دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12004353


تفسير سوره مباركه حشر آیه 21
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿21﴾

اين كريمه هم مي‌تواند اميدبخش باشد و نشانه تجليل و تكريم باشد و هم مي‌تواند نشانهٴ توبيخ و سرزنش؛ اما مي‌تواند اميدبخش باشد نسبت به وجود مبارك رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و عترت طاهره(عليهم السلام) و شاگردان اين مكتب و مي‌تواند نسبت به منحرفان از اين مكتب جنبهٴ توبيخي داشته باشد. وقتي چيزي به قدري عظيم بود كه اگر بر كوه نازل بشود كوه را متلاشي مي‌كند. يك انسان بتواند او را در كمال آرامش حمل كند و هضم كند، اولاً؛ و اين كتاب نه تنها او را ناآرام نكند؛ بلكه مايه طمأنينه و آرامش او بشود، ثانياً؛ اين نشانهٴ عظمت آن انسان است. كتابي كه كوه را ريز ريز مي‌كند، اين كتاب آمد به قلب مطهّر رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم)؛ نه تنها اين قلب را ناآرام نكرد، بلكه آمد تا هر ناآرامي را از اين قلب دفع كند؛ ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ﴾؛[1] پس اين كتاب نازل شد و براي اين نازل شد كه ﴿كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ﴾[2] ما اين كتاب را بر قلب مطهّر تو نازل كرديم تا تو را تثبيت كنيم؛ پس اين كتاب كوه‌افكن مايه تثبيت قلب مطهّر رسول اكرم شد.

توبيخ است براي ديگران؛ براي اينكه كتابي كه اگر بر كوه نازل بشود كوه را متلاشي و ريز ريز مي‌كند، قلب يك عدّه در برابر اين كتاب هيچ عكس‌العملي نشان نمي‌دهد؛ اين همان است كه ﴿فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾؛[3] هم توبيخ است براي دل‌مُرده‌ها و هم تجليل و تكريم است اولاً براي رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و عترت طاهره(عليهم السلام)؛ بعد براي شاگردان اينها. اين يك حقيقت دو كار را در دو زمينهٴ مختلف مي‌كند و دربارهٴ قرآن اين دو سِمت ياد شده است كه از قرآن دو كارِ متضاد در دو زمينهٴ مختلف ساخته است.

اينكه فرمود: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً﴾[4] ناظر به همين است. اين يك كتاب است، دو كتاب نيست؛ همين كتاب مايه شفاي دردهاي دلهاي مؤمنين است و همين كتاب مايه خسارت تبهكاران است. قرآن خود را به عنوان شفاي دردهاي دل معرفي كرد نه دوا, شفا معرفي كرد؛ ممكن است چيزي دوا باشد و مصرف بشود؛ ولي اثر نكند؛ اما ممكن نيست شفا جايي برود و اثر نكند. اصولاً شفا؛ يعني تأثير. اين فرض ندارد كه شفا جايي برود و شخص درمان نشود؛ اما دوا ممكن است جايي برود و هاضمه نپذيرد. فرمود: ﴿شِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ﴾؛ آن‌گاه ﴿مَا فِي الصُّدُورِ﴾[5] را هم مشخص كرد كه دردهاي گوناگون‌اند جهل, كينه, دشمني, عداوت, طمع در نامحرم اينها را مشخص كرد قرآن كريم كه اينها دردند و مرض‌اند، اين مرضها را كه علمي و عملي‌اند قرآن شفا مي‌دهد. اگر دلي مستعدّ درمان باشد، اين قرآن در آن دل بتابد، يقيناً شفا را به همراه دارد: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾؛ اما ﴿وَ لاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً﴾. همين قرآن، نه قرآن ديگر، همين قرآن وقتي بر قلب تبهكاران مي‌تابد آن دل سياه‌تر مي‌شود؛ چرا؟ چون در مقابل اين نور «عكس‌العمل» قرار مي‌دهد و به مبارزهٴ با اين نور مي‌پردازد؛ ﴿يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ﴾[6] مي‌شود. همين مبارزه كردن عليه نور، مايه تيره‌تر شدن دلهاي آنهاست؛ مثل اينكه شما براي مهمانهايتان يك ظرف گلابي پخته و شيرين و پرآب حاضر كرديد، بعضي از مهمانها سالم‌اند و ديگران به بيماري دستگاه گوارش مبتلاي‌اند، آنكه سالم است اين ميوه را مي‌خورد و فربه مي‌‌شود، آنكه زخم معده دارد همين گلابي بر دردش مي‌افزايد، هر چه شيرين‌تر و پرآب‌تر باشد دردش افزوده‌تر مي‌شود؛ همين گلابي است كه دردآور است نه چيز ديگر، هر چه رسيده‌تر و شيرين‌تر باشد، براي دستگاه گوارش كسي كه به بيماري سوء هاضمه مبتلاست دردآورتر است. در تمام ايّام سال شبي به عظمت شب قدر نيست، براي مؤمنين هيچ شبي به عظمت شب قدر نيست كه عبادت يك شبه به اندازهٴ عبادت هزار ماه است؛[7] ولي براي تبهكاران هيچ شبي هم بدتر از شب قدر نيست؛ چون معصيت در شب قدر كه با معصيت در ساير شبها يكسان نيست. پس يك امر نسبت به دو زمينهٴ مختلف، دو اثر گوناگون دارد: ﴿وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾؛ اما ﴿وَ لاَ يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَاراً﴾.

همين قرآنِ كوه‌افكن اگر بر قلب مؤمن بتابد قلب مؤمن را مستحكم‌تر مي‌كند؛ ﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾[8] و اگر همين قرآ‌ن بر دل سياه سيه‌دلان كه ﴿فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾[9] است بتابد؛ چون آنها عكس‌العمل نشان مي‌دهند ﴿كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾، مضطربند مضطرب‌تر مي‌شوند. پس اين كريمهٴ: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾ هم تجليل مؤمنان است, هم توبيخ كافران و منافقان، اين يك بخش.

بخش ديگر از سخن اين است كه فرمود اينها مَثلي است كه ما ذكر مي‌كنيم: ﴿وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ﴾؛ مَثل آن است كه مرحلهٴ رقيقهٴ ممثّل را نشان بدهد، گاهي انسان دربارهٴ خود اين مَثل مدّتها فكر مي‌كند, گاهي از مَثل به ممثّل منتقل مي‌شود. مي‌فرمايد اينها جنبهٴ مرآتي دارند، شما بايد از اين مَثل به ممثّل منتقل بشويد؛ اما انتقال از مَثل به ممثّل كارِ آساني نيست، ما مَثلهايي است كه مي‌زنيم. اين سورهٴ مباركهٴ «حشر» طبق شواهدي كه جريان يهود «بني‌نضير» و مانند آن در آن بود، معلوم مي‌شود كه اين سور‌ه در مدينه نازل شد؛ در حالي كه در بعضي از سُوَري كه در مكه نازل شده است، همين مطلب را با فعل ماضي ياد كرد؛ مثلاً در سورهٴ مباركهٴ «روم» آيهٴ 58 دارد: ﴿وَ لَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ﴾؛ ظاهراً مشابه اين در سورهٴ «زمر»[10] هم هست كه آنها مكّي‌اند. پس در بعضي از سور‌ه‌هايي كه در مكه نازل شد با فعل ماضي ياد كرد كه فرمود ما در قرآن براي هر چيز مَثل زديم؛ ولي در سورهٴ مدني با فعل مضارع ياد مي‌كند. اين يا براي آن است كه چون مستقبل محقّق در حكم ماضي است بيان مي‌كند و يا براي آن است كه گذشته را به خاطر بياورد و استمرار را احضار كند با فعل مضارع ياد مي‌كند. بنابراين آن تعبيرات ماضي كه در سور‌ه‌هاي مكّي ياد شده است با تعبير مضارع كه در سورهٴ مدني ياد شده است قابل جمع است. اگر تعبير مضارع در سورهٴ مكّي بود و تعبير ماضي در سورهٴ مدني، محذوري نداشت؛ الآن هم ماضي در سوره‌هاي مكّي است و مضارع در سورهٴ مدني هم بي‌محذور است.

مطلب سوم كه مطلب مهم است اين است كه ما چگونه از مَثل به ممثّل پي ببريم؟ فرمود: ﴿نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾ تا شايد كه اينها فكر بكنند. فكر, كار است روش است، اين كار و روش يك سرمايه مي‌خواهد و يك مقصد. سرمايهٴ اين كار را دانشمندان دارند، مقصد اين كار هم عاقل شدن است. انسان فكر بكند كه چطور بشود به كجا برسد؟ مَثل را قرآن ذكر مي‌كند كه انسان عالِم بشود يا عاقل بشود؟ مَثل را ذكر نمي‌كند كه انسان متفكّر بشود و انديشه بكند؛ چون اينها ابزارند و كار. مَثل را براي اين ذكر نمي‌كنند كه انسان دانشمند بشود؛ براي اينكه دانشمند شدن ماده است, سرمايه است نه دانشمند شدن هدف است نه تفكّر كه كار است هدف است. تفكّر كه كار است و عالِم بودن كه سرمايه داشتن است، همهٴ اينها براي آن است كه دانشمندان از سرمايه‌شان مدد بگيرند با ابزار تفكّر حركت كنند عاقل بشوند تمام تلاش دين اين است كه عاقل تربيت كند نه عالِم, عالِم شدن سخت نيست عاقل شدن دشوار است؛ چون عاقل شدن عبارت از علم به علاوهٴ عمل صالح است، آنكه عالِم نيست عاقل هم نيست. سختيِ عقل براي آن است كه انسان بايد معارف را خوب بفهمد, احكام را خوب بفهمد, آن فهيمده‌ها را هم خوب معتقد بشود و خوب عمل كند اين است كه بسيار دشوار است. اما تفكّر, ابزار است؛ براي اينكه فكر كردن كار است و سرمايه, علم است آن را در سورهٴ مباركهٴ «عنكبوت» مشخص فرمود كه هم سرمايه علم است و هم هدفْ عقل آيهٴ 43 سورهٴ «عنكبوت» اين است كه ﴿وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَ مَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ﴾؛ غير از افراد عالِم كسي آنها را تعقّل نمي‌كند؛ يعني عالِم بودن، سرمايه داشتن است, تفكّر ابزارِ كار و كار كردن است و عاقل شدن هدف تمام. تلاش براي اين است كه انسان عاقل بشود. عاقل كسي است كه معارف الهي را خوب بفهمد و از نظر جنبهٴ عملي هم آنكه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان‏»[11] را داشته باشد. اگر كسي نتوانست بهشت كسب بكند، عالِم شده است؛ ولي عاقل نشد و تمام تلاش قرآن براي اين است كه انسان را تا ﴿سُبُلَ السَّلاَمِ﴾, دَم دروازهٴ بهشت برساند. بنابراين عالِم شدن، موادّ سرمايه‌اي را داشتن است، تفكّر كار كردن است و عاقل شدن هدف.

مطلب بعدي آن است كه اين راهي كه قرآن كريم حالا به ما ارائه داد چه راه است؟ در بحث قبل تا حدودي اشاره شد كه هم راه استدلال را قرآن به ما نشان داد با استدلال با ما سخن گفت, هم راه اطاعت از ظواهر ديني را و هم راه تهذيب نفس را و جمع هر سه هم ممكن است؛ اينها منفصلهٴ «مانعة الخلوّ»ند نه «مانعة الجمع». اگر كسي راه استدلالي عقلي را طي نكرد, راه ظواهر ديني را طي نكرد, راه تهذيب نفس را طي نكرد، اين شخص هرگز به مقصد نمي‌رسد. يكي از اينها را كه طي كند به نوبهٴ خود گوشه‌اي از اين را مي‌فهمد و براي او همان اندازه مقبول است؛ چون هر سه او را به آن مقصد راهنمايي مي‌كنند. اگر راه «حارثة بن‌ مالك» را طي كرد همان مي‌شود كه رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به او مي‌فرمايد: «عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ»؛[12] اين‌چنين نبود كه حالا «حارثة بن‌ مالك» ساليان متمادي حوزه‌ها را پشت‌سر گذاشته باشد، درس و بحث كرده باشد، اين راه تهذيب نفس را گرفته است و به مقصد رسيد! بسياري از مردم نه راه «حارثة بن‌ مالك» را گرفتند نه راه خردمندان و فرزانگان كه با عقل استدلال كنند، از ظواهر ديني استفاده مي‌كردند؛ يعني از معصوم(عليه السلام) سؤال مي‌كردند، اين موضوع چيست؟ تكليف را مي‌فهميدند, مسئله را ياد مي‌گرفتند و عمل مي‌كردند؛ اين پيروي ظواهر دين است. عده‌اي هم با براهين عقلي همين مطلبي را كه ائمه(عليهم السلام) مي‌فرمودند, مي‌فهميدند؛ چون معجزه براي اثبات صحّت دعوت نيست، بلکه براي اثبات صحّت دعواست؛ يعني پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه مي‌‌آيد دوتا حرف دارد: يكي دعوت, ديگري دعوا. دعوتش اين است خدا هست, واحد است, ﴿لا شَريكَ لَه‏﴾,[13] ﴿بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم‏﴾[14] است, ﴿عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدا﴾[15] است, ﴿عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير﴾[16] است, سميع است, بصير است؛[17] اينها دعوت است؛ معاد است, حساب هست, كتاب هست, نشئه بعد از مرگ هست, هر عملي انسان بكند مسئول است، اينها دعوت است. همهٴ اينها را مي‌شود با برهان فهميد، معجزه نمي‌خواهد.

سخن ديگر اينها دعواست؛ مي‌گويد من از طرف خدا آمده‌ام. اين دعوا را با معجزه بايد ثابت كنند، آن دعوت را با برهان مي‌شود اثبات كرد؛ لذا در هنگام استدلال بر توحيد دليل اقامه مي‌كنند, براهين اقامه مي‌كنند نمي‌گويند ما حالا چون عصا را اژدها كرديم خدايي هست، آن را بدون معجزه هم مي‌توان فهميد؛ البته اگر دعوا ثابت شد دعوت را هم خيليها مي‌پذيرند؛ يعني اگر ثابت شد كه اين شخص پيامبر است يقيناً خدايي هست كه او را فرستاده است، به سخن او اطمينان پيدا مي‌كنند، اكثري مردم اين‌چنين‌اند؛ اما دعوت نيازي به معجزه ندارد با برهان مي‌شود اثبات كرد. خواص با برهان مي‌فهمند آن دعوت را؛ ولي دعوا را البته بايد با اعجاز يا نشانه‌هاي ديگر تثبيت بكنند.

براي اثبات دعوت آ‌ن براهين هم كافي است، معجزه هم به نوبهٴ خود سهمي دارد و مانند آن. سه راه دارد براي رسيدن به آن دعوت. ما اگر خواستيم اشياي خارجيه را بشناسيم؛ مثلاً علوم تجربي نظير طب, فيزيك و مانند آن را آگاه بشويم، تنها راه آن تجربه است؛ چون امور جزيي است. عقل كه براهين كلّي را اقامه مي‌كند گرچه خطوط كلي را مي‌فهمد؛ ولي دربارهٴ جزئيات خارجيه هيچ نقشي ندارد. با براهين عقلي هرگز نمي‌توان جزئيات خارجيه كه حال فلان مريض چگونه است؟ اثر فلان دارو چيست؟ تشخيص داد، راهِ عقل نيست، عقل براي كليّات جهان است، جهان‌بيني است نه آثار خاصّه اشياي مشخص. اينها را با تجربه مي‌شود اثبات كرد، يك؛ با كشف و شهود معصومانه مي‌شود اثبات كرد، دو؛ با قول معصوم(عليه السلام) هم مي‌توان اثبات كرد، سه؛ اينها سه راه است, عقل در اين امور راه ندارد. ولي براي مسائل ماوراي طبيعي سه راه دارد عقل, ظواهر ديني, تهذيب نفس علوم تجربي راه ندارد؛ يعني هرگز با طب و فيزيك و علم هندسه و مانند آن نمي‌شود مسئله معاد را, فرشته‌ها را, اسماي حسناي حق را, صفات حق را, توحيد حق را, مانند آن را اثبات كرد، اصلاً اينها در آن حرم امن راه ندارند.

اين راههاي گوناگون همه رفتني است. در بخشي از قرآن كريم به اين سه راه ظاهراً اشاره كرده است آيهٴ هشت سورهٴ مباركهٴ «حج» اين است كه فرمود: ﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا كِتابٍ مُنير﴾؛ بعضيها دربارهٴ حق جدال مي‌كنند بدون اينكه به هيچ يك از اين سه راه آشنا باشند، نه سخنِ عالِمانه و مستدلّ برهاني دارند, نه از ظواهر ديني استفاده كردند نه وحيي به آنها رسيده است. اگر برهان عقلي نبود, اگر شنيدن از معصوم نبود, اگر وحي سماوي نبود كسي حقّ جدال در دين ندارد. جاهل را با عالِم بحث نيست، گرچه سؤال هست. اين: ﴿فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ﴾[18] براي همين است، سؤال كنيد براي اينكه با سؤال چندين نفر اجر مي‌برند همين است؛ اما اگر كسي آشنا به مبادي بحث نيست بخواهد جدل كند خود را خسته مي‌كند. جاهل حقّ بحث با عالِم را ندارد اما حقّ سؤال را دارد، راه براي او باز است، چند سالي درس مي‌خواند، اين مبادي را آشنا مي‌شود، ممكن است از آن عالِم هم بالاتر برود؛ اما كسي كه به مبادي آشنا نيست بخواهد جدل كند مي‌شود: ﴿بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا كِتابٍ مُنير﴾؛[19] اين شخص يا مقلّدِ گمراه است يا متبوع گمراه كه فرق آيه سه و آيه هشت همين سورهٴ مباركهٴ «حج» آن است كه يكي درباره تابع گمراه است, ديگري دربارهٴ متبوع گمراه. اين سه راه اگر هميشه كنار هم باشد هيچ محذوري ندارد، نه آنها كه راه برهان عقلي را طي مي‌كنند با كساني كه راه ظواهر ديني را طي مي‌كنند درگيرند و نه اين دو گروه با كساني كه راه تهذيب نفس را پيش گرفتند درگيرند؛ چون همه از يك منبع استفاده مي‌كنند. اما اگر هر كدام بخواهند راه خاصّ خودشان را بروند و بخواهند ديگري هم مثل آنها فكر بكند و خودشان را «ميزان العقائد و العلوم و الأفكار» قرار بدهند اين اول نزاع است. آنكه حكيم است، توقّع داشته باشد كه ديگران موظّف‌اند كه بر اساس مسائل فلسفي و حكمي بينديشند؛ اين‌چنين نيست. آنكه طبق ظواهر ديني مي‌رود توقّع داشته باشد كه همه بر اساس ظواهر ديني حركت كنند؛ آن‌چنان هم نيست. آنكه راه سوم را مي‌رود توقّع داشته باشد كه آن دو گروه مثل اين حركت كنند؛ اين‌طور هم نيست؛ چه اينكه شاگردان ائمه(عليهم السلام) هم يكسان نبودند، اما همه يكديگر را درك مي‌كردند؛ يعني هر يك رسم و راه ديگري را مي‌فهميد و مي‌پذيرفت.

 اين آيه مباركهٴ وحدت كه ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾[20] است به ما يك درس خاص مي‌دهد. ببينيد ما از وسط راه شروع كرديم، كمتر به نتيجه مي‌رسيم. اين همان آيه معروف است كه آيه 103 سورهٴ مباركهٴ «آل‌عمران» است فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً وَ كُنْتُمْ عَلَي شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُم مِنْهَا كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ﴾. اين ﴿وَاعْتَصِمُوا﴾ كه شعار وحدت است، نه به اين معناست كه شما هر كجايي هستيد در هر حدّي هستيد بياييد با ديگران يك طور فكر كنيد؛ اين شدني نيست، چه اينكه ديديد تا حال كمتر ثمر داد. معناي ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾ اين نيست كه همهٴ شما اهل قرآن باشيد؛ معنايش اين نيست! معناي آن اين نيست كه همهٴ شما مسلمان باشيد، همهٴ شما به قرآن و ثقلين عمل كنيد؛ معناي آن اين است كه همهٴ شما با هم بفهميد؛ ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾ با هم اين طناب را بگيريد، نه تك تك، با هم كه گرفتيد يكديگر را درك مي‌كنيد. اين سمينارها, كنگره‌ها, كنفرانسها گوشه‌اي از همين راه است. بحثهاي گروهي, كارهاي گروهي, كارهاي تحقيقي اين است، با هم بفهميد؛ نه يعني همه مسلمان باشيد، حالا همه مسلمانيد و مشكلي هم حل نشد؛ چون بي‌هم مسلمانيم نه با هم, بي‌هم قرآن را گرفتيم نه با هم, اين با هم گرفتن غير از تك تك گرفتن است، وقتي با هم گرفتيم به افكار يكديگر احترام مي‌گذاريم، هرگز خودمان «ميزان العقائد و الأعمال» نمي‌شويم. اگر چند كلمه درس خوانديم و عالِم شديم اوّلين روزي است كه خود را بدهكار مي‌دانيم نه طلبكار. اگر كسي «فارغ‌التحصيل» شد از حوزه يا دانشگاه و خود را طلبكار ديد او بايد دوباره برگردد حوزه يا دانشگاه و درس را از نو شروع كند. اگر كسي خود را بدهكار ديد و به افكار ديگران احترام گذاشت و گفت اين نعمتي كه خدا به من داد اوّلين روز مسئوليت من است كه بايد من خدمتگزار مردم باشم، اين است كه هيچ مشكلي پيش نمي‌آيد، او حقّ حوزه يا دانشگاه را ادا كرده است اين با هم فهميدن، يعنی اين حرفهايتان را كنار هم بگذاريد؛ وقتي كنار هم گذاشتيد، آن‌گاه خيلي از مشكلات حل مي‌شود.

سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) دوتا بحث مفصّل دارند در ذيل آيهٴ نوزده سورهٴ «مائده» كه در جلسه قبل اشاره شد؛ يك بحث اين است كه قرآن كه فرمود من جامعه را هدايت مي‌كنم با چه راه هدايت مي‌كنم؟ همهٴ اشكالهايي كه بر فلسفه و منطق شده است آن را ايشان آنجا جواب دادند، نقضهايي كه بر منطق كردند, نقضهايي كه بر تفكّر عقلي كردند همه را يكي پس از ديگري آنجا جواب دادند كه اصلاً بدون تفكّر عقلي و تفكّر منطقي نمي‌شود استدلال كرد؛[21] آن يك بحث مفصّلي است. بحثي هم دارند به نام بحث تاريخي كه هر دو بحث در قرآن‌شناسي نقش دارد؛ يعني جزء «علوم القرآن» است كه ايشان در تفسير قرآن ذكر كردند، اگر كسي خواست قرآن را بشناسد بايد اول در اين زمينه‌ها كار كند كه روش قرآن در هدايت چگونه است؟ حالا تهذيب نفس است كه عده‌اي مي‌گويند يا فقط عمل به ظواهر و استدلال به ظواهر است كه عده‌اي مي‌گويند يا استدلالهاي عقلي است كه عده‌اي مي‌گويند يا جمع بين اينهاست كه عده‌اي بر آن‌اند. آنها كه خواستند اينها را جمع كنند مرحوم سيّدنا الاستاد علامه طباطبايي مي‌فرمايد كه خيلي از بزرگان آمدند اين مثلث را جمع كنند؛ يعني بين ظواهر ديني و بين برهان عقلي و بين عرفان و كشف و شهود جمع كنند؛ ولي موفق نشدند. سرّش اين است كه هر كسي تافتهٴ جدا بافته بود اين تافتهٴ جدا بافتهٴ هر كسي را بخواهند با تافتهٴ ديگري پيوند بزنند نمي‌خورد. يك راه دارد كه آن اوّلين راه است و آخرين راه، آن راه را هم در پايان بحث اشاره مي‌كنند و راه‌حل نشان مي‌دهند، مي‌فرمايند آن همين است كه ما به كريمهٴ سورهٴ «آل‌عمران» عمل بكنيم: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾؛ يعني با هم بفهميد، نه هر كسي در راه خودش زحمت بكشد و ديگري را به حساب نياورد و توقّع داشته باشد كه ديگري زيراكس گرفتهٴ او باشد، مثل او فكر بكند، اين نخواهد شد.[22] يك راه دارد و آن با هم فهميدن است وگرنه فهمهاي بي‌هم را نمي‌شود با هم گِره زد. اگر با هم فهميديم، هم برهان، ظواهر ديني را تأييد مي‌كند و هم هر دو راهِ رياضت «حارثة بن‌ مالك»ها را و هم راهِ «حارثة بن‌ مالك» راهِ حكيم و متديّن را.

مرحوم كليني(رضوان الله عليه) نقل مي‌كند در آن روضهٴ كافي ـ روضهٴ كافي هم از كتابهايي است كه يك دور حتماً آقايان بايد ببينيد، رويات بسيار لطيف و شيريني دارد ـ در روضهٴ كافي دارد كه رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) صبح كه مي‌شد از اصحاب سؤال مي‌كرد كه ديشب در عالَم رؤيا چه ديده‌ايد؟ طوري حضرت شاگردانش را تربيت كرد كه شب براي آنها كلاس درس بود كسي كه شب تا صبح بخوابد و چيزي در رؤيا نصيب او نشود اين خواب ماند. آنها را طرزي تربيت كرد كه شب در عالَم رؤيا چيزي براي آنها روشن بشود. اصولاً مي‌خوابند كه چيزي بفهمند، خوابيدن براي آن نيست كه بدن بيارمد؛ براي اينكه اين جان از شرّ اين بدن نجات پيدا كند به مدرسه برود، فايدهٴ خواب اين است؛ مثل اينكه انسان يك بچّهٴ بازيگوش دارد اين بچهٴ بازيگوش را در گهواره مي‌خواباند كه خود مطالعه كند، اصلِ خواب براي همين است. اين بدن كه با شكم زنده است، بچهٴ بازيگوش جان است، مزاحم روح است، گرچه مددكار اوست؛ اما مزاحم اوست. روح است كه اين بدن را آرام مي‌خواباند تا خود به ديار خويش سفر كند. اين بدني كه الآن شصت يا كمتر يا بيشتر كيلو وزن اوست، چه كسي او را جابه‌جا حركت مي‌دهد؟ چه كسي او را از مَدْرَس به منزل مي‌برد؟ مدبّري دارد، او را كنار غذا مي‌برد, آب به او مي‌دهد, هنگام خسته شدن او را مي‌خواباند تا خود سفر كند.

دوتا روايت است كه مرحوم كليني ظاهراً در «كتاب الجنائز»[23] نقل كرد در باب «بَعْث» نقل كرد يا «برزخ» و همين دو روايت را مرحوم فيض در وافي[24] در باب «برزخ» نقل كرد، يك دوتا روايت لطيفي هم هست؛ آن روايت اين است كه بشرهاي اوّلي خواب نمي‌ديدند، مي‌خوابيدند ولي خواب نمي‌ديدند، انبيا به آنها مي‌فرمودند: خدايي هست و دستوراتي هست و بايد اطاعت كرد، اينها مي‌گفتند اگر عملي بكنيم چه مي‌شود، اگر نكنيم چه مي‌شود؟ انبيا مي‌فرمودند اگر عمل بكنيد يا نكنيد اثر آن بعد از مرگ ظاهر مي‌شود. آنها انكارشان بيشتر مي‌شد مي‌گفتند بعد از مرگ كه خبري نيست، آنها كه رفتند كه برنگشتند تا خداي سبحان رؤيا را بر اينها مسلّط كرد كه در عالَم خواب رؤيايي نصيب اينها مي‌شد، وقتي بيدار مي‌شدند به آن انبيا(عليهم السلام) مي‌گفتند اينها چيست كه ما در خواب مي‌بينيم؟ فرمود از سنخ آن اموري است كه ما به شما وعده مي‌دهيم، شما توقّع نداشته باشيد مُرده‌هاي شما از قبرستان برگردند، آن نشئه‌اي است كه بالأخره همه زنده مي‌شوند، تا خطوط سر انگشتان هم برمي‌گردد: ﴿بَلَي قَادِرِينَ عَلَي أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ﴾؛[25] اما آنچه كه ما مي‌گوييم كه بعد از مرگ وارد برزخ مي‌شويد از همين قبيل است. اين دوتا روايت بسيار لطيف است كه مرحوم كليني در كافي نقل مي‌كند و هر دو را هم مرحوم فيض نقل مي‌كند. غرض آن است كه در اين روضهٴ كافي كه جلد هشت كافي است رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) صبح از اصحاب سؤال مي‌كرد كه در «بارحه» چه ديده‌ايد؟ «ما فعلتم بالبارحة» مثلاً.[26] بعضيها مي‌گفتند ما چه ديده‌ايم و مانند آن. اصولاً حضرت طوري اينها را تربيت مي‌كرد كه اينها بدن را بخوابانند تا جانشان سفر بكند، جان به اين بدن علاقه‌مند است؛ چون مركب اوست، اگر اين بدن پُر خورده باشد به هر حال اين جانِ بيچاره ناچار است در همان اطراف همان‌جا باشد تا اين همه غذايي كه خورد هضم بكند. تمام تكليف براي همين روح بيچاره است، هنگام مرگ با نفرتي اين بدن را ترك مي‌كند؛ چون با نفرت اين بدن را ترك مي‌كند، آثار نفرت هم اين است كه اين مي‌شود جِيفه و مُردار. اما اگر اين بدن تابع روح باشد، آثار آن روح در اين بدن هست، مدّتها يا براي هرگز نپوسد و اين آثار را به همراه دارد.

 پس يك راه دارد كه اين مثلّث با هم ساخته بشود، وگرنه از جاي ديگر بياوريم، مثلّث درست كنيم، هرگز تثليث, تثليث است توحيد نخواهد شد فرمود: ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً﴾ با هم بفهميد. دوتا طلبه كه بحث مي‌كنند با هم مي‌فهمند نه بي‌هم؛ اما يك طلبه كه در اتاقش مطالعه مي‌كند ديگري در اتاقش، بي‌هم قرآن را فهميدند نه با هم.

اما آنچه كه به عنوان بحث تاريخي بر سر قرآن كريم آمده است كه حتماً اين را مطالعه مي‌فرمايد، يك بحث جالبي است. در صدر اسلام چگونه با قرآن رفتار شد در زمان خود حضرت بعد, بعد از حضرت، در زمان خانه‌نشيني حضرت امير(سلام الله عليه) بعد در زمان حكومت حضرت امير، امويان چه كردند, عباسيان چه كردند تا زمان آل‌بويه شيعه در فشار بود چه شد؟ از آل‌بويه تا زمان صفويه كه شش قرن فاصله شد تقريباً بر شيعه چه گذشت؟ يك شرح مفصّل خوبي در سير تاريخي قرآن دارد. اما آنچه كه دردِ كنوني ماست، ايشان دربارهٴ بحثهاي حوزوي اين‌چنين مي‌فرمايند؛ خلاصه آن اين است كه نه تنها قرآن به عنوان يك بحث رسمي در حوزه‌ها نيست كه درسي و بحثي به عنوان قرآن نيست، قرآن را به عنوان مهمانِ علوم ديگر هم نكردند؛ طوري كه اگر كسي كاري با قرآن نداشته باشد مي‌تواند عمري در حوزه‌ها به سر ببرد و در رشتهٴ خاصّ خود صاحب‌نظر باشد.

بيان ذلك اين است كه علوم ادبي ما قبل از اين تحوّل اخير با اشعار جاهلي و «سبعهٴ معلّقه» و ديوان «امريءالقيس» و مانند آن تأمين بود. اين جامع‌الشواهدها هم نشان مي‌دهد و سرّ اينكه لسان العرب و مانند آن، كتاب لغتي است كه از آخر شروع مي‌كند؛ يعني آخر كلمه را مي‌گويد «باب النون»؛ يعني كلمه‌اي كه آخرش «نون» دارد, «باب الواو»؛ يعني كلمه‌اي كه آخرش «واو» دارد، بر خلاف ساير كتاب لغت؛ براي اينكه معمولاً قوافي, ابيات, اشعار را با همين راه تنظيم مي‌كردند، از آخر مدد مي‌گرفتند. لسان العرب يك كتاب لغت استدلالي و استنباطي است، بر خلاف منجد و مانند آن كه كتاب لغت دستي است و براي محقّق معتبر نيست. پس صرف و نحو و ادبيات, معاني و بيان را اشعار جاهلي به عنوان سند تأمين كرده است؛ وارد مسائل فقه و اصول كه مي‌شويم، شما از اول تا آخر اصول يكي, دوتا آيه مي‌بينيد آن هم براي رد كردن، نه براي اثبات: يكي آيهٴ «نفر»[27] است ديگري آيه «نبأ»[28] كه به قول همهٴ محقّقين از اصوليين، اينها دليل حجّيت خبر واحد نيست، اين استدلالها را به عنوان استدلال به آيه ذكر مي‌كنند براي رد كردن. كدام اصولي محقّق است كه حجّيت خبر واحد را به آيه «نبأ» استدلال كرد يا به آيه «نفر» استدلال كرد، همه گفتند اينها دلالت ندارند. اين ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّي نَبْعَثَ رَسُولاً﴾[29] هم كه تأييد است؛ براي اينكه قسمت مهمّش را حديث «رفع» تأمين مي‌كند؛ يعني كتاب برائت با آن برائت عقلي كه «قبح عِقاب بلا بيان»[30] است مي‌گردد و قسمت مهمّ آن درمحور«رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةُ»[31] مي‌گردد. «استصحاب» هم كه با آن حديث تكيه مي‌كند، «اشتغال» همچنين، «تعادل و تراجيح» همچنين. ما در اصول از اول تا آخر, از آخر تا اول مسئله‌اي نداريم كه به قرآن متّكي باشد؛ سطح و خارج آن اين‌چنين است.

 اما فقه, فقه گرامي و گران‌قدر ما قسمت مهمّ و جُلّ آن «لولا الكل» به روايات بسته است و اگر در مسئله‌اي به: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾[32] استدلال مي‌شود، مشابه اين معنا و اين مضمون از روايات ديگر به خوبي استدلال مي‌شود. بنابراين اگر كسي يا طلبه‌اي قرآن مي‌خواند؛ براي اينكه مي‌خواهد ثواب ببرد. فرم حوزه, بافت حوزه, علوم حوزوي چيزي نيست كه به قرآن تكيه كند، نه قرآن در متن كار حوزه است، نه مهمان علوم حوزوي. حالا اگر طلبه‌اي براي ثواب قرآن خواند قرآن خواند، وگرنه كدام مسئله‌اي از مسائل حوزوي به قرآن تكيه مي‌كند؛ پس قرآن رخت بربست. وقتي اين حوزه منهاي قرآن شد، بازدهش هم همان خواهد بود و اينكه مي‌بينيد بزرگان از مراجع، خودشان تلاش و كوشش كردند تفسير بنويسند نظير شيخ طوسيها و مانند آنها، اين خطر را احساس كردند اي كاش همان روال مرحوم شيخ طوسي ادامه پيدا مي‌كرد, همان روال طبرسي(رضوان الله عليه) ادامه پيدا مي‌كرد و همان روال مرحوم آقاشيخ جواد بلاغي و ديگران ادامه پيدا مي‌كرد كه اينها احساس مي‌كردند، قرآن را بايد در حوزه‌ها آورد و اگر قرآن در حوزه باشد، همهٴ علوم هست.

يك حرف لطيفي امام رازي دارد كه از او خيلي متوقّع نيست. در ذيل آيهٴ كريمهٴ ﴿وَلاَ تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ﴾،[33] يك اشكال ادبي است كه ثلاثي مجرّد، مصدرش بر وزن «تَفْعُلَة» نيامده است «هَلك, يَهلك, تَهلُكة», «فعل, يفعل, تفعلة» نيامده است اديبي كه به انتزاع «سبعهٴ معلّقه‌«ها به سر مي‌برد مي‌خواهد تلاش و كوشش كند كه اين «تَهلُكه» را درست كند.[34] امام رازي مي‌گويد به دنبال چه چيزي مي‌گردي؟ مي‌خواهي به وسيله «امريء‌القيس»، حرف خدا را تثبيت كني، قرآن براي شما سند نيست؟ مَهد ادب نيست؟ شما مي‌خواهيد دنبال يك شعر جاهلي برويد تا بگوييد بر اساس قوانين ادب درست است. اگر ثابت شده است معجز است «كما هو الحقّ البيّن»، همين قانون است، شما مي‌خواهيد با گفتهٴ عربِ جاهلي، قانون درست كنيد؟ اين فكر بايد احيا بشود. خود «كلام الله» ادب مي‌آورد. شما ادبيات قبل از اسلام را با ادبيات بعد از اسلام حساب كنيد، اين را قرآن آورد، آن بحثهاي عقلي ديگر را قرآن آورد. بنابراين قرآن نه تنها بايد همهٴ اين علوم ياد شده را تغذيه بكند، چه اينكه مي‌تواند، خود به عنوان يك پرچمدار بايد در حوزه‌ها مطرح بشود. از سالهاي متمادي اين فكر در حوزه‌ها عموماً و در حوزهٴ قم خصوصاً طرح شده بود كه اين كتابهاي ادبي حوزه‌ها بازسازي بشود, بازنگري بشود. ما به جاي اينكه شواهدي از «سبعهٴ معلّقة» و اشعار جاهلي بياوريم، از آيات و نهج‌البلاغه بياوريم. يك حرف لطيفي مرحوم محدّث قمي(رضوان الله عليه) در شرح حال خودش در اين الكنی و الألقاب دارد. در آنجا كه نام خودش و شرح خودش را تشريح مي‌كند مي‌گويد من در جواني ذوق ادبي داشتم، مقامات حريري و حميدي و مانند آن مي‌خواندم؛ بعد فهميدم اين چه كاري است؛ چون نمي‌دانم اين مقامات حريري و اينها را خوانديد يا نه؟ مقامات حريري تقريباً يك مُشت گدايي است فلان جا سور اين‌چنين بود, سفره آن‌چنان بود, مهماني اين‌چنين بود, پذيرايي آن‌چنان بود، يك مُشت گدايي است؛ اما نهج‌البلاغه، يك مُشت آقايي است، گفت من گفتم چه كاري است، گفت من ادبيات مي‌خواهم، اين نهج‌البلاغه ادب است، هم معارف دارد هم ادب؛ چرا مقامات حريري بخوانم؛[35] اين درد در حوزه‌ها بود و فخر يك اديب اين بود كه مقامات حريري درس مي‌داد؛ اما «لا يُدْرِكهُ بُعدُ الهِمَم» را اگر پيشنهاد مي‌كرديد شايد مي‌ماند «لِشَهَادَةِ كُلِ‏ّ صِفَةٍ أَنَّها غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ كُلِ‏ّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ»[36] شايد مي‌ماند؛ اما سفرهٴ پذيرايي فلان خان چگونه بود يا فلان شخص در فلان حيّ و قبيله چگونه بود خوب مسلّط بود. اگر فرصت كرديد شما مروري كنيد بر اين مقامات حريري ببينيد آيا غير از يك مُشت سورچراني, يك مُشت شكم، چيز ديگر است و هيچ كسي همان‌طوري كه به عرضتان رسيد در امّت اسلامي مانند علي‌بن‌ابي‌طالب(عليه أفضل صلوات المصلّين) اين دنيا را بي‌آبرو نكرده, تازيانه نزده، هيچ كس در امّت اسلامي؛ اصلاً آبروي دنيا را برد, او را متعفّن كرد. ممكن نيست كسي با نهج‌البلاغه مأنوس باشد و خودش را به اين مسائل عادي آلوده كند، در متنِ كار جامعه هست بدون اينكه آلوده بشود. آبروي دنيا را آن‌چنان برد آن را وبادار كرد, آن را «عَفن» كرد, آن را «عراق خنزير»[37] كرد, آن را «عفطهٴ عنز»[38] كرد، هر چه كه شما در خيالتان باشد و نباشد حضرت امير دربارهٴ دنيا گفت. مرحوم محدّث قمي مي‌گويد من تغيير سليقه دادم آمدم نهج‌البلاغه خواندم. در نوشته‌هاي مرحوم محدّث قمي آنچه كه به عربي نوشت، آثار عجمه فارسي او هم مي‌بينيد عربي خوب مي‌نويسد.

نهج‌البلاغه از كتابي است كه بايد در متن حوزه باشد, قرآن از كتابي است كه بايد در متن حوزه باشد. هم همهٴ آن شواهد و قواعد را مي‌توان با قرآن و نهج‌البلاغه تأمين كرد و هم اينكه بحثهاي عقلي كه داشته باشيم, بحثهاي كلامي و فلسفي داشته باشيم, بحثهاي عرفاني داشته باشيم، اين مشخص مي‌كند كه كدام صحيح است و كدام ناصحيح. حالا ديگر در اين زمينه ما ظاهراً بحثي نخواهيم كرد، اين دو, سه روز آينده را دربارهٴ اين سه آيه‌اي كه مانده است كه مربوط به اسماي حسناي ذات اقدس الهي است بحث مي‌كنيم.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . سوره شعراء، آيات193 و 194.

[2] . سوره فرقان، آيه32.

[3] . سوره بقره، آيه74.

[4] . سوره إسراء، آيه82.

[5] . سوره يونس، آيه57.

[6] . سوره صف، آيه8.

[7] . سوره قدر، آيه3؛ ﴿لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر﴾.

[8] . سوره رعد، آيه28.

[9] . سوره بقره، آيه10.

[10] . سوره زمر، آيه27.

[11]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص11.

[12] . الكافي (ط - الإسلامية)، ج2، ص54.

[13] . سوره انعام، آيه163.

[14] . سوره بقره، آيه29 و 231...

[15] . سوره نساء، آيه33؛ سوره مائده، آيه117.

[16] . سوره بقره، آيه20 و 106 و 129.

[17] . سوره حج، آيه61 و 75 و ...

[18] . سوره نحل، آيه43؛ سوره انبياء، آيه7.

[19] . سوره حج، آيه8.

[20] . سوره آل عمران، آيه103.

[21] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص254 ـ 267.

[22] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص271 ـ 283.

[23]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج8، ص90؛ «إِنَّ الْأَحْلَامَ لَمْ تَكُنْ فِيمَا مَضَي فِي أَوَّلِ الْخَلْقِ وَ إِنَّمَا حَدَثَتْ فَقُلْتُ وَ مَا الْعِلَّةُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ بَعَثَ رَسُولًا إِلَى أَهْلِ زَمَانِهِ فَدَعَاهُمْ إِلَى عِبَادَةِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ فَقَالُوا إِنْ فَعَلْنَا ذَلِكَ فَمَا لَنَا فَوَ اللَّهِ مَا أَنْتَ بِأَكْثَرِنَا مَالًا وَ لَا بِأَعَزِّنَا عَشِيرَةً فَقَالَ إِنْ أَطَعْتُمُونِي أَدْخَلَكُمُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ عَصَيْتُمُونِي أَدْخَلَكُمُ اللَّهُ النَّارَ فَقَالُوا وَ مَا الْجَنَّةُ وَ النَّارُ فَوَصَفَ لَهُمْ ذَلِكَ فَقَالُوا مَتَى نَصِيرُ إِلَى ذَلِكَ فَقَالَ إِذَا مِتُّمْ فَقَالُوا لَقَدْ رَأَيْنَا أَمْوَاتَنَا صَارُوا عِظَاماً وَ رُفَاتاً فَازْدَادُوا لَهُ تَكْذِيباً وَ بِهِ اسْتِخْفَافاً فَأَحْدَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِمُ الْأَحْلَامَ فَأَتَوْهُ فَأَخْبَرُوهُ بِمَا رَأَوْا وَ مَا أَنْكَرُوا مِنْ ذَلِكَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَرَادَ أَنْ يَحْتَجَّ عَلَيْكُمْ بِهَذَا هَكَذَا تَكُونُ أَرْوَاحُكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَ إِنْ بُلِيَتْ أَبْدَانُكُمْ تَصِيرُ الْأَرْوَاحُ إِلَي عِقَابٍ حَتَّى تُبْعَثَ الْأَبْدَانُ».

[24]. الوافي، ج25، ص641.

[25] . سوره قيامت، آيه4.

[26] . الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج8، ص90.

[27] . سوره توبه، آيه122؛ ﴿فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون‏﴾.

[28] . سوره حجرات، آيه6؛ ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمين‏﴾.

[29] . سوره إسراء، آيه15.

[30]. مكاسب (محشي)، ج 5، ص149.

[31]. وسائل الشيعة، ج‌15، ص369.

[32] . سوره مائده، آيه1.

[33] . سوره بقره، آيه195.

[34] . مفاتيح الغيب، ج‏5، ص294.

[35] . الکنی و الألقاب، المحدث القمی، (مؤسسه نشر اسلامی)، ج2، ص177.

[36] . نهج البلاغه(للصبحي صالح)، خطبه اول.

[37] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت236؛ «وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ [عُرَاقِ‏] خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُوم‏».

[38] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه3.