دیگر اخبار
مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

شناسه : 12004380


تفسير سوره مباركه حشر آیه 22 تا 24
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ (22) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23) هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24﴾

آخرين بحثي كه مربوط به آيه قبل بود اين بود كه قرآن چگونه مردم را هدايت مي‌كند كه اين در حقيقت به علوم القرآن برمي‌گشت نه به بحثهاي تفسيري. دوتا بحث را سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) در ذيل آيه 119 سورهٴ «مائده» طرح كردند كه به آن هر دو بحث اشاره شد.

بحث دوم بحث تاريخي[1] بود و بحث اول بحث طرز هدايت قرآن نسبت به جوامع بود[2] كه قرآن چطور مردم را هدايت مي‌كند اينكه فرمود: ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾[3] راهِ هدايتش آيا راه كلام است؟ راه فلسفه است؟ راه عرفان است؟ چطور مطالب را به مردم مي‌فهماند؛ اگر كسي بخواهد اسرار عالَم را بفهمد, معارف دين را ياد بگيرد فقط طبق ظواهر دين بايد ياد بگيرد يا با برهان عقل بايد ياد بگيرد يا از راه تهذيب نفس بايد ياد بگيرد قرآن چطور هدايت مي‌كند؟ آن راه مبسوط را ايشان اشاره كردند. به هر حال اگر كسي بخواهد جامعه‌اي را هدايت كند بايد از راه فكر و انديشه او را راهنمايي كند، يا او را با ظواهر ديني از راه تقليد و استظهار از لفظ او را هدايت مي‌كند، يا او را با برهان عقلي هدايت مي‌كند، يا او را با تهذيب نفس و مشاهدهٴ خارج؛ كدام يك از اين سه راه را قرآن انتخاب مي‌كند؟

اشاره شد كه چه در سورهٴ مباركهٴ «حشر» چه در آيات ديگر سه راه را قرآن امضا كرده است، فرمود: ﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُديً وَ لاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ﴾[4] يا از راه علم يا از راه هدايت يا از راه وحي يا از راه استظهار ظواهر ديني يا از راه عقل و استدلال يا از راه كشف و شهود و همهٴ اينها خطابردار است به استثناي آن فكري كه معصوم از اشتباه باشد و همهٴ اينها بايد به آن «ميزان العقائد» عرضه بشوند و اگر كسي بخواهد تنها يكي از اين راهها را انتخاب بكند، هرگز با ديگري قابل تفاهم نيست؛ يعني اگر كسي بخواهد فقط با براهين عقلي معارف دين را بفهمد اين هرگز سر سازگاري با كسي كه از راه ظواهر ديني يا كسي كه از راه تهذيب نفس به مطالب مي‌رسد نمي‌تواند كنار هم زندگي كند. اگر كسي فقط از راه ظواهر ديني، معارف دين را درك مي‌كند او هرگز با كسي كه از راه برهان عقلي يا از راه تهذيب نفس به اسرار دين پي مي‌برد نمي‌توانند كنار هم زندگي كنند، و اگر كسي فقط از راه تهذيب نفس به سر مي‌برد نمي‌تواند با كساني كه از راه عقل يا استظهار از ظواهر زندگي مي‌كنند و معارف را مي‌فهمند كنار هم بيايند و كساني كه به اين فكر افتادند كه راهِ دليل نقلي و دليل عقلي و تهذيب نفس را جمع كنند، اينها زحمات زيادي كشيدند؛ ولي آن‌چنان بهره نبردند. منشأ همهٴ اشكالها و پيدايش همهٴ دشواريها و دشوار بودن همهٴ اين راههاي حل آن است كه هر كدام به تنهايي دين را گرفته‌اند بدون اينكه ديگري را درك كنند؛ يعني عده‌اي راه‌عقل را گرفتند بدون اينكه از ظواهر ديني مدد بگيرند، عده‌اي ظواهر ديني را معيار قرار دادند بدون اينكه به برهان عقل اعتنا كنند، عده‌اي راه كشف و شهود را پيش گرفتند بدون اينكه برهان عقلي يا ظواهر ديني را در نظر داشته باشند و اين همان است كه هرگز كنار هم جمع نخواهند شد و تنها راهي كه هست ايشان پيشنهاد دادند، همين راه است كه عمل به آن آيه سورهٴ مباركهٴ «آل‌عمران» بشود و آن آيه مباركهٴ سورهٴ «آل‌عمران» اين است كه ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾؛[5] اين ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾؛ معناي آن اين نيست كه همهٴ شما مسلمان باشيد همه به قرآن عمل كنيد همه قرآن را محور قرار بدهيد همه به قرآن چنگ بزنيد معنايش اين نيست معنايش اين است كه همه با هم قرآن را بفهميد، نه همه قرآن را بفهميد, نه همه قرآن را تمسّك كنيد، همه با هم دست به قرآن بزنيد؛ آن‌گاه يكديگر را درك مي‌كنيد.

 اگر گروهي كنار هم نشستند، هم يكديگر را درك مي‌كنند هم راههاي يكديگر را مي‌فهمند هم يكديگر را تأييد مي‌كنند بدون تخطئه. اگر هزار نفر جداي از هم براي خود هر كدام حسابي باز كردند، هر كسي قرآن را لو گذاشت و فكر خاصّي كه از قرآن نصيب او شد آن را محور قرار داد؛ اينها «اعتصموا بالقرآن»، اما «متفرّقين لا مجتمعين» و قرآن نمي‌فرمايد، همه‌تان به قرآ‌ن عمل كنيد مي‌فرمايد همه‌تان با هم قرآن را بگيريد نه بي‌هم؛ امري دارد و نهيي دارد. فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾؛ وقتي موارد مهم باشد تنها به امر اكتفا نمي‌كند؛ بلكه مقابلش هم نهي مي‌كند. اگر يكديگر را درك كردند، آنكه اهل برهان است مي‌گويد ظاهر ديني هم حجّت است؛ منتها من ذوقم ذوق برهان است، با ظواهر ديني هم مي‌شود اين راه را رفت. آنكه اهل استظهار ظواهر ديني است به نقل دل‌بسته‌تر است مي‌گويد با عقل مي‌توان رفت، ولي اُنس من به نقل بيشتر است. آنكه اهل تهذيب است مي‌گويد راه عقل و نقل هر دو خوب است؛ ولي من با تهذيب نفس مسئله را حل مي‌كنم، آن‌گاه سخن از مثلّث نيست كه يكي آن ضلع را داشته باشد به نام برهان, يكي اين ضلع را داشته باشد به نام عرفان, يكي هم آن ضلع را داشته باشد به نام نقل كه هرگز نمي‌شود با اين سه ضلع جدا ما مثلث بسازيم، هيچ شدني نيست. اما اگر سخن از تثليث نبود، سخن از سه ضلع و سه راه نبود، سخن از يك راه بود كه عارف هم در همين راه مي‌رود, حكيم هم در همين راه مي‌رود، كسي كه به ظواهر ديني استدلال مي‌كند او هم در همين راه مي‌رود؛ اينها با هم اين راه را طي مي‌كنند، قابل تفاهم‌اند و يكديگر را درك مي‌كنند.

بيان ذلك اين است مثلاً كسي كه راه «حارثة بن‌ مالك» را طي مي‌كند، تمام تلاش و كوشش او اين است كه چشمِ دل را باز كند ببيند جهنّم هست، اين با تمام تلاش و كوشش به جايي رسيده است كه به رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) عرض كرد، من طوري الآن زندگي مي‌كنم كه گويا بهشت و اهلش را, جهنم و اهلش را مي‌بينم. اين نه نيازي دارد كه چندين جلد كتابهاي عقلي را بخواند, نه محتاج است كه چندين جلد حديث بخواند كه جهنم هست, بهشت هست, مواقفي هست, صراطي هست, كتابي هست، او دارد مي‌بيند، او دارد جهنم را مي‌بيند عرضِ بر صراط را مي‌بيند. اين شخص لازم نيست برهان اقامه كند كه چون خدا عادل است و در اين نظام ظالم و مظلومي بود؛ پس يك روز جزايي بايد باشد كه چندين برهان اقامه بشود با «مقدّمات مطويّه» كه قيامتي بايد باشد, بهشتي بايد باشد, جهنمي بايد باشد. برهان براي كسي است كه نمي‌بيند؛ اما اگر كسي رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) او را تصديق كرد، فرمود: «هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ‏»،[6] اين لازم نيست درس بخواند, بحث بكند يك شكل اول و دوم بفهمد. او مي‌گويد من الآن عرش را مي‌بينم، حضرت فرمود درست است؛ بهشت و جهنم را گويا مي‌بينم فرمود درست است؛ اما چه كسي به اين مقام مي‌رسد و چه موقع به اين مقام مي‌رسد در صورتي كه اين تهذيب نفسش از راه دين باشد. بسياري از افراد هستند كه قبل از اسلام بودند الآن هم هستند كه در صدد كوباندن اين غرايزند، وقتي انسان اين غرايز را بكوباند يك گوشهٴ نفس را تقويت مي‌كند؛ اما چون بر روال شرع نيست جايي به مقصد نمي‌رسد. تهذيب شرع بايد طبق دستوري باشد كه همان شرع به او داد، دستورش هم خيلي سخت نيست، اوايل دشوار است. اگر گفتند حلال بخوريد, اگر گفتند مواظب چشم و گوشتان باشيد, اگر گفتند ماهي سه روز روزه بگيريد, اگر گفتند شب كمتر بخوريد, اگر گفتند شب زنده‌دار باشيد، اگر از اين راه كسي پيش رفت. اين «حارثة بن‌ مالك» ديگر نه امام بود و نه امام‌زاده و نه راهي را رفت كه دين نگفته باشد، او با همين واجبها و مستحبها رفت؛ نه تنها اعمال خود را حساب مي‌كرد؛ بلكه خاطرات خود را هم حساب مي‌كرد. پس او راهش را از شرع گرفته. آنكه اهل برهان است مي‌گويد قول معصوم حدّ وسط قرار مي‌گيرد؛ نوعِ حكماي ما تصريح كردند كه همان‌طوري كه مثلاً «المتغيّر» مي‌تواند حدّ وسط برهان قرار بگيرد بگوييم «العالم متغيّر و كلّ متغيّر حادث»، قول معصوم(عليه السلام) هم مي‌تواند حدّ وسط قرار بگيرد، بگويد اين چيزي است كه معصوم فرمود، هر چه معصوم فرمود حق است و اين حق است؛ منتها همان‌طوري كه حدّ وسط بايد يقيني باشد قول معصوم هم بايد يقيني باشد. اگر از استظهار لفظي بود به درد فروع دين مي‌خورد, اگر نصّ قطعيِ يقيني «بلا مزاحم و معارض» بود به درد اصول هم مي‌‌خورد كه بايد قول معصوم باشد تا بتواند استدلال كند.

آنكه با قول معصوم دارد استدلال مي‌كند مي‌گويد همين دين است كه برهان عقلي را امضا كرده, همين دين است كه استدلال انبيا را كه ذكر مي‌كند بر اساس براهين عقلي ذكر مي‌كند, همين دين است كه ما را به تعقّل وامي‌دارد, همين دين است كه خود قرآ‌ن ادلّه را با عقل تبيين مي‌كند و مانند آن؛ آن‌گاه يك حكيم و يك عارف و يك متعبّد هر سه در يك صراط مستقيم‌اند هر سه يكديگر را تأييد مي‌كنند ديگر سه ضلع جداي از هم نيستند كه ما بخواهيم با اين سه ضلع مثلث بسازيم كه هرگز شدني نيست و هرگز هم اينها كنار هم جمع نخواهند شد, چرا؟ چون هر سه به قرآن عمل كردند اما بي‌هم، نه با هم. ما يك ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ[7] داريم, يك ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾ داريم. اين ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ؛ يعني هر كسي عقد خود را وفا كند هر كسي داد و ستد كرد به عقد و داد و ستد خود عمل كند، اين جمع در برابر جمع است. يك ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾ داريم، اين ﴿وَ اعْتَصِمُوا﴾ به منزلهٴ ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ نيست، به منزلهٴ ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ نيست, به منزلهٴ ﴿آتَوُا الزَّكَاةَ﴾ نيست كه هر كسي كار خودش را انجام بدهد. به ما مي‌گويد با هم قرآ‌ن را بفهميم؛ يعني يكديگر را تحمل كنيم. هر كسي را ذات اقدس الهي با يك ذوق خاص آفريده است، شما اصرار نداشته باشيد كه ديگري مثل شما بينديشد راه گوناگون است، ولي بيش از اين سه نيست؛ جمع هر سه ممكن است، ولي «منفصله مانعة الخلو» است؛ ﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لاَ هُديً وَ لاَ كِتَابٍ مُنِيرٍ اگر با هم بودند، يا توفيق جمع هر سه راه براي اوحدي حاصل مي‌شود، يا اگر نشد يكديگر را تأييد مي‌كنند و هضم مي‌كنند و تحمّل مي‌كنند نه اينكه يكديگر را طرد كنند؛ تا اين‌چنين نباشد هرگز هشام از يك طرف, «حارثة بن‌ مالك» از طرف ديگر و زراره و مفضّل از طرف ديگر تربيت نمي‌شوند. هشام‌بن‌سالم يك طرز فكر دارد, هشام‌بن‌حكم يك طرز فكر دارد در بين صحابه حضرت, زراره و مفضّل هم طرز ديگر از فكر دارند؛ اما همه را حضرت پروراند همه را حضرت تربيت كرد و اصحاب رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هم هر كدام يك طرز خاص داشتند اما «حارثة بن‌ مالك» را حضرت پروراند, احتجاجهايي كه نصيب عمار و امثال عمار مي‌شد هم حضرت پروراند, اويس قَرن را هم حضرت پروراند، چه راه ظواهر ديني, چه راه برهان عقلي و چه راه تهذيب نفس؛ قهراً آن كسي كه با برهان عقلي دارد پيش مي‌رود، حدّ خود را مي‌فهمد مي‌گويد من در كليّات راه دارم در جزئيّات راه ندارم، حدّ خود را مي‌فهمم، به اندازهٴ سرمايه خود حرف مي‌زنم؛ آن‌گاه نه تنها در فروع دين متعبّد است در بسياري از جزئيّات اصول دين هم اين چنين. آنجا كه برهان راه ندارد اين متعبّد محض است و آنجا هم كه برهان راه دارد مي‌كوشد كه هماهنگي برقرار كند. آن كسي كه با ظواهر دين حركت مي‌كند مي‌كوشد كه بين اصول دين و فروع دينش فرق بگذارد، اگر بخواهد فروع دينش را اثبات كند با ظنون معتبره اثبات مي‌كند, اگر خواست اصول دينش را اثبات كند با ادلهٴ قطعي اثبات مي‌كند، به دنبال نصّ متواتر مي‌گردد. وقتي خواست مسئلهٴ فرعي و فقهي را اثبات كند با يك امر ظنّي اكتفا مي‌كند. آنكه از راه كشف و شهود مي‌رود رياضتهايش را بر اساس همين واجبها و مستحبها تنظيم مي‌كند. بنابراين اين ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا﴾ به ما مي‌گويد با هم بگيريد نه بي‌هم بگيريد غير از ﴿أَقِيمُوا الصَّلاَةَ است كه هر كسي نماز خودش را بخواند؛ بلكه با هم قرآن را بفهميد, با هم دين را بفهميد و مانند آن.

اما اين سه آيه‌اي كه پايان‌بخش سورهٴ مباركهٴ «حشر» است، در فضل سورهٴ مباركهٴ «حشر» آمده است كه آيات پاياني او مشتمل بر اسم اعظم است. در آيه قبل اين چنين بود كه اگر قرآن بر كوه نازل بشود مي‌بينيد كوه متصدّع و از خشيت الهي متخشّع است. تعليق حكم بر وصف مُشعل به عليّت است؛ اگر بگويند كه اين شخص در اثر ريزش كوه آسيب ديد، ديگر جا براي سؤال بعدي نمي‌ماند، ديگر كسي سؤال نمي‌كند كه چرا او آسيب ديد؛ براي اينكه گوينده گفت كوه بر سرش فرود آمد. اما اگر كسي بگويد فلان شخص در برخورد آسيب ديد، شنونده سؤال مي‌كند چرا آسيب ديد؟ او ناچار است بگويد آنچه كه به اين رسيد اتومبيل بود يا شيء سنگين بود و مانند آن. يك وقت اسنان تعليق حكم بر وصف را طوري تبيين مي‌كند كه ديگر شنونده سؤال جديد نكند. اين آيه اين طور است كه ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً چرا؟ ﴿مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾؛ چون متكلّمش «الله» است «الله» را كسي اگر بخواهد خوب بشناسد: ﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾, ﴿هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ﴾ كه تقريباً يازده اسم از اسماي حسنا را يكي پشت سر هم ذكر مي‌كند، بعد به آن آيه پاياني هم مي‌رسد كه خود كلمهٴ «الله» كافي است براي اينكه ﴿لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً﴾ روشن بشود؛ ولي اين چندين اسم را كه ذكر كردند اين به منزلهٴ شرح بعد از متن است؛ چون «الله» همان اسم جامع جميع كمالات است، بخشي از آن كمالات را اين سه آيه بازگو مي‌كند، او ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ است, او كبير است, او متكبّر است, او جبّار است, او عزيز است و مانند آن كه اينها به منزلهٴ تعليل آن حكم‌اند.

دربارهٴ اسماي حسنا، بحثي از نظر فقه در قرآن كريم مطرح است، بحثهايي هم مربوط به اعتقاد و اصول دين. بحثهاي فقهي آن است كه مي‌فرمايد شما ذبيحه‌اي را حلال بشماريد كه نام خدا بر او برده شده است؛ ﴿كُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ[8] يا ﴿فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْهَا﴾[9] و مانند آن كه اينجا وقتي كلمهٴ اسم گفته مي‌شود، همان اسمِ لفظي است، يك حكم فقهي دارد؛ يعني وقتي كه شما گفتيد «الله أكبر», «سبحان الله», «الحمد لله», «بسم الله» گوسفندي را ذبح كرديد، اين مي‌شود حلال؛ چه بگوييد «بسم الله الرحمن الرحيم», چه بگوييد «الله اكبر», چه بگوييد «لا اله الاّ الله»؛ به هر حال ذكر «الله»، «عند الذبح» بايد باشد؛ حالا اين در خصوص حلّيت ذبيحه. درباره ركوع و سجود هم عدهٴ زيادي از فقها هم همين فتوا را مي‌دهند. در ركوع و سجود ذكر «الله» واجب است نه خصوص «سُبْحَانَ الله» يا «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ» يا «سُبْحَانَ رَبِّيَ الأعليٰ»[10] اينها فرد كامل و فرد راجح است. اگر كسي ذكر خدا را در ركوع يا سجود گفت به عقيدهٴ سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) و بزرگان ديگر اين كافي است؛ منتها مقدار ذكر بايد به اندازهٴ سه‌تا «سُبْحَانَ الله» يا يك «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ» يا يك «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ الأعلي وَ بِحَمْدِهِ» باشد كه ذكر «سُبْحَانَ الله» واجب است نه خصوص اين تسبيحات و اگر اين تسبيحات را كسي گفت مثلاً فرد راجح است اينها بحثهاي فقهي است كه مربوط به اسم «الله» است كه اينها به اسمهاي لفظي برمي‌گردد؛ يعني نام مبارك «الله» را در نماز ببريد يا «عند الذبح» ببريد و مانند آن.

 بحثهايي است كه مربوط به مسائل اعتقادي و تكويني است كه كاري به اين اسم لفظي ندارد نه يعني كلمهٴ «الله»؛ اين كلمهٴ «الله» و ساير اسماي مباركه اينها اسم الاسم‌اند، اين نزاع معروف كه آيا اسم عين مسمّاست يا نه؟ ناظر به اين نيست كه آيا مثلاً كلمهٴ «الله» عين آن مسمّاست اين را كه هيچ كس به خود اجازه نمي‌دهد بگويد اين الله لفظي است مفهومي هم در ذهن دارد نه اين لفظ عين آ‌ن مسمّاست, نه اين مفهوم عين آ‌ن مسمّاست اين الفاظ اسماء الأسما هستند, نامِ نام‌اند، آن نامي كه خودش متبارك است, آن نامي كه خودش سبّوح است به ما مي‌فرمايد: ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي،[11] اين اسم را تسبيح كن يا ﴿تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ﴾،[12] اين اسمْ متبارك است. چگونه اين اسم متبارك است, چگونه اين اسم سبّوح است؟ همين است كه بخشي از اين در اين دعاي «سمات» آمده، خدا را ما قسم مي‌دهيم، به آن اسمي كه به وسيلهٴ او كوهها افراشته شد يا زمين گسترده شد يا درياها فلان خاصيّت را پيدا كرد يا صحراها فلان خاصيّت را پيدا كرد يا آسمانها افراشته شد. آن اسمي كه به وسيلهٴ او آسمان رفيع شد و زمين وزيد، اين الفاظ نيستند هرگز با لفظ نمي‌شود در جهان اثر گذاشت، مفهوم ذهني هم نيستند، هرگز نمي‌شود با يك مفهوم ذهني مُرده‌اي را زنده كرد. اينكه مي‌گويند «آية الكرسي» اسم اعظم دارد يا «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏» اسم اعظم دارد يا اگر كسي اسم اعظم را گفت بلد بود؛ مثلاً مي‌تواند تختي را از فاصلهٴ هشتاد فرسخي بياورد يا مُرده‌اي را زنده كند؛ اين‌چنين نيست كه اگر كسي همين لفظ را بر زبان جاري كرد بتواند مرده‌اي را زنده كند، هر كسي اين مفهوم را در ذهن آورد بتواند مرده‌اي را زنده كند؛ اينها مقامات خارجي است. اگر روح انسان به مقام ولايت رسيد انسان وليّ حق شد، مظهر قدرت حق شد روحش كامل شد مظهر نامي از اسماي ذات اقدس الهي شد؛ آن قدرت روح است كه مي‌تواند مرده را زنده كند. اين‌چنين نيست كه بشود با الفاظِ محض، بدون مقامات معنوي يا با مفهوم ذهني بدون تكامل روح، كسي مرده‌اي را زنده كند. اسم اعظم مقام است نه لفظ و نه مفهوم. اسماي ديگر هم همين‌طورند، آ‌ن اسمايي كه جهان را دارند اداره مي‌كنند؛ يعني اسمي كه حاكم بر آسمانهاست و آسمانها محكوم اوي‌اند, اسمي كه حاكم بر زمين است و زمين محكوم اوست كه اين فرازهاي دعاي «سمات» از فرازهاي روشن اين مسئله است. آن اسم هم متبارك است و هم سبّوح, ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي, ﴿تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ﴾؛ چرا آن اسم سبّوح است و چرا آن اسم متبارك است؟ براي اينكه آنچه كه در جهان خارج هست با دو تقسيم از يكديگر جدا مي‌شوند؛ آن‌گاه سهم ذات اقدس الهي معلوم مي‌شود, سهم غير خدا معلوم مي‌شود؛ آن‌گاه فايدهٴ ذكر «الله» روشن خواهد شد.

بيان ذلك اين است كه با يك تقسيم مي‌گوييم اين اشيا و هر چيزي يا كامل است يا ناقص يا بد است يا خوب يا خير است يا شرّ يا نقص است يا كمال، اين تقسيم اول. آنچه كه به شر و نقص و قبح و مانند آن برمي‌گردد كه ساحت اقدس الهي منزّه از آن است كه اين اسماي نقص را داشته باشد مثل جهل و عجز و بُخل و مانند آن؛ اينها هيچ، مي‌ماند امور كمالي. تقسيم دوم اين است كه اينها كه «في نفسه» كمال‌اند يا محدودند يا نامحدود؛ اگر محدود بودند باز ذات اقدس الهي مبرّاي از آن است كه اينها را داشته باشد، اگر نامحدود شدند براي خدا مي‌شوند. پس بايد دو كار كرد با يك تقسيم اشيا را به بد و خوب و زشت و زيبا و خير و شرّ و حَسَن و قبيح و مانند آن تقسيم كرد كه آنچه كه نقص است ﴿كُلُّ ذلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِندَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً؛[13] نقصها اصلاً به خداي سبحان اسناد ندارد و كلمهٴ «سبّوح» عهده‌دار اين تقسيم اول است او سبّوح, او منزّه از هر نقص است.

وقتي مسئلهٴ تسبيح تمام شد، در تقسيم دوم نوبت به تقديس مي‌رسد كه او نه تنها سبّوح است، قدّوس هم هست؛ قدّوس است يعني چه؟ يعني اين اموري كه خيرند و كمال‌اند شرور و نقص كه رفت، اين كمال مثلاً علم دو قِسم است: علم نامتناهي علم متناهي, بخشش متناهي بخشش نامتناهي, شجاعت متناهي شجاعت نامتناهي, شجاعتْ كمال است، ترس نقص است، نقص را با سبّوح برطرف كرديم؛ اما اين شجاعت كه دو قسم است آيا خداي سبحان داراي شجاعت متناهي است يا نامتناهي؟ در اينجا نوبت تقديس است كه او قدّوس است. قدّوس؛ يعني خداي سبحان مبرّاي از كمالات محدود است پس شجاعت محدود, علم محدود, قدرت محدود, جود محدود آنها هم رخت برمي‌بندد مي‌ماند كمالات نامحدود. اين دو تقسيم را جملهٴ مباركه:ٴ ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي كه در همين سه آيه قرائت شده هست مي‌شود استفاده كرد. در آنجا فرمود: ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي؛ اين «حُسنيٰ» مؤنّث أحسن است، أحسن آن اكمل از حَسن است؛ يعني نه تنها خداي سبحان اسم قبيح ندارد، بلكه اسم حَسن هم ندارد؛ آنچه براي خداست احسن است. شجاعتِ محدود نسبت به ضعف مكال است؛ ولي شجاعت حَسن است، احسنِ از شجاعتِ محدود شجاعت نامحدود است. علم نسبت به جهل كمال است؛ اما علمِ محدود حَسن است و علمِ نامحدود احسنِ از علم محدود است؛ پس ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي. پس «احسن الأسماء» مي‌شود براي او، اين مي‌شود قدّوس. گاهي ممكن است سبّوح و قدّوس مرادف هم ياد بشوند؛ اما «عند التحليل»، فرق قدّوس و سبّوح اين است؛ لذا معمولاً تقديس بعد از تسبيح ذكر مي‌شود، ﴿نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾، «سبوح قدوس»؛ اول بايد تسبيح باشد، بعد بايد تقديس باشد و به ما گفتند چه در تسبيح, چه در تقديس اين ذكر را دائم داشته باشيد. وقتي انسان دائماً به ياد كسي است كه «له أحسن»، اگر نترسد از خوف او و اگر شوق نداشته باشد، حدّاقل انفعال هست، نقص خود را كه مي‌بيند. اينكه به ما گفتند ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً؛[14] يعني دائماً بگوييد تو كامل هستي, تو اكمل هستي. تو كامل هستي و تو اكمل هستي يعني چه؟ يعني نقص ما را تو جبران كرده‌اي، آنچه را هم كه ما داريم لايق تو نيست؛ لذا هيچ كسي نمي‌تواند بگويد من زحمت كشيدم علامه شدم؛ چون علامه بودن براي زيد كمال است، براي ذات اقدس الهي نقص است؛ آن‌گاه انسان خودش خجالت مي‌كشد بگويد خدايا من زحمت كشيدم علم آوردم! چون آنچه را كه يك انسان علامه دارد، خدا مقدّس از اوست, قدّوس از اوست، چه چيزي را نزد خدا ببرد؟ اين است كه در هر حال انسان احساس انفعال مي‌كند يا براي آن است كه در مرحلهٴ نقص است مي‌گويد خدا منزّه است يا اگر در مرحلهٴ كمال است مي‌گويد اين كمال لايق ذات اقدس الهي نيست و خدا قدّوس است، احسن از اين را به نحو نامتناهي داراست.

پس ﴿لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنَي اين اسماي حسنا را هم به ما گفتند كه تسبيح كنيد اين نامها را تسبيح كنيد خود اين نام متبارك است اگر نامي به وسيلهٴ او زمين پهن مي‌شود، يقيناً متبارك است. اگر ما اين نام را تسبيح كرديم آيا مي‌شود خودمان هم مظهر اين نام بشويم؟ آري، اين شدني است. چطور يك جن، در مكتب يك پيغمبر غير «اولواالعزم»؛ مثل سليمان(سلام الله عليه) تربيت مي‌شود، آن كار «طيّ الأرض» يا خارق عادت را مي‌تواند انجام بدهد. انسانها در مكتب قرآن نتوانند به اين مقام برسند؟ اين ﴿قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ﴾[15] اگر حرف دروغي بود كه سليمان تصديق نمي‌كرد و قرآن تأييد نمي‌كرد و سليمان هم خودش صاحب شريعت نيست، حافظ شريعت «اولواالعزم» قبلي است، بيش از پنج پيامبر كه شريعت نياوردند. اين انبياي ابراهيمي(عليهم السلام) نوعاً حافظ شريعت حضرت ابراهيم بودند تا برسد به حضرت موسي(عليه السلام) كه خود از «اولواالعزم» است و تا برسد به حضرت عيسي(عليه السلام) كه از «اولواالعزم» است؛ حالا اگر پيغمبري كه خود صاحب شريعت نيست و حافظ شريعت پيغمبر قبلي است و از «اولواالعزم» نيست، او بتواند در سايهٴ تهذيب نفس، مسئلهٴ «طيّ الأرض» را ياد بعضي از شاگردان كم استعدادش بدهد؛ چون جن، موجودي نيست كه از نظر درك در حدّ انسان باشد، از نظر حركت تند است؛ ولي از نظر درك كُند است. پيامبري از جن نيامده گرچه پيامبر دارد. اگر پيغمبري مثل سليمان(سلام الله عليه) در اثر تهذيب ﴿وَ يُزَكِّيهِمْ[16] و تهذيب نفوس شاگردانش، يكي را مثل: ﴿عِفْرِيتٌ مِّنَ الْجِنِّ﴾ بكند, يكي را ﴿قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ بكند كه بگويد ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾[17] آن مكتب الآن هم كه هست؛ چطور جن بتواند از يك پيغمبر غير «اولواالعزم» استفاده‌ها كند به اين مقام برسد، انسانها نتوانند از مكتب يك پيغمبر «اولواالعزم» به همين حد لااقل برسند! پس اين شدني است. اين وقتي شدني است كه انسان اسم الهي را تسبيح كند تقديس كند و خودش مظهر آن نام بشود، اگر مظهر آن نام شد؛ البته از او كاري ساخته است.

حالا اگر قدري بالاتر شد: ﴿قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ﴾ شد، آن: ﴿أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ﴾ مي‌شود. «علي ايّ حال» اينها راهي است كه رفتني است و رفته‌اند، در شاگردي مكتب پيامبران غير «اولواالعزم». انسان اگر دائماً متذكّر باشد، اينكه گفتند: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً، نه يعني او را بستان و بستاي؛ بلکه يعني نقص خود را هم با او جبران بكن! اگر كسي دائماً به ياد او بود و نقص خود را هم به او جبران كرد راه براي او باز مي‌شود. لذا در اين سه آيه، چند اسم از اسماي حسناي ذات اقدس الهي را ذكر مي‌كند كه به منزلهٴ شرح آن متن است كه ﴿لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾؛ «الله» كيست؟ ﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾.

اين اوّلين آيه‌اي كه آمده است كه «توحيد الوهيّت» حق را اثبات مي‌كند اگر كسي بخواهد اله باشد, معبود باشد و پرورنده باشد بايد غيب و شهادت را بداند، اگر سرّ و علن را نداند كه نمي‌تواند بپروراند؛ لذا ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ را هم ذكر مي‌كند كه اين اوّلين آيه از اين آيات است. غيب و شهادت را هم به دو قسم تقسيم كردند: يك شهادت مطلق و يك شهادت نسبي, يك غيب مطلق و يك غيب نسبي. شهادت مطلق كه هيچ غيبي در او نيست، همين نشئه ظاهري و عالَم طبيعت است كه اين محسوس است. شهادت به معناي مشهود؛ يعني محسوس، اين شهادتِ مطلق است غيبي در اوست. غيبِ مطلق مقام ذات اقدس الهي است كه او براي همه غيب است نه انبيا را به آن مقام راهي است نه اوليا(عليهم السلام) به آن مقام راهي است، احدي به آن مقام راه ندارند. آنها كه اهل اين معنا هستند گفتند همان كه گفت «أفأَعبد ما لا أري»، همان مي‌گويد «لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ»؛[18] همان رفت ديد مرزش محدود است جلوتر راه ندارد؛ معلوم مي‌شود آنچه را كه او ديده است، كُنه ذات نبود. اين‌چنين نيست كه اين «لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» را كسي گفته باشد، «أفأَعبد ما لا أري» را ديگري گفته باشد. كُنه ذات جا براي شهود احدي از انبيا و اوليا(عليهم السلام) نيست؛ لذا معرفت حق با اعتراف آميخته است، يعني «مَا عَرَفْنَاك‏»[19] حتماً كنار معرفت هست، غير از كُنه ذات و صفات ذاتي كه عين ذات است از اين دو مرحله كه بگذريم مي‌افتد مقام ظهورات حق همان چند روايتي كه از نهج‌البلاغه خوانده شد كه بهترين تعبير همان تعبير تجلّي بود كه «تجلّي بها» هم دربارهٴ عقول, هم دربارهٴ ساير مدارج كه اين چند تعبير تجلّي از نهج‌البلاغه خوانده شد.

پس كُنه ذات اقدس الهي غيب مطلق است براي احدي ظاهر نشد, نمي‌شود, نخواهد شد؛ اين‌چنين نيست كه مثلاً در قيامت كسي به كُنه ذات راه پيدا كند، حالا الآن راه پيدا نكردند بعدها راه پيدا مي‌كنند، آن غيب مطلق است و اين نشئه طبيعت هم شهادت مطلق است و «بينهما هم متوسّطا». اگر كسي وارد عالَم ملكوت شد عالم ملكوت براي او شهادت است براي ديگران غيب. اگر كسي وارد مقام: ﴿يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ شد، ﴿وَ يُثْبِتُ﴾؛ اين مرحله كه لوح محو و اثبات است براي او شهادت است، ﴿وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾[20] براي او غيب است. هر چه بالاتر برود، آن مرحله‌اي كه رسيده است براي او شهادت است، مرحلهٴ بالا براي او غيب است و آنچه كه در جهان امكان؛ يعني فعل خداست و فيض خداست, و خدا آفريد؛ حالا چه قيامت باشد, چه دربارهٴ اوصاف مبدأ باشد، افعال مبدأ باشد در گذشته يا افعال مبدأ باشد در آينده؛ آنچه كه در نشئهٴ فعل است و خدا آفريد، اين براي آن انسان كامل؛ مثل عترت طاهره(عليهم السلام) غيب نيست؛ براي اينكه اينها يا اوّلين مخلوق‌اند يا ثاني و ثالث و رابع‌اند. اگر اوّلين فيض حق بودند كه همتاي با حقيقت اهل بيت(عليهم السلام) است كه اينها اوّلين نور خدا هستند، ديگر بالاتر از اينها كه چيزي خدا خلق نكرده. اگر از مقام ذات بگذريم كه يك فصل است و صفات ذاتيه حق بگذريم كه فصل دوم است به مقام فعل حق برسيم چيزي كه خدا آفريد حالا چه قبلاً آفريد, چه بعداً خلق مي‌كند، چيزي نيست كه از عترت طاهره مخفي باشد؛ براي اينكه يا اوّلين خلق خداست يا ثاني و ثالث است، اگر در رتبهٴ اول قرار گرفت كه خود اهل بيت‌اند؛ چون «أول ما خَلق الله» نور اينهاست[21] و اگر در رتبهٴ ثاني و ثالث قرار گرفتند كه محاط اينها هستند؛ لذا دربارهٴ مسئله قيامت در همان سورهٴ مباركهٴ «جن» كه فرمود: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً﴾؛ قبل آن دربارهٴ معاد است كه سؤال مي‌كنند، آيا قيامت نزديك است يا نه؟ فرمود او غيب است و غيب را كسي نمي‌داند همان غيبي كه قبلش دربارهٴ معاد بود ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلَّا مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾[22] كه در روايات آمده است رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مُرتضاست، ما هم مرتضا هستيم،[23] همان صفتي كه پيغمبر داشت، اهل بيت(عليهم السلام) دارند، اينها هم به آن مسئله عالم‌اند؛ حالا آن رواياتي كه مي‌گويد معاد را اينها نمي‌دانند، بايد با اين آيه‌اي كه ظاهر آن آن است كه معاد را هم اينها مي‌دانند جمع بشود و توجيه بشود كه اين ناظر به كدام يك از اين نشئات است.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص271 ـ 283.

[2] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص254 ـ 267.

[3] . سوره إسراء، آيه9.

[4] . سوره حج، آيه8؛ سوره لقمان، آيه20.

[5] . سوره آل عمران، آيه103.

[6] . الکافی(ط ـ الإسلامية، ج2، ص53.

[7] . سوره مائده، آيه1.

[8] . سوره انعام، آيه118.

[9] . سوره حج، آيه36.

[10] . الکافي(ط ـ الإسلامية)،ج3، ص311.

[11] . سوره أعلی، آيه1.

[12] . سوره الرحمن، آيه78.

[13] . سوره إسراء، آيه38.

[14] . سوره أحزاب ، آيه41.

[15] . سوره نمل، آيه39.

[16] . سوره بقره، آيه129؛ سوره آل عمران، آيه164.

[17] . سوره نمل، آيه40.

[18] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه اول.

[19] . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏68، ص23.

[20] . سوره رعد، آيه39.

[21] . كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص255.

[22] . سوره جن، آيه26 و 27.

[23] . الکافی(ط ـ الإسلامية، ج1، ص256.