته‌ها تا كجاست و چه چيزي حق است و حق هم بر چند معنا اطلاق مي‌شود؛ هم دينِ خدا حق است, هم وحي خدا حق است و هم ذات أقدس الهي حق است. آن‌وقت اين هويّت از آن ذات حكايت مي‌كند كه «هو»، «الله»، هم كه اسم ذات است: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾، صفت ذات است كه اينجا منطقهٴ ممنوعه است، احدي راه ندارد. از آن به بعد ﴿الْمَلِكُ﴾، بودن, ﴿السَّلاَمُ﴾، بودن, ﴿الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ﴾، بودن ‌چنين است. خدا جبّار است، در اين دعاهاي «جوشن كبير» هم مي‌خوانيم «يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِير»[34]‏ و مانند آن؛ يعني خدا هر شكسته‌اي را جبران مي‌كند. كسي خيال مي‌كند كه استخوان دست كسي كه شكست آن شكسته‌بند بسته است، در حالي كه شكسته‌بند اين استخوان‌هايي كه متّصل بود، الآن جدا شد، تلاش و كوشش كرد اينها را كنار هم جمع كرد نه وصل كرد. آن كه جوشكاري مي‌كند و لحيم‌كاري مي‌كند، اين دوتا را يكي مي‌كند، او را مي‌گويند «جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِير»، «يَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْكَسِير» و مانند آن. آن كه هر نقصي را جبران مي‌كند، ذات أقدس الهي است. جبروت هم كه مي‌گويند به اين مناسبت است، ذات أقدس الهي جبّار به اين معناست.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه179.

[2]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه1.

[3]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه49.

[4]. اللمعات العرشية، ص201.

[5]. سوره بقره، آيه115.

[6]. سوره محمد، آيه7.

[7]. سوره بقره، آيه245؛ سوره حديد، آيه11.

[8]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص405.

[9]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص406.

[10]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص405.

[11]. سوره شوریٰ، آيات49 و 50.

[12]. سوره نور، آيه25.

[13]. سوره انعام، آيه112.

[14]. سوره اسرا، آيه64.

[15]. الرسائل التسع(للمحقق الحلی)، ص314.

[16]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه193.

[17]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه3.

[18]. سوره آل‌عمران، آيه175.

[19]. سوره اعراف، آيه179؛ سوره فرقان، آيه44.

[20]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، نامه53.

[21]. سوره الرحمٰن، آيات1و 2.

[22]. سوره بقره، آيه129؛ سوره آل‌عمران، آيه164؛ سوره جمعه، آيه2.

[23]. التوحيد (للصدوق)، ص164.

[24]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص352.

[25]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص352.

[26]. سوره بقره، آيه171.

[27]. دوبيتی‌های باباطاهر، دوبيتی شمارهٔ ۲۸؛ «يکی درد و يکی درمان پسندد٭٭٭ يکی وصل و يکی هجران پسندد

                                                   من از درمان و درد و وصل و هجران٭٭٭ پسندم آنچه را جانان پسندد».

[28]. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئی)، ج‏13، ص340 ؛ «تركت الخلق طرّا فى هواكا ٭٭٭ و أيتمت العيال لكی أراكا».

[29]. مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏9، ص383.

[30]. سوره انفال، آيه17.

[31]. سوره فتح، آيه10.

[32]. سوره بقره، آيه25؛ سوره آل‌‌عمران، آيات15 و 136.

[33]. سوره قمر، آيه55.

[34]. البلد الأمين و الدرع الحصين، ص409.