دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12004461


تفسير سوره مباركه حشر آیه 22 تا 24
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ (22) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23) هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24﴾

اين آياتي كه ذيل سورهٴ مباركهٴ «حشر» است، هم براي استدلال آن آيهٴ قبل است كه دربارهٴ عظمت قرآن آمده, هم براي تبيين محتواي خود سور‌ه است. اين سه آيهٴ پاياني دوتاي اينها با سومي فرق مي‌كند، در دوتاي اوّلي راجع به الوهيّت و ربوبيّت است و اين سومي راجع به خالقيّت است. در آيه اول و دوم كه دربارهٴ الوهيّت و ربوبيّت هست، مشركان شرك ورزيدند اما دربارهٴ محتواي آيه سوم شرك آن‌چنان توهّم نشد؛ چون تمام اين توهّمهاي شرك در مسئلهٴ الوهيّت و ربوبيّت هست نه در مسئله خالقيّت. نوعاً مي‌پذيرفتند كه اين جهان را خدا آفريد؛ اما خدا اداره مي‌كند يا نه، اين محلّ اختلاف است. خدا را به عنوان خالق مي‌پذيرفتند و همچنين خدا را به عنوان «ربّ العالمين» مي‌پذيرفتند؛ اما خدا را به عنوان اينكه رَبِّ انسان است نمي‌پذيرفتند. پذيرش آن دو مطب براي اينها مسئوليّتي نمي‌آورد؛ يعني اعتقاد به اينكه جهان خدايي دارد، يك ثمرهٴ علمي دارد اثر عملي هيچ ندارد. پذيرفتن اينكه كلّ اين منظومهٴ هستي را خدا اداره مي‌كند، اين يك ثمرهٴ علمي دارد، وگرنه به هيچ وجه ثمرهٴ عملي ندارد. پذيرفتن اينكه خدا ربّ انسان است، انسان را خدا بايد اداره كند؛ اينجاست كه مسئلهٴ وحي و رسالت و نبوّت مطرح است, اينجاست كه مسئله پاداش و كيفر مطرح است, بهشت و جهنّم مطرح است و مانند آن. اگر خدا بشر را اداره مي‌كند از راه وحي و قانون اداره مي‌كند، اگر وحي و رسالتي هست حساب و كتابي هست, اگر حساب و كتابي هست بهشت و جهنّمي هست، تمام مسئوليّتها بر اساس اين مسئله سوم ظهور مي‌كند و مبارزات انبيا(عليهم السلام) با مشركين هم در همين مسئله سوم بود نه در مسئله اول و نه در مسئله دوم؛ مسئله سوم بود كه مسئوليّت مي‌آورد و اينها نمي‌پذيرفتند.

اين دوتا آيهٴ اول از اين سه آيهٴ اخير راجع به توحيد الوهيّت و ربوبيّت حق است؛ لذا اسمايي كه مربوط به الوهيّت و ربوبيّت است ياد مي‌شود. آيهٴ سوم دربارهٴ خالقيّت است؛ لذا در پايان اين آيه ديگر سخن از ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ مطرح نيست، اين يك مطلب كه چرا در پايان آن يازده اسمي كه در آيه اول و دوم است ﴿سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾ آمده و در پايان آيه اخير نيامده؟

مطلب بعدي آن است كه در اين آيات مباركهٴ سه قِسم از نُعوت و اسماي ذات اقدس الهي مطرح است: بخشي به ذات برمي‌گردد, قِسمي به صفات ذات برمي‌گردد، قِسم سوم هم صفات فعل است. اينكه فرمود: ﴿هُوَ اللَّهُ﴾ هويّتش و «الله» بودن او براي ذات است؛ ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ بودن، صفت ذات است؛ بقيه‌اش نظير ﴿الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ﴾ اينها صفات فعل است؛ پس «الله» و همچنين هويّت مطلقه كه ﴿هُوَ اللَّهُ﴾ هست، اينها براي ذات است, ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ صفت ذات است نه عين ذات، بقيه از قبيل ﴿الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ﴾, ﴿الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ﴾ اينها جزء اوصاف فعل به شمار مي‌رود، گرچه قدّوس بودن از يك نظر به صفت ذات برمي‌گردد؛ ولي نوع اين اوصاف دربارهٴ صفت فعل است. پس آنچه كه در اين سه آيه ذكر مي‌شود، بخشي از اينها به هويّت ذات برمي‌گردد، بخشي صفات ذات است، بخشي صفت فعل.

مطلب بعدي آن است كه اين ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ ارشاد به نفي موضوع است نه اينكه غيبي هست و شهادتي هست و خداي سبحان هم به غيب علم دارد هم به شهادت؛ چون علم به غيب «بما أنّه غيب» تعلّق نمي‌گيرد، اگر گفته شد ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ﴾؛ يعني «لا غيب له»، نه اينكه چيزي نسبت به حق‌تعاليٰ غيب هست، «مع ذلك» خدا به آن شيء «بما أنّه غيب» علم دارد! چون علم, شهود و حضور است و با غيب جمع نمي‌شود، غايب «بما أنّه غائب» معلوم احدي نخواهد شد؛ قهراً اين غيب مي‌شود غيب قياسي؛ يعني چيزي كه نزد ديگران غايب است، نزد ذات اقدس الهي غايب نيست، اين ارشاد به نفي موضوع است؛ نظير همان بياني كه از حضرت امير(سلام الله عليه) رسيده است كه «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»؛[1] اين ارشاد به نفي موضوع است نه اينكه الآن پرده‌اي جلوي چشم من هست؛ ولي من پشت پرده را مي‌بينم و اگر اين پرده كنار برود يقينِ من اضافه نمي‌شود، اين‌طور نيست؛ چون اگر پرده باشد او پشت پرده را مي‌داند، نه اينكه ببيند و اگر پرده كنار برود دانستن به ديدن تبديل مي‌شود و يقين اضافه مي‌شود و اگر كسي فرمود كشف غِطا بشود يقين من اضافه نخواهد شد، اين ارشاد به نفي موضوع است؛ يعني پرده‌اي نيست. اگر پرده‌ٴ عمومي پرده از چشم همگان كه ﴿أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاءٍ عَن ذِكْرِي﴾.[2] اين پرده كه الآن آويخته است برطرف بشود، براي من بي‌تفاوت است؛ چون من پرده‌اي جلوي چشم خودم نگذاشتم واقع كه پرده‌اي ندارد، پرده جلوي چشم خود انسان است نه واقع؛ واقع پوشيده نيست، اين پرده است كه جلوي چشم بيننده است. در سورهٴ مباركهٴ «ق» هم فرمود: ﴿لَقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾؛[3] يعني قيامت كه مي‌شود پرده از جلوي چشم تبهكار برداشته مي‌شود، نه اينكه پرده از روي عالَم برداشته بشود. نفرمود «و كشفنا عنّا غطائنا» يا «عن الواقع غطائه»؛ بلكه فرمود: ﴿فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ﴾، اينها كه ﴿أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاءٍ عَن ذِكْرِي﴾‌اند و اگر كسي بي‌پرده جهان را ديد براي او تفاوت نمي‌كند، اگر پرده از جلوي چشم ديگران برداشته شود براي او يكسان است. غرض آن است كه اين ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ ارشاد به نفي موضوع است.

مطلب بعدي آن است كه معمولاً در قرآن كريم غيب بر شهادت مقدّم است؛ اين تقديم غيب بر شهاده يا براي آن است كه اين غيب اعم از شهادت است يا براي اين است كه اگر كسي خواست به شهادت علم پيدا كند بايد از راه غيبش باشد چون همهٴ اينها در مخزن الهي وجود دارند و اگر كسي به غيب اشيا علم پيدا كرد يعني به مخازن الهي علم پيدا كرد يقيناً به آنچه در خارج واقع مي‌شود هم علم دارد پس آنها كه عالم غيب‌اند شهادت را در دو نشئه مي‌بينند يعني آنچه كه در جهان خارج اتفاق مي‌افتد قبل از وقوع هم مي‌دانستند, حين وقوع هم مي‌دانند پس غيب از اين جهات مقدّم بر شهادت است.

قبل از اينكه به آن ساير اسما برسيم در همين قسمت كه ﴿هُوَ﴾ هست و ﴿اللَّهُ﴾ هست و ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ هست و ﴿هُوَ الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ﴾ كه اين ﴿الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ﴾ بخشي از آن به صفات فعل برمي‌گردد بحث مي‌شود كه يك ذات است و يك صفت ذات است و يك صفت فعل كه بقيه صفات فعل حق‌تعاليٰ هستند. ذات اقدس الهي كه بارها ملاحظه فرموديد دسترس احدي نيست، نه حكيم با برهان آنجا راه دارد, نه عارف با شهود در آنجا حقّ ورود دارد؛ زيرا آن نامحدود صِرف است و نامحدود صرف به فهم حكيم و خود حكيم كه فاهم است و دليلي كه حكيم استدلال مي‌كند، به رابطه‌اي كه بين دليل و مدلول هست همه را فرو مي‌گيرد و از بين مي‌برد؛ مثل كسي كه بساطش را بخواهد در يك كنار اقيانوس طوفنده‌اي پهن كند، او مي‌تواند كنار يك خيابان بساط را پهن كند؛ اما در برابر آن طوفان اگر بخواهد بساط پهن كند، آن طوفان خود او را و آن سفره و بساط او را و كالاهاي او را همه را در خود هضم مي‌كند. آن مرحله كه مرحلهٴ نامتناهي است، قبل از اينكه اين حكيم و مُستدِل خود را بفهمد آن فيض هم به خود اين مستدل احاطه دارد, هم استدلال او را در بردارد, هم دليل او را كه مقدّمتين است فرو مي‌برد, هم مدلول او را كه نتيجه است به كام مي‌كشد، چيزي براي مستدل نمي‌گذارد؛ اين است كه فرمود: «لا يُدركه بُعد الهِمَم».[4] عارف هم اگر بخواهد در درياي دل فرو برود غوّاصي كند، به جاي اينكه غوص كند غرق مي‌شود؛ آنها فقط در افعال حق مي‌توانند غوّاصي كنند، در مقام ذات هر كه بخواهد شنا كند، شنا همان و غرق شدن همان. اين است كه در خطبه‌اي اين دو جمله كنار هم ذكر شده است كه فرمود: «لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَي تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ»؛[5] در نهج‌البلاغه هست كه خداي سبحان كُنه صفاتش را به كسي اطلاع نداد؛ اما آن مقدار لازم را هم محجوب نكرد كه انسان بگويد شناخت خدا مقدور من نيست چرا بحث كنم! اين‌طور نيست؛ آن مقداري كه بر بشر واجب است راه باز است، آن مقداري كه راه بسته است واجب نيست.

مقام ذات كه هويّت و «الله» هم از آن حکايت مي‌كند، گرچه «الله» به اندازهٴ هو حكايت نمي‌كند؛ ولي از مقام ذات حكايت مي‌كند، آن در دسترس احدي نيست. صفات ذات هم چون عين ذات است فقط تغاير در الفاظ و مفهوم‌اند، آن هم كُنهش مقدور احدي نيست. مي‌ماند صفات فعل؛ به همان اندازه كه صفات ذات عين ذات‌اند و از ذات جدا نيستند، صفات فعل بيرون از ذات‌اند و حق ندارند در مقام ذات راه پيدا كنند، چون صفات فعل محدودند, ممكن‌اند, متناهي‌اند اينها حق ندارند همتاي ذات باشند؛ اما مثلاً «عليم», «قدير», «حَيّ» و امثال ذلك، اينها چون نامتناهي‌اند مي‌توانند همتاي ذات باشند؛ ولي صفات فعل مثل «رازق», «خالق», «شافي», «قابض», «باسط», «آخذ» و امثال ذلك كه صفات فعل‌اند. اينها چون متناهي‌اند هرگز حق ندارند در آن حرم راه پيدا كنند اينها خارج از ذات‌اند. وقتي خارج از ذات شدند مي‌شوند ممكن نه واجب؛ مثلاً رازق در مقابل غير رازق, رازق «بما أنّه رازق» اين ممكن است نه واجب, ذاتي كه قادر بر رزق است واجب است نه رازق. ما آن موطني كه اين اسم رازق را مي‌فهميم و بر آن موطن حمل مي‌كنيم آن موطن فعلِ خداست نه ذات خدا, ذات خدا قادر بر رزق است، گاهي رزق مي‌دهد گاهي كه نباشد نمي‌دهد؛ قهراً اين اسما مي‌شود صفت فعل. وقتي صفت فعل شد بيرون از ذات خواهد بود، وقتي بيرون از ذات افتاد مي‌شود ممكن, وقتي ممكن شد مظاهر امكاني مي‌توانند صاحب آن نام باشند. الآن دو مطلب بايد كنار هم ثابت بشود: يكي امتياز صفت ذات از صفت فعل؛ ديگر اينكه آيا موجودات امكاني مي‌توانند مظهر صفت فعل بشوند يا نه؟ «بعد الفراغ» از اينكه هرگز موجود امكاني نمي‌تواند مظهر صفت ذات باشد.

ضابطه‌اي مرحوم كليني(رضوان الله عليه) ذكر كرده كه تا حدودي ضابطهٴ بدي نيست براي تشخيص صفت ذات از صفت فعل كه چه چيزي صفت ذات است چه چيزي صفت فعل. اين دعاي شريف جوشن كبير كه سراسر آن توحيد است، خيلي از اين اسمايش اسماي فعليه است. مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در اين كتاب شريف اصول كافي همان جلد اول، بعد از اينكه مقداري از صفات ذات را ذكر كردند، در پايان اين قسمت قبل از اين عنوان كه باب «حدوث الأسماء» عنوان ديگري دارد مي‌فرمايد: «جُمْلَةُ الْقَوْلِ فِي صِفَاتِ الذَّاتِ وَ صِفَاتِ الْفِعْل‏». اين يك صفحه است كه بيان خود مرحوم كليني است نه جزء روايات باشد. مي‌فرمايند: «إِنَّ كُلَّ شَيْئَيْنِ وَصَفْتَ اللَّهَ بِهِمَا وَ كَانَا جَمِيعاً فِي الْوُجُودِ فَذَلِكَ صِفَةُ فِعْل‏»؛[6] اين يك قاعدهٴ كليه است. آن‌وقت يك صفحه در شرح اين قاعدهٴ عقلي سخن مي‌گويد، خود قاعده را اول ذكر مي‌كنند، بعد يك صفحه اين قاعده را شرح مي‌دهد. مي‌فرمايد چيزي كه صفت وجودي است، يك؛ مقابل هم دارد، اين دو؛ و هر دو در خارج واقع مي‌شوند و خداوند به هر دوي اينها متّصف است. اين‌گونه از امور يقيناً صفت فعل‌اند نه صفت ذات. چيزي كه مقابل دارد و هر دو در خارج واقع مي‌شوند و خداي سبحان به هر دو متّصف مي‌شود، اينها صفت فعل‌اند؛ مثلاً قبض و بسط, رضا و سَخط, محبّت و عداوت اينها هر كدام مقابل دارند و در خارج هم واقع مي‌شوند و خداوند هم به هر دو متّصف مي‌شود. خدا از مؤمن راضي است از كافر راضي نيست بر او سخط دارد, خدا دوست مؤمن است دشمن كافر است, خدا براي يك عده روزي را بسط مي‌دهد براي يك عده قبض مي‌كند؛ ﴿يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ﴾. احيايي دارد, اماته‌اي دارد، همهٴ اينها مقابل دارند و خداوند هم به همهٴ اين اوصاف با مقابلهاي اينها متّصف مي‌شود؛ اين‌گونه از اوصاف يقيناً صفت فعل‌اند نه صفت ذات, چرا؟ چون اگر چيزي مقابل داشت يعني تمام شد نوبت مقابل او فرا رسيد و آن مقابل, مقابل خود را طرد مي‌كند؛ مثلاً ﴿فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنكُمْ وَلاَ يَرْضَي لِعِبَادِهِ الْكُفْرَ﴾؛[7] ولي ايمان را مي‌پذيرد، ﴿رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ﴾[8] خدا ايمان را راضي است ﴿وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً﴾؛[9] يعني من اسلام را براي شما پسنديدم. در اين زيارت شريف جامعه دارد كه «رَضِيَكُمْ خُلَفَاء»؛[10] يعني شما را به عنوان خليفه پسنديد. خداي يك عده را مي‌پسندد يك عده را نمي‌پسندد، اطاعات را مي‌پذيرد معاصي را نمي‌پذيرد؛ ﴿كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً﴾؛[11] چون ايمان را مي‌پذيرد و كفر را نمي‌پذيرد؛ پس مرز رضا و سخط از هم جدا هستند. اگر چيزي را خدا نمي‌پذيرد؛ معلوم مي‌شود رضاي او در انجام نيست، مقابل رضا هست. اگر رضا صفت ذات باشد بايد عين ذات باشد؛ چون رضا در اينجا نيست، لازمه‌اش آن است كه ذات در اينجا ـ معاذ الله ـ حضور نداشته باشد، يا قبض و بسط اين‌چنين است يا قبول و عدم قبول اين‌چنين است. خدا عمل متّقيان را مي‌پذيرد ﴿إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ﴾؛[12] عملِ غير متّقي را قبول نمي‌كند. يكي از اسماي حسناي حق «قابل» است كه او ﴿يَقْبَلُ التَّوبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يَأْخُذُ الْصَّدَقَاتِ﴾.[13] اين قابل نسبت به كارِ مؤمنين است، كارِ كافرين را خدا قبول نمي‌كند. پس قبول صفت خداست, عدم قبول هم صفت خداست. خدا «قد يقبل و قد لا يقبل», «قد يرضيٰ و قد لا يرضيٰ», «قد يَسخط و قد لا يسخط», «قد يُحبّ و قد لا يحب» اينها مقابل دارند و چيزي كه مقابل دارد محدود است و چيزي كه محدود است ممكن است نمي‌تواند وصف ذات باشد. پس هيچ كدام از اينها نمي‌توانند صفت ذات باشند، اگر صفت ذات مي‌شدند بايد عين ذات بودند و بايد نامتناهي مي‌شدند؛ يا بايد ذات ـ معاذ الله ـ حكم اينها را بپذيرد يعني بشود متناهي كه محال است، يا اينها حكم ذات را بپذيرند بشوند «نا متناهي»، اين هم كه محال است؛ براي اينكه اينها مقابل دارند. بر اساس اين ضابطه مي‌شود گفت كه چيزي كه مقابل دارد صفت ذات نيست، گرچه بر ذات حمل مي‌شود، اما وصف ذات نيست وصف فعل است.

در مقام اتحاد موضوع و محمول آنجا ملاحظه فرموديد كه در هر قضيه‌اي موضوع و محمول با هم متّحدند؛ اما مدار تعيين اين اتّحاد به دست محمول قضيه است نه به دست موضوع قضيه. ما وقتي گفتيم «زيدٌ ناطقٌ» اين موضوع و محمول با هم متّحدند، وقتي گفتيم «زيدٌ عالمٌ» موضوع و محمول با هم متّحدند, وقتي گفتيم «زيدٌ قائمٌ» موضوع و محمول با هم متّحدند. در اين سه قضيه موضوع همان موضوع است؛ اما چون سه‌تا محمول مختلف داريم، محور اتّحاد بين موضوع و محمول هم فرق مي‌كند. در آن قضيه اُوليٰ «زيدٌ ناطقٌ» محور اتحاد مقام ذات است، بنا بر اينكه ناطق فصل باشد؛ يعني محمول با ذات موضوع متّحد است، در قضيه دوم مدار اتحاد وصف است نه ذات مي‌گوييم «زيدٌ عالمٌ» كه پايين‌تر از اوّلي است. در قضيه سوم كه گفته مي‌شود «زيدٌ قائمٌ» اين قيام را از بدنِ زيد انتزاع مي‌كنيم نه از اوصاف نفسانيه او چه رسد به مقام ذات او؛ «زيدٌ قائمٌ» اين قائم هم با زيد متّحد است، منتها در مقام فعل. در اين دعاها مي‌گوييم ﴿هُوَ اللَّهُ﴾ مي‌گوييم ﴿هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ مي‌گوييم ﴿السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ﴾ همه‌جا «هو» هست و در همهٴ موارد موضوع و محمول با هم متّحد هستند؛ اما تعيين محور اتحاد موضوع و محمول به دست محمول است نه به دست موضوع. نبايد بگوييم ما مي‌گوييم «الله رازقٌ»؛ درست است مي‌گوييم «الله رازقٌ»، بايد محمول را ببينيم. چون «الله يرزق و قد لا يرزق», «الله قد يشفي و قد لا يشفي», «الله قد يَقبل و قد لا يقبل»؛ پس اين محمول همتاي موضوع نيست، وقتي همتاي موضوع نشد مي‌افتد در مقام فعل، وقتي كه در مقام فعل افتاد، مي‌شود «ممكن الوجود»، وقتي «ممكن الوجود» شد بايد از ممكن اين مفاهيم را انتزاع بكنيم نه از مقام ذات. اگر از ممكن انتزاع كرديم؛ آن‌گاه خيلي از اين ادعيه و زيارات حل مي‌شود، هرگز طعم غلوّ نمي‌دهد، ديگر زيارت جامعه و امثال جامعه براي كسي كه اين مسائل را ديده است آشناست، اين‌چنين نيست كه آن صد تكبير آن مشكل را حل كند. اصلاً مشكلي در زيارت جامعه و امثال زيارت جامعه نيست تا انسان نيازي به آن توجيه داشته باشد كه بگويد چگونه ما زيارت جامعه را بخوانيم تا جواب بگويند چون مقدّمتاً صدتا تكبير مي‌گوييد اين از صولت و صورت و آن حِدّت و آن عظمت دعا مي‌كاهد؛ نه اين‌طور نيست. اين دعا يك چيز بلندي ندارد همه‌اش در مقام فعل است، «بِكُمْ ﴿يُمْسِكُ السَّماء﴾[14]», «بِكُمْ ﴿يُنَزِّلُ الْغَيْثَ﴾[15]»[16] كار, كار است، در مقام كار است، اگر كار است بايد حتماً بايد از خارج ذات انتزاع بشود حالا آن خارج ذات فرشته باشد يا اهل بيت؟ اهل بيت باشند كه اُولاست. انسان كاملي كه معلّم فرشته‌هاست, مسجود فرشته‌هاست او مظهر اين اسماي فعليه باشد كه اُولاست. خالقيّت هم همين طور است. خالق و غير خالق صفت ذات نيست، قادر صفت ذات است، قادر است براي اينكه خلق بكند، قادر است بر اينكه خلق نكند. اگر كسي مظهر خالق شد مثل مسيح(سلام الله عليه)، او مي‌گويد ﴿أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ﴾؛[17] چون وقتي فعل شد به اذن فاعل خواهد بود، هر كسي كه اين كار را انجام مي‌دهد به اذن صاحب كار انجام مي‌دهد. مسيح(سلام الله عليه) مُهره‌اي از مهره‌هاي اين كار خداست؛ آن‌گاه به اذن خدا او مي‌آفريند, به اذن خدا از غيب خبر مي‌دهد؛ او چون كار به دست ذات سپرده است، هر كاري را در جهان انجام بدهند بايد به اذن حق باشد، بدون اذن اصلاً فرض ندارد، اگر كار است كار به دست صاحب‌كار سپرده است. اگر ما به روايتي يا به آيه‌اي برخورديم، هرگز در مقام فعل هم اين‌چنين بود، نه آن راوي را رجم مي‌كنيم به غلوّ و نه در سند طعن وارد مي‌كنيم و نه اگر كسي آن مضامين را پذيرفته است جزء غُلات خواهد بود؛ مادامي كه پايش را از مرز فعل بالاتر نبرد.

 منطقهٴ صفات منطقهٴ ممنوعه است چه رسد به منطقهٴ ذات؛ يعني كسي بشود «عين العليم» اين مستحيل است، بشود «عين القدير» اين مستحيل است. منطقهٴ صفات ذاتيه منطقهٴ امن است و منطقهٴ منع چه رسد به مقام ذات. تمام تلاشها در مقام فعل است، فعل هم بيش از يك امر نيست؛ ﴿وَ مَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ﴾.[18] آن‌گاه اگر اين رواياتي كه مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در كتاب شريف توحيد نقل كرده است از حضرت امير(سلام الله عليه) كه «أَنَا عَيْنُ اللَّهِ»، «أَنَا جَنْبُ اللَّهِ»؛[19] هرگز انسان اينها را بر غلوّ حمل نمي‌كند، خيلي چيز ساده‌اي هم هست. چطور يك فرشته مي‌تواند بگويد «أَنَا عَيْنُ اللَّهِ»، «أَنَا جَنْبُ اللَّهِ»، «أَنَا يَدُ اللَّهِ»؛ اما معلّم فرشته اين حرفها را نزند. اينها صفت فعل خداست، وقتي صفت فعل شدند حتماً جداي از ذات‌اند.

 اين يك صفحه كه مرحوم كليني(رضوان الله عليه) دارند، شرح همين قاعده است. اصل قاعده را در صفحهٴ اول ذكر مي‌كنند بعد نمونه‌هايي بيان مي‌‌كنند اراده را اين‌چنين مي‌دانند, سخط را اين‌چنين مي‌دانند, غضب را اين‌چنين مي‌دانند و مانند آن. آن قاعدهٴ كليه اين است كه «إِنَّ كُلَّ شَيْئَيْنِ وَصَفْتَ اللَّهَ بِهِمَا وَ كَانَا جَمِيعاً فِي الْوُجُودِ فَذَلِكَ صِفَةُ فِعْلٍ»، اين قاعده؛ بعد مي‌فرمايند: «وَ تَفْسِيرُ هَذِهِ الْجُمْلَةِ أَنَّكَ تُثْبِتُ فِي الْوُجُودِ مَا يُرِيدُ وَ مَا لَا يُرِيدُ وَ مَا يَرْضَاهُ وَ مَا يُسْخِطُهُ وَ مَا يُحِبُّ وَ مَا يُبْغِض‏».[20] گاهي مي‌گوييد خدا اراده كرده است كه مؤمنين را تطهير كند، دربارهٴ كافران مي‌فرمايد كه ﴿لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَن يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ﴾.[21] پس «قد يريد, قد لا يريد»؛ حبّ و سخط هم همين طور است, اراده و كراهت هم همين طور است، «يريد» اطاعت را, كراهت را «يَكره و لا يُريد» كه ﴿كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً﴾؛[22] رضا و سخط هم آنها: ﴿الَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مَا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَن سَخِطَ اللّهُ عَلَيْهِمْ﴾،[23] نسبت به يك عده, نسبت به عده‌اي ديگر هم: ﴿رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ﴾. بنابراين اينها مي‌شود صفت فعل و فعل هم يكي است ﴿وَ مَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ﴾؛ منتها هر لحظه اين فعل به صورتهاي گوناگون در مي‌آيد.

 آن‌گاه دو مطلب در اينجا حل مي‌شود: يكي اينكه اگر ما به رواياتي برخورديم كه ائمه(عليهم السلام) اين اوصاف فعليه را به خود اسناد دادند با آساني قبول مي‌كنيم. شما در تمام اين 120 جلد بحارالأنوار شريف كه نوع روايات ما در اين كتاب شريف است، يك روايت برخورد نمي‌كنيد كه كار ذات را يا صفت ذات را ائمه(عليهم السلام) به خودشان اسناد بدهند؛ هر چه هست دربارهٴ خَلق است, رزق است, قبض است, بسط است, احيا است, اماته است كه اينها كار خداست. كار خدا هم كه ممكن است نه واجب، حتماً بايد بيرون از ذات ما اين معنا را انتزاع بكنيم؛ مثل اينكه وقتي مي‌خواهيد بگوييد «زيدٌ قائم» اين قائم را نه از آنجايي كه ناطق را انتزاع مي‌كنيد مي‌توانيد انتزاع بكنيد نه از آنجايي كه «عالمٌ» را انتزاع مي‌كنيد مي‌توانيد انتزاع بكنيد؛ چون ناطق مقوّم ذات است و عالِم وصف نفساني ذات است، ولي قائم براي بيرون از محور ذات است؛ لذا در بدن او قائم و قائد را انتزاع مي‌كنيد. وقتي فعل در مقام خارج از ذات شد آن‌گاه مدبّرات امر بايد اين فعل را به عهده بگيرند، چه بهتر كه معلّمين اين مدبّرات امر به عهده بگيرند، اين يك مطلب حل مي‌شود. آن‌گاه نوبت به شاگردان ائمه مي‌رسد، شاگردان ائمه آيا مي‌توانند به جايي برسند كه يكي از اين مظاهر فعلي را ادّعا بكنند يا نه؟ آن اين است كه بعضي از صفات مرزش مشخص است؛ يعني صفت ذات نامي دارد و صفت فعل نام ديگر؛ مثلاً قدرت صفت ذات است، خلقت صفت فعل، اينها مرزشان مشخص است، يكي را مي‌گويند قادر، ديگري را مي‌گويند خالق. بعضي از صفات فعليه و ذاتيه‌اند كه يك نام دارند؛ منتها مرحلهٴ عاليه آن صفت ذات است مرحلهٴ نازله‌اش صفت فعل؛ مثل علم يك علم ذاتي است كه ﴿اللَّهَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عَلِيمٌ﴾,[24] «عالمٌ قبل المعلوم» و امثال ذلك؛ چون علم ذاتي است. يك علم فعلي است كه از زبان فعل انتزاع مي‌كنند. آياتي كه دربارهٴ مسائل امتحاني ذكر مي‌شود كه خدا مي‌فرمايد ما شما را امتحان مي‌‌كنيم ببينيم چه مي‌كنيد، ﴿وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ﴾؛[25] اين علمِ فعلي است. اين علم فعلي را از مقام فعل مي‌گيرند، اين صفت فعل با آن صفت ذات چون در نام شريك‌اند، احياناً ممكن است اين اشتراك لفظي زمينهٴ مغالطه را فراهم بكند. يكي از چيزهايي كه هم بر فعل اطلاق مي‌شود، هم بر ذات اطلاق مي‌شود؛ منتها به عنوان اشتراك لفظي و همين اشتراك لفظي دردسر ايجاد كرد كلمهٴ حق است. اين حق هم بر مقام ذات اطلاق مي‌شود هم بر مقام فعل كه فعلش حق است، ذاتش هم حق است. قول را از آن جهت كه واقع مطابق اوست مي‌گويند حق. عقيده را از آن جهت كه واقع مطابق اوست مي‌گويند حق. فعلِ محكم ثابت را هم مي‌گويند حق؛ چه اينكه ذات اقدس الهي را هم مي‌گويند حق. اينكه مي‌فرمايد در چند جاي قرآن ﴿ذلكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ﴾،[26] اين مقام ذات است. اينكه مي‌فرمايد سخنان قرآن حق است، انبيا حق مي‌گويند، اين كار حق است، اين براي صفت فعل است.

آيا مؤمن، غير حق مي‌تواند به جايي برسد كه بگويد «أنا الحق» يا نه؟ آن مقام ذات كه مقام منطقهٴ ممنوعه است احدي راه ندارد، مقام صفات ذات هم منطقهٴ ممنوعه است احدي راه ندارد، اين حقّ در مقابل باطل كه در سورهٴ «ابراهيم» و مانند آن مي‌فرمايد: ﴿أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رَابِياً وَ مِمّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلَ﴾،[27] اين حقّي كه مقابل دارد به نام باطل، باطل مقابل اين حق است و حق مقابل اين باطل است و خدا با اين مَثل ما را توجيه مي‌كند اين كدام حق است؟ اين حق به معني ذات است، ذات مقابل دارد، فرض مقابل براي ذات مستحيل است نه «فرض المحال». اينكه مي‌فرمايد: ﴿كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلَ﴾، اين حق به معناي همان حقّ ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ كه نيست، اين فعل است. آنچه كه در خارج و در جهان طبيعت واقع مي‌شود، بعضي حقّ‌اند بعضي باطل‌اند در ماوراي طبيعت كه قدري جلوتر رفتيد، همه حق است. پس يك حق است كه مقابل دارد باطل مقابلِ اوست گاهي دولت، دولت حق است گاهي دولت، دولت باطل اينها مقابل هم‌اند، يك حق است كه مقابل ندارد؛ ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾. كدام حق است كه يك عبد صالحي مي‌گويد اي كاش به جايي مي‌رسيدم كه مي‌گفتم «أنا الحق»؛ آن حق است يا اين حقّي كه در مقابل باطل است. انساني كه عمري را به هوس گذرانده است اين به بطلان سفري كرده است، اگر شجرهٴ طوبيٰ نصيبش بشود اين مي‌شود حق. عبد صالح آرزو مي‌كند كه اي كاش من به جايي برسم كه بگويم «أنا الحق»! كسي مي‌گويد «أنا الحق» كه در مقام ذات بگويد «هو الحق»، در مقام وصف بگويد «هو الحق»، اين دو مرحلهٴ توحيدي را بگذراند؛ بعد در مقام كار كه برسد عمري عده‌اي مي‌گويند «أنا الباطل»، چه حالا ما بخواهيم چه نخواهيم، چه به روي خودمان بياوريم چه به روي خودمان نياوريم؛ به هر حال فردا كه وضع روشن مي‌شود معلوم مي‌شود كه شعار ما در مدّت عمر اين بود كه «أنا الباطل».

آن طلبه‌هايي كه به جايي رسيدند كه از همان اول تحصيل، شعرهاي مرحوم شيخ بهايي را زمزمه مي‌كردند كه «علم رسمي سر به سر قيل است و قال»؛[28] اين شعرها را مرحوم شيخ بهايي تا آخرين لحظه داشت و تا آخرين لحظه هم در مدرسه‌ها درس مي‌گفت، تا آخرين لحظه هم قسمتهاي مهمّ تدريس فلسفه و اينها بود، فقهي كه از مرحوم شيخ بهايي رسيده است همان «حبل المتين» است يك جلد كوچكي است و مانند آن، تا آخرين بار شفاي بوعلي تدريس مي‌كرد و مي‌فرمود:

تا كي ز شفاش، شفا طلبي ٭٭٭ وز كاسهٴ زهر، دوا طلبي»[29]

تا آخرين لحظه. علمِ مدرسه جز «داد و قال»، چيز ديگر نيست. مسجدي هم كه براي امامت او نزاع و دعوا مي‌شود مشكلي را حل نمي‌كند.

حالا ببينيم اين روحِ خدا كه مي‌گويد من از مسجد بيزارم، من از مدرسه بيزارم، اي كاش «أنا الحق» مي‌گفتم، اي كاش به آنجا مي‌رسيدم چه چيزي را مي‌خواهد بگويد؟ كجا را مي‌خواهد بگويد؟ از چه چيزي مي‌نالد؟ آرزوي كدام مقام را دارد؟ اگر كسي مقام ذات را مشخص كرد، مقام وصف را مشخص كرد به مقام فعل رسيد؛ آن‌گاه به خود مي‌باوراند و تلقين مي‌كند مي‌گويد اين راه رفتني است عده‌اي رفتند شدند مظهر «هو الرازق»، مظهر «هو الآخذ»، مظهر «هو المحيي»، مظهر «هو المميت». چطور اسرافيل(سلام الله عليه) بشود مظهر «هو المحيي»، معلّم فرشته‌ها نشود! انسان نشود. چطور عزرائيل(سلام الله عليه) بشود مظهر «هو المميت»، يك انسان نشود؟ اين مقام شدني است پيدا كردني است و رفتني. و اين فعل را هم مي‌گويند حق؛ چه اينكه ذات را هم مي‌گويند حق چه اينكه علم هم وصف ذات است و وصف فعل هم هست. هم علمِ فعلي داريم در قرآن كريم در موارد امتحان ذكر مي‌كند، هم علم ذاتي داريم كه ﴿إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ﴾، «عالمٌ قبل المعلوم» و امثال ذلك. حالا آن بحث مبسوطي را كه مرحوم كليني(رضوان الله عليه) نقل مي‌كند كه تقريباً يك صفحه است، در شرح آن قاعدهٴ عقلي آن را ملاحظه بفرماييد.

حالا اين حديث شريف «قرب نوافل» را كه مكرّر ملاحظه فرموديد، تبرّكاً ما چند سطرش را بخوانيم. اين را به عنوان حديث قدسي در جوامع روايي نقل مي‌كنند، در نوع جوامع روايي ما هست از كافي[30] تا وسائل[31] و در نوع جوامع روايي اهل سنّت[32] هم هست، طريق آن متعدّد است. بعضي از طرقش صحيح است بعضي از طرقش مثلاً موثّق و مانند آن. مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله عليه) اين را در وسائل در كتاب صلات، باب هفده از ابواب «أَعْدَادِ الْفَرَائِضِ وَ نَوَافِلِهَا» ذكر مي‌كند،[33] از مرحوم كليني[34] هم نقل مي‌كند. روايت ششم اين باب است كه ابان بن تغلب از امام باقر(عليه السلام) نقل مي‌كند «فِي حَدِيثٍ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ قَالَ: مَا يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِي بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَة»؛ فرمود: عبد من به وسيله فرايض به من نزديك مي‌شود. قُرب فرايض را اصطلاحاً بالاتر از قرب نوافل مي‌دانند و از قرب فرايض كاري ساخته است كه از قرب نوافل ساخته نيست. بعد از اينكه در صدر مسئله قرب فرايض را ذكر فرمود؛ آن‌گاه فرمود: «وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ»؛ هر چيزي كه هر عبادتي كه زايد بر واجب باشد مي‌گويند نافله؛ چون «نَفل»، يعني زايد. «انفال» را هم كه انفال گفتند که در بحث انفال گذشت، به همين نکته است. دربارهٴ نوهٴ حضرت ابراهيم و ديگران فرمود كه ما به او يعقوب داديم ﴿وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾؛[35] او از ما فرزند خواست ما گذشته از اينكه به او فرزند داديم نوه هم داديم. نوه، نافله است. نوه از ما نخواست ﴿وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً﴾ «نافله» يعني زايد بر فرض. «وَ إِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّی أُحِبَّهُ» تا من بشود محبّ و او بشود محبوب؛ يعني اين بنده بشود محبوب و حق سبحانه و تعاليٰ بشود مُحب. «فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ‏»؛ اگر من محبّ او شدم و او محبوب من شد، «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُ».[36] چند طريق ايشان نقل مي‌كنند از محاسن برقي[37] هم هست و طريق ديگري هم غير از اين طريقي كه از ابان بن تغلب شد نقل مي‌كند كه اين دو طريق ديگر را هم مرحوم صاحب وسائل در ذيل اشاره مي‌كند.

اگر انسان محبوب خدا شد و به جايي رسيد كه خدا لسان او شد، در مقابل كاري كه از نهج‌البلاغه آن روز نقل كرديم، در همان اوايل نهج‌البلاغه است؛ اين كلمهٴ «دبّ و دَرج» را در اين المعجم المفهرس نهج‌البلاغه كه ملاحظه بفرماييد آنجا هست كه يك عده به سَمت دركات سقوط مي‌كنند، يك انسان خوابيده‌اي هستند كه شيطان اول وارد اطراف دل مي‌شود مي‌بيند نه، او خواب است هنوز قدري جستجو مي‌كند كه درِ دل را پيدا كند مي‌بيند او خواب است، در را پيدا مي‌كند باز مي‌كند وارد درِ دل مي‌شود مي‌بيند او هنوز خواب است، وقتي كه جاي امني ديد كم كم آشيانه مي‌گذارد و تخم‌گذاري مي‌كند و جوجه‌پروري مي‌كند و دفعتاً كلّ اين دل را تصاحب مي‌كند. آنجا دارد كه «فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِي حُجُورِهِمْ»؛ بيضه‌گذاري مي‌كند، تخم‌گذاري مي‌كند، آشيانه مي‌گذارد وقتي كه اين محدوده را گرفت از اين به بعد مالك مي‌شود «فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»؛[38] از آن به بعد هر چه اين شخص مي‌گويد كلام شيطان است و هر چه اين شخص مي‌شنود، صماء شيطان است، هر چه اين شخص مي‌بيند ديدنِ شيطان است، شيطان با چشم او مي‌بيند و اين واقعيّتي است، اين شعر نيست كه «أحسنه أكذبه»[39] باشد، اينها به حق معصوم‌اند. دربارهٴ عده‌اي قرآن فرمود: ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ﴾[40] آنها كه متّقين و پرهيزكارند مواظب حرم دل‌اند، تا بيگانه‌اي به لباس آشنا در آمد و احرام بست خواست طواف بكند، او فوراً اين را از حرم بيرون مي‌كند؛ ﴿إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا﴾؛ اين شيطان تا برود دور كعبهٴ دل طواف بكند او فوراً مي‌فهمد با «استعاذه» او را بيرون مي‌كند رجم مي‌كند «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» با همين اين را رجم مي‌كند. ﴿فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ﴾؛ اگر بيدار و بينا نباشند شيطان مي‌آيد اين محدوده را مي‌گيرد، از آن به بعد شيطان است كه به زبان اينها حرف مي‌زند.

 همان‌طوري كه در دركات اين‌طور داريم كه در نهج‌البلاغه آمده و اين هم در سَخط خداست در مقام غضب خداست، فعل اِضلالي خداست، در درجات هم داريم كه مؤمن به جايي مي‌رسد كه خداي سبحان سمع او مي‌شود، همهٴ اينها در محور فعل است؛ خداي سبحان زبان او مي‌شود، همهٴ اينها در محور فعل است. اگر عبدي محبوب حق شد با فرايض و نوافل و خداي سبحان زبان او شد، اين «لسان الله» هست كه مي‌گويد «أنا المحيي، أنا المميت، أنا الحق أنا كذا أنا كذا» نه زيد، زيد نيست. زيد، زيد است «يأكل و يمشي في الأسواق». آنكه حرف مي‌زند زيد نيست، آنكه مي‌شنود زيد نيست. فرمود: همهٴ كارهاي ادراكي و تحريكي او را من به عهده مي‌گيرم «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ». عبد صالح سالك به اينجا مي‌رسد اگر به اينجا رسيد گوينده ديگري است اين مقام، مقام فعل است همين حقّي است كه ﴿كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلَ﴾ نه آن حقّي كه ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ﴾ آن حق جا براي احدي نمي‌گذارد اگر اشتراك لفظي حق حل بشود اگر صفت ذات از صفت فعل جدا بشود آن‌گاه معلوم مي‌شود كه چه كسي اين حرف را مي‌زند گوينده اين زيد است «بما أنّه يأكل و يمشي في الأسواق» يا «بما أنّه عبدٌ صالحٌ محبوبٌ لله سبحانه و تعاليٰ و صار فعل الله فعله و سمع الله سمعه و لسان الله لسانه»؛ او مي‌گويد كدام يك از اينهاست؟ اگر يك وقت انسان در غزل كسي كه ما بعد از معصومين(عليهم السلام) احدي را به عظمت او نمي‌شناسيم معصومين يك تعبير بسيار بسيار لطيفي مرحوم صاحب جواهر دارد مي‌فرمايد اينها وزراي دستگاه خلقت‌اند؛[41] وزراي دستگاه خلقت را با رعيت نمي‌سنجند نمي‌شود گفت مثلاً امام خميني(رضوان الله عليه) ده درجه دارد و امام رضا(سلام الله عليه) يك ميليارد؛ اصلاً قابل قياس نيستند، اصلاً دو وادي‌اند. شما در مسائل هندسه هرگز نقطه را با خط نمي‌سنجيد، خط را با سطح نمي‌سنجيد، سطح را با حجم نمي‌سنجيد. ممكن است دوتا خط را با هم بسنجيد بگوييد اين خط يك متري است آن خط هزار متري اما غير معصوم را با معصوم نمي‌شود سنجيد، اينها دو حساب دارند و همهٴ اين بزرگان هم كه به جايي رسيدند به بركت معصومين است؛ اما از غير معصومين از غير ائمه(عليهم السلام) كه بگذريم در سراسر ايران شما اين همه امام‌زاده‌هايي كه داريد، اين همه امام‌زاده‌هايي كه ما به زيارتشان رفتيم مشرّف شديم در نوع اين مزارها مي‌خوانيم: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِه‏»،[42] درباره ساير امام‌زاده‌ها ما شنيده‌ايم و با جان دل قبول داريم و مي‌خوانيم؛ اما دربارهٴ اين بزرگوار ديده‌ايم و با جان دل مي‌خوانيم: «أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ عَطَيتَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِه حَتَّي أَتَاكَ اليَقِين». چطور درباره اين همه امام‌زاده‌ها اين جمله‌ها را مي‌شود گفت، درباره اين امام‌زاده كه سلالهٴ پيغمبر است و عمري را از اول تا آخر براي همين دين گذرانده و شما اگر بدانيد جهان كفر با قرآن ما چه مي‌كند سعي مي‌كنيد همان‌طوري كه ساير امام‌زاده‌ها را زيارت مي‌كنيد آن هم زيارت بكنيد. حالا اگر عواطفتان جريحه‌دار نمي‌شد من عرض مي‌كنم كه با قرآن ما چه مي‌كنند. شما نمي‌دانم اين بولتن های خبري به دستتان مي‌رسد يا نه؟ آنها با بعضي از كاغذ باطله چه مي‌كنند؟ تعمّد دارند ـ معاذ الله ـ با صفحات قرآن، جهان استكبار و غرب اين كار را بكند با اين، همين؛ اينها سعي نمي‌كند مثلاً با دستمال كاغذي كار بكند سعي مي‌كند كه با اوراق قرآن ـ معاذ الله ـ اين كار را بكند اين است و آن شخص در برابر اين جهان در تمام مدّت ايستاد. انسان به آساني مي‌تواند بگويد «وَ جَاهَدْتَ فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِه»، همان كاري كه دربارهٴ ساير امام‌زاده‌ها آدم مي‌كند؛ منتها مرز را بايد مشخص كند، همهٴ اين امام‌زاده‌ها به بركت ائمه(عليهم السلام) به جايي رسيدند، اگر مرزها مشخص بشود به تعبير مرحوم صاحب جواهر[43] ما وزرا را با رعايا يكجا حساب نكنيم! مرز رعيت را جدا بكنيم، مرز وزراي دستگاه الهي را جدا بكنيم، هيچ مشكلي پيش نمي‌آيد. مرز صفت ذات را از صفت فعل جدا بكنيم، مرز ذات را و صفات ذات را از مرز فعل جدا بكنيم و فعل را ممكن بدانيم، محذوري پيش نمي‌آيد.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . بحار الأنوار؛ ج‌84، ص304.

[2] . سوره کهف، آيه101.

[3] . سوره ق، آيه22.

[4] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه اول.

[5] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه49.

[6] . الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص111.

[7] . سوره زمر، آيه7.

[8] . سوره مائده، آيه119؛ سوره توبه، آيه100.

[9] . سوره مائده، آيه3.

[10] . البلد الأمين و الدرع الحصين، النص، ص299.

[11] . سوره إسراء، آيه38.

[12] . سوره مائده، آيه27.

[13] . سوره توبه، آيه104.

[14] . سوره لقمان، آيه34.

[15] . سوره حج، آيه65.

[16] . البلد الأمين و الدرع الحصين، النص، ص302.

[17] . سوره آل عمران، آيه49.

[18] . سوره قمر، آيه50.

[19] . التوحيد (للصدوق)، ص165.

[20] . الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص111.

[21] . سوره مائده، آيه41.

[22] . سوره إسراء، آيه38.

[23] . سوره مائده، آيه80.

[24] . سوره بقره، آيه231 و 282؛ سوره نساء، آيه176.

[25] . سوره آل عمران، آيه142.

[26] . سوره حج، آيه62؛ سوره لقمان، آيه30.

[27] . سوره رعد، آيه17.

[28] . شيخ بهايي، نان و حلوا، بخش4؛ « علم رسمي سر به سر قيل است و قال ٭٭٭نه از او کيفيتی حاصل، نه حال».

[29] . شيخ بهايي، شير و شکر، بخش4.

[30]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص352.

[31] . وسائل الشيعة، ج4، ص72.

[32]. صحيح البخاری، باب التواضع، ج8، ص105، ح6502.

[33] . وسائل الشيعة، ج4، ص72.

[34] . الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص352.

[35] . سوره انبياء، آيه72.

[36] . وسائل الشيعة، ج4، ص72.

[37] . المحاسن، ج‏1، ص291.

[38] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه7.

[39]. ربيع الابرار و نصوص الاخيار, ج5, ص218.

[40] . سوره اعراف، آيه201.

[41] . جواهر الکلام فی شرح شرائع الدسلام، ج10، ص411.

[42] . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏97، ص426.

[43] . جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌1، ص413.