دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12004307


تفسير سوره مباركه حشر آیه 21
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿21﴾

اين كريمه كه دربارهٴ قرآن‌شناسي است در حقيقت ناظر به عظمت و اهميت قرآن است و سرّ اين عظمت هم آن است كه هر كلامي به اندازهٴ آن مكلّمش عظيم و بزرگ است؛ لذا دليل حكمي كه در اين آيه آمده است هم بالإجمال در همين آيه ياد شده هم به نحو تفصيل در سه آيهٴ بعد, مضمون آيه اين است كه اگر اين قرآن بر كوه نازل بشود شما كوه را متلاشي مي‌بينيد. اين كلمهٴ «متلاشي» از شيئي مشتق نشد؛ يعني «لاشيء» مي‌شود، وگرنه باب تفاعلي نيست كه ثلاثي مجرد داشته باشد، «تلاشيِ يتلاشيُ»، اين‌چنين نيست، اصل آن «لاشيء» است، از اين كلمهٴ «لاشيء» باب تفاعل ساخته شده، متلاشي مي‌شود؛ يعني «لاشيء» مي‌شود. ﴿لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً﴾؛ يعني متلاشي مي‌شود. چرا متلاشي مي‌شود، نفرمود «من خشيتنا»؛ فرمود: ﴿مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾؛ اين التفات از غيبت به خطاب، براي تأمين دليل اين حكم است. پس اصل حكم اين است كه ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً﴾ اين حكم؛ چرا «من خشيتنا» نفرمود، ﴿مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾ فرمود؛ چون «الله» متكلم است هيچ موجودي نمي‌تواند تجلي الهي و كلام الهي را تحمل كند و همين معنا را در سه آيهٴ بعد كه در بيان اسماي حسناي حق است بازگو مي‌كند: ﴿هُوَ اللَّهُ الَّذِي لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ﴾,[1] ﴿هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ﴾[2] كه اين سه آيه پشت سر هم در بيان توصيف و شرح اسماي حسناي آن متلكم است و اگر متكلم عظيم بود، قهراً كلام او هم عظيم است و كلام او آن‌چنان عظيم است كه كوه توان تحمل آن را ندارد، اين يك مطلب.

مطلب ثاني آن است كه در اينجا سخن از خشيت است نه خوف. بين خشيت و خوف همان فرق معروف است؛ خشيت آن ترسي است كه با تأثر قلبي همراه باشد، ولي خوف اين‌چنين نيست؛ لذا موحدان عالم فقط از خدا مي‌ترسند از غير خدا خشيتي ندارند. اما از هر چيز گزنده و آسيب‌رساني هم خائف‌اند، از مار مي‌ترسند، از عقرب مي‌ترسند، از اتومبيلي كه به سرعت مي‌آيند خائف‌اند؛ اما از هيچ چيز خشيت ندارند. خوف همان ترتيب اثر عملي است؛ ولي خشيت آن است كه انسان چيزي را مبدأ اثر بداند و از او بهراسد؛ لذا موحدان عالم فقط از خدا خشيت دارند از غير خدا اصلاً خشيت ندارند؛ اما از مار و عقرب فاصله مي‌گيرند كه مار اينها را نزند، سنگي كه از دامنهٴ كوه دارد مي‌ريزد، از آن كوه فاصله مي‌گيرند، خوف ضرر ندارد، خشيت است كه ضرر دارد، اين دو مطلب و در اينجا هم سخن از خشيت الهي است، خشيت با شعور همراه است و نشانهٴ آن است كه كوه‌ها هم اهل شعور‌اند و براي اثبات شعور كوه و سلسله جبال و مانند آن، چند دليل مي‌توان اقامه كرد دليل اول همان شعور عمومي است كه خدا براي هر موجودي ثابت مي‌كند كه ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ,[3] ﴿لِلَّهِ يَسْجُدُ مَا فِي السَّماوَاتِ,[4] ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّماوَاتِ,[5] ﴿فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً﴾[6] كه اين چند طايفه قبلاً هم بحث شد. اين چهار پنج طايفه آيات در قرآن كريم به خوبي دلالت مي‌كند بر سرايت شعور عمومي.

دربارهٴ خصوص كوه‌ها، همان آياتي كه در سورهٴ مباركهٴ «صاد» و مانند آن آمده است كه خدا به كوه‌ها دستور مي‌دهد كه با داوود همنوا باشند، نشانهٴ آن است كه آنها هم دركي دارند تسبيحي دارند؛ آيه اين است كه ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْرَاقِ﴾[7] و همچنين در بحثهاي ديگر فرمود: ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ[8] اينكه فرمود ما كوه‌ها را مسخر داوود كرديم كه صبح و شام همراه او تسبيح مي‌كنند، مثل نماز جماعتي كه مأمومين به امامشان اقتدا مي‌كنند، سلسلهٴ جبال به داوود(سلام الله عليه) اقتدا مي‌كردند؛ ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْرَاقِ﴾ و همچنين ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ؛ اين «أوب» يعني رجوع، «تعويب» آن شدت رجوع و كثرت رجوع است و اگر كسي چندين بار به خداي سبحان رجوع کند مي‌شود «أوّاب», «أوّاب»؛ يعني كسي كه پررجوع باشد، «آب»؛ يعني «رجع»؛ «مآب» يعني مرجع، آن كسي كه اهل رجوع مكرر است به او مي‌گويند «أوّاب»؛ ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ. پس نشانهٴ آن است كه كوه‌ها اين شعور را دارند.

مطلب بعدي آن است كه قرآن تعبيري دربارهٴ عظمت انسانها نسبت به موجودات ديگر نظير آسمانها و زمين و سلسلهٴ جبال دارد تعبير ديگري كه مقابل اين تعبير است دارد؛ گاهي به عده‌اي خطاب مي‌كند كه شما بزرگ‌تر هستيد يا آسمان؟ آسمان از شما بزرگ‌تر است؛ ﴿ءَ أَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا﴾،[9] اين دو طايفه آيات در قرآن‌ كريم مقابل هم هستند. يك سلسله آياتي است كه مي‌گويد از انسان كاري برمي‌آيد كه از آسمانها ساخته نيست چه رسد به زمين و سلسله جبال ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً﴾[10] و آياتي مشابه اين. پس اين طايفه از آيات دلالت مي‌كند بر اينكه از انسان كاري ساخته است كه از آسمانها و زمين و سلسله جبال ساخته نيست؛ قهراً انسان بزرگ‌تر از آسمانها و زمين خواهد بود.

 طايفهٴ ديگر آياتي است كه مي‌فرمايد آسمانها از شما بزرگ‌ترند، زمين از شما مهم‌‌تر است، كوه‌ها از شما سنگين‌تر و وزين‌تر هستند؛ اين دو طايفه جمعشان چگونه خواهد بود؟ در نصايح لقمان آمده است كه به فرزندش مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾[11] هرچه گردن‌فرازي بكني به هر حال قدرت نداري كه زمين را بشكافي و به رفعت كوه‌ها برسي. در آيهٴ 57 سورهٴ مباركهٴ «مؤمن» كه همان سورهٴ «غافر» است اين‌چنين آمده است كه: ﴿لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾؛ آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش مردم بزرگ‌تر است، اكثري نمي‌‌دانند. اگر آسمانها و زمين اكبر از مردم است و انسانها اصغر از آسمانها و زمين‌اند، چرا از آسمانها حمل بار امانت بر نيامده است و همچنين در سورهٴ مباركهٴ «نازعات» آيهٴ بيست و هفتم مي‌فرمايد: ﴿ءَ أَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا ٭ رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا ٭ وَ أَغْطَشَ لَيْلَهَا وَ أَخْرَجَ ضُحَاهَا﴾؛[12] پس اين طايفه از آيات مي‌فرمايد آسمانها و زمين از انسانها بزرگ‌ترند، آن طايفه از آيات مي‌فرمايد از انسان كاري ساخته است كه از آسمانها و زمين ساخته نيست؛ راه جمع آن اين است که انسان اگر منهاي آن روح و دين و عقل حساب بشود؛ يعني همين بدن مادي باشد، چه اينكه كافر خود را همين بدن مادي مي‌پندارد، منافق خود را همين بدن مادي مي‌پندارد و مي‌گويد ﴿إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا﴾[13] و مي‌گويد ﴿وَمَا يُهْلِكُنَا الاَّ الدَّهْرُ﴾[14] با همين بينش محدود مادي در برابر وحي مي‌ايستد؛ پس اين انسان منهاي عقل است. انسان منهاي عقل مي‌شود جرم مادي؛ قهراً زمين از او بزرگ‌تر است كوه از او بزرگ‌تر است آسمان از او بزرگ‌تر است و مانند آن؛ لذا لقمان و امثال لقمان در نصايحشان مي‌فرمايند: ﴿إِنَّكَ لَن تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَن تَبْلُغَ الْجِبَالَ طُولاً﴾؛ تو اين‌گونه كه متبخرّانه و مختالانه حركت مي‌كني كه نمي‌تواني زمين را بشكافي، نمي‌تواني به فراز و گردن‌فرازي كوه‌ها برسي؛ خدا هم مي‌فرمايد: ﴿لَخَلْقُ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ﴾، خدا هم مي‌فرمايد: ﴿ءَ أَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا﴾ و اين انسان است كه بار امانت حمل نمي‌كند؛ اين همان است كه «مثل الذين حملوا القرآن ثم لم يحملوها»، «مثل الذين حملوا الإنجيل ثم لم يحملوها»، همان است كه ﴿مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا﴾.[15] اگر كسي زير بار وحي نرود، مَثَل او ﴿كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً﴾؛[16] حمار هرگز از آسمانها بالاتر نيست، خلقت حمار هرگز از سلسله جبال و زمين بالاتر نيست. اينكه وحي بر او نازل شد و او ﴿نَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ؛[17] اين انسان منهاي عقل هرگز از آسمانها بالاتر نيست؛ اما آن انساني كه وحي را مي‌پذيرد و مي‌فهمد و عمل مي‌كند اين يقيناً از آسمانها بالاتر است.

 بالأخره اين آسمانها جرم است و روزي بساط اين آسمانها برچيده مي‌شود ﴿وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ﴾ و بدن انسان مي‌پوسد و دوباره خدا زنده مي‌كند؛ اما روح كه هرگز نمي‌ميرد روح كه هرگز از بين نمي‌رود بساط آسمانها برچيده مي‌شود و بساط سلسله جبال جمع مي‌شود و اينكه دربارهٴ قرآن فرمود: قرآن چيزي است اگر بر كوه نازل بشود كوه نمي‌تواند تحمل كند واقعش همين است انسان گاهي وقتي نزديك بعضي از آيات مي‌رود از ترس برمي‌گردد كه اين آيه يعني چه, هرچه هم تلاش و كوشش بكند به خودش اجازهٴ ورود نمي‌دهد. حالا شما ملاحظه مي‌كنيد دربارهٴ كوه‌ها قرآ‌ن چطور حرف مي‌زند و انسان به همراه قرآن اوايل مي‌رود بعد آن آخرها كه شد ناچار است برگردد فقط قرائت كند؛ مثلا دربارهٴ كوه‌ها آمده است كه از تو سؤال مي‌كنند اي رسول من(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه وضع كوه‌ها چه خواهد شد ﴿وَ يَسْئلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنسِفُهَا رَبِّي نَسْفاً٭ فَيَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً٭ لاَّ تَرَي فِيهَا عِوَجاً وَ لاَ أَمْتاً﴾،[18] اين آيه را مي‌شود فهميد؛ يعني سؤال مي‌كنند در هنگام قيامت وضع كوه‌ها چگونه خواهد شد؟ شما در جواب بگو خداوند اين كوه‌ها را در هم مي‌كوبد، همهٴ اين درّه‌هاي ناصاف با اين ريزش كوه‌ها صاف مي‌شود و هيچ إعوجاج و أمت و كجي در صحنهٴ قيامت نيست. در دنياي انسان ممكن است اگر خجالت كشيد خود را از شهري به شهر ديگر يا از مجمعي به مجمع ديگر خودش را پنهان كند؛ اما در صحنهٴ قيامت هيچ جايي براي استتار نيست، نه تپه‌ايست، نه كوهي است، نه دامنه‌اي است، نه تلّي است نه ديواري است ﴿لاَّ تَرَي فِيهَا عِوَجاً وَ لاَ أَمْتاً﴾ «قاع و صفصف». اين آيه را مي‌شود فهميد، آيه‌اي دارد كه ﴿وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ﴾[19] اين كوه‌ها كه سنگين است، ما سنگيني اينها را كم مي‌كنيم؛ مثل پنبه‌هاي ندّافي شده، مثل «عهن» و پنبه‌ ندافي شده سبك مي‌شود تا حدودي مي‌شود اين را فهميد. يا روزي فرا مي‌رسد كه جبال ﴿وَ كَانَتِ الْجِبَالُ كَثِيباً مَّهِيلاً﴾؛[20] اين كوه‌ها كه خيلي سفت و سخت است؛ مثل تلّي از شن مي‌شود كه شما يك گوشه‌اش را اگر با انگشت برداري بقيه مي‌ريزد؛ اين را مي‌گويند «كثيب مهيل». اين طايفهٴ سوم را هم مي‌شود فهميد.

 اما مي‌رسيم به اين قسمت: ﴿وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾[21] كوه‌ها مي‌روند, مي‌روند, مي‌روند سراب مي‌شوند اگر كسي نخواهد توجيه كند كوه‌ها سراب مي‌شود يعني چه؟ «سراب»؛ يعني هيچ, انسان از دور فكر مي‌كرد كوه است، وقتي نزديك رفت مي‌بيند كوه نيست. چقدر انسان بايد توجيه كند تا اين آيه را بفهمد؛ بعد از اينكه چندين وجه توجيه كرد، بهترين وجه اين است كه اعتراف كند كه من نمي‌فهمم تا وضع آن روشن بشود. گاهي انسان در برابر بعضي از آيات قرار مي‌گيرد از ترس برمي‌گردد كه اين يعني چه! چقدر ما توجيه كنيم. «سراب»؛ يعني هيچ، نه خرد مي‌شود ريز مي‌شود سبك مي‌شود، ﴿وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكَانَتْ سَرَاباً﴾؛ حالا ما ﴿كَانَتْ﴾ را به «صارت» توجيه كرديم؛ در حالي كه ﴿كَانَتْ﴾ به معني ﴿كَانَتْ﴾ است، نه به معني «صارت». حالا گيرم توجيه كرديم كه آنجا سراب مي‌شود، «سراب»؛ يعني هيچ, كوه چطور هيچ مي‌شود؟ اين فقط كوه است يا زمين همچنين، يا آسمانها همچنين. اين از آن آياتي است كه انسان واقعاً حريم مي‌گيرد. قرآن كريم مي‌فرمايد: ما اگر اين كتاب را بر كوه نازل بكنيم، اين كوه‌ها متلاشي مي‌شوند. اين متلاشي شدنش را مي‌شود فهميد، خرد و ريز مي‌شوند، اين را مي‌شود فهميد، درك هم دارند كه بفهمند.

 اما براي قرآ‌ن ظاهري است و باطني, در بيانات حضرت امير(سلام الله عليه) آمده است كه قرآن ظاهرش خيلي زيبا و عميق و جلوه‌گر است و باطن آن عميق خواهد بود. در همان خطبهٴ هجدهم نهج‌البلاغه اين است كه «وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً وَ إِنَّ الْقُرْآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ لاَ تَفْنَي عَجَائِبُهُ وَ لاَ تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ وَ لاَ تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِهِ»، به اين كتابي كه ظاهرش زيباست و باطن آن خيلي عميق است و ما را هم دستور دادند كه هم در ظاهر و هم در باطن قرآن تدبر كنيم و هرچه هم انسان استخراج كند تمام نمي‌شود، نه در طول زمان، نه در عمق فكر متفكران؛ قهراً اين عميقي كه وصف باطن قرآن است و ما را هم به تعمّق در اين قرآن وادار كردند غير از آن تعمّقي است كه از دعائم و ريشه‌هاي كفر به شمار آمده است. در همين نهج‌البلاغه در كلمات قصار كلمهٴ سي و يكم آنجا كه «وَ سُئِلَ عَنِ الْإِيمَانِ» حضرت ايمان را فرمود بر چهار دعائم هست؛ آن‌گاه دربارهٴ كفر هم فرمود: «الْكُفْرُ عَلَي أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَي التَّعَمُّقِ وَ التَّنَازُعِ وَ الزَّيْغِ وَ الشِّقَاقِ»؛ معلوم مي‌شود آن تعمق در جهل و افراط و خودپسندي و امثال ذلك است كه تعمق مذموم است و اين تعمق در باطن قرآن است و «بَاطِنُهُ عَمِيقٌ» و تعمق ممدوح.

 عمده آ‌ن است كه اين قرآني كه ظاهرش اين‌چنين و باطنش آن‌چنان است، چطور مردم را هدايت مي‌كند؛ اين ديگر به بحث قرآن‌شناسي برمي‌گردد به «علوم القرآن» برمي‌گردد نه به تفسير قرآن؛ منتها قسمت مهم اين مسائل را خود قرآن طرح كرده است و خود قرآن جواب مي‌دهد. «علوم القرآن» و قرآ‌ن‌شناسي يك بحث است، تفسير قرآن كه دربارهٴ مفاهيم قرآن است بحث ديگر است؛ منتها قسمت مهم آن «علوم القرآن» را هم خود قرآ‌ن به عهده گرفته است مگر بخشهاي تاريخي. قرآن مدعي است كه نه تنها براي هدايت مردم آمده است كه ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُديً لِلنَّاسِ﴾؛[22] بلكه كه بهترين روش هدايت را قرآ‌ن به عهده دارد هيچ كتابي نيست كه همانند قرآ‌ن مردم را هدايت كند در آيهٴ نه سورهٴ «إسرا» آمده است كه ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾؛ پس هيچ كتابي همانند قرآ‌ن هادي مردم نيست، «يهدي للملة التي هي أقوم» يا «للطريقة التي هي أقوم» و امثال ذلك؛ ﴿يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً﴾. اين روش هدايتي را خود قرآن با سير علمي و عملي که ارائه داده است مشخص كرده است، هم نحوهٴ استدلال را او مشخص كرد و هم ما را به برهان و استدلال دعوت كرد و هم راه ديگر به نام تهذيب نفس را به ما نشان داد و هم ثمرهٴ پيمودن اين راه را هم براي ما گزارش داد و مانند آن. اما راه استدلال را هم به ما فرمود تعقل كنيد تفكر كنيد كه استدلال است و هم با ما استدلال كرد، از راه استدلال سخن گفت؛ ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا﴾,[23] ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ﴾[24] كه قرآن با ما از راه استدلال زياد سخن گفت و هم احتجاجات انبيا(عليهم السلام) را بازگو كرد كه فلان پيامبر براي اثبات توحيد حق با فلان طاغي اين‌چنين برهان اقامه كرد. نقل براهين عقلي انبياي سلف(عليهم السلام) در قرآن نيست. اينها خطوط كلي سه‌گانه است که هر كدام دهها نمونه دارد: يکي اينكه ما را به تفكر و تعقل دعوت كرده است كه اينها ده‌ها آيه‌اند، يكي اينكه براي ما با ما با استدلال سخن گفت، فرمود: اگر خدايي نيست بگو ببينم شما را كه آفريده يا بايد بگوييد موجود خودبه‌خود خلق مي‌شود يا بايد بگوييد خودمان, خودمان را آفريديم؛ ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ﴾؛ شما هر تلاش و كوششي بكنيد اين دو آيهٴ مباركه بدون مسئلهٴ دور تسلسل قابل حل نخواهد بود. اگر بگوييد «خلقوا من غير شيءٍ»؛ يعني فعل فاعل نمي‌خواهد مي‌شود تصادف. اگر بگوييد كه نه فعل فاعل مي‌خواهد ولي فاعل فعل خود ماييم كه مي‌شود دور. اگر عين شما باشد، اگر مثل شما باشد كه مي‌شود تسلسل؛ اين همان برهان عميق فلسفي دور تسلسل است، منتها همان‌طوري كه اين ﴿مَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّي نَبْعَثَ رَسُولاً﴾[25] را وقتي به دست يك اصولي ماهر داديد بحث عميق برائت را از او استنباط مي‌كند و مدتها تغذيهٴ فكر را به عهده دارد، اين جملهٴ مباركهٴ ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ﴾ را وقتي به حكيمي داديد، بحثهاي فراوان عقلي را از او استنباط مي‌كند. اين نحو استدلال چه براي اثبات اصل مطلب، چه براي توحيد كه قرآن با ما به عنوان احتجاج سخن گفت فراوان است، اين دو نمونه. بخش سوم هم كه داراي آيات فراوان است، نحوهٴ استدلال انبياي سلف(عليهم السلام) را با طاغوتيان عصرش نقل مي‌كند كه فلان پيامبر با فلان طاغي اين‌چنين استدلال كرده است، ابراهيم(سلام الله عليه) اين‌چنين محاجّه كرده است، چه با قومش چه با آن طاغي؛ همهٴ اينها براهين عقلي است، اين يك نحو هدايت است براي كسي كه قدرت تفكر داد و به اين هم بها داد و فراوان هم ارج نمود.

 قسمت ديگر همان تقليد ايماني است، خيلي از افراد بودند مي‌آمدند در محضر معصوم(سلام الله عليه)، از رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بعد از اثبات رسالت و معجزه و مانند آن سخني سؤال مي‌كردند دربارهٴ حق‌تعالي, دربارهٴ قيامت, دربارهٴ فرشته‌ها، هرچه پيامبر مي‌فرمود اين يقين پيدا مي‌كرد، اين هم راه دوم؛ چون راه دوم مثل راه اول يقيناً كافي است؛ يعني راه ديني، مثل برهان عقلي يقيناً كافي است و همهٴ حكما هم فرمودند قول معصوم(عليه السلام) مي‌تواند حدّ وسط برهان قرار بگيرد؛ همان‌طوري كه يك مبرهن مي‌تواند بگويد مثلا عالم متغير است هر متغيري حادث است، يك متدين هم مي‌تواند بگويد اين قول معصوم است و هرچه معصوم فرمود، حق است، اين حق است. قول معصوم مي‌تواند حدّ وسط برهان قرار بگيرد. اما اگر كسي يا مستقيما از خود معصوم(عليه السلام) بشنود كه جزم داشته باشد كه اين معصوم است و سخن هم سخن اوست و براي بيان حكم باقي هم فرمود؛ يعني «اصل الصدور قطعي, جهت الصدور قطعي» و دلالت هم قطعي؛ قول معصوم مي‌تواند حد وسط قرار بگيرد. اما اگر كسي در عصر معصوم نيست و خبر متواتري كه سند را قطعي كند نداند و دلالت هم نص باشد ندارد يا بي‌معارض در دست ندارد، اين شخص اگر بخواهد به استناد خبري، مطلبي را ثابت كند، اگر اهل رقم و حساب باشد مي‌بيند صدها اصل عقلايي را بايد روي هم بچيند تلّي از اصول درست كند تا بتواند مطلبي را بفهمد. اگر روايتي پنج جمله داشت و اين روايت از امام ششم(سلام الله عليه) تا به دست ما به ده واسطه و بيست واسطه رسيد، ما دربارهٴ تك تك اين وسائل و دربارهٴ تك تك اين جمله بايد اصل عدم غفلت, اصل عدم سهو, اصل عدم نسيان, اصل عدم زياده, اصل عدم نقيصه, اصل عدم قرينه دربارهٴ تك تك اينها، هشت ده اصل را روي هم بچينيم تا مظنّه‌اي به دست ما بيايد؛ آن وقت در برابر اين انبار از اصول يك ظنّ سطحي نصيب ما مي‌شود؛ اگر مربوط به مسائل عملي بود كه همين حجت است بايد عمل كرد؛ اما اگر مسائل اعتقادي بود كه اين ظنون سودي ندارد و آنچه هم كه در حديث شريف ثقلين است اين است كه عترت همتاي قرآن است نه روايت، نفرمود روايت همتاي قرآن است، عترت همتاي قرآن است. روايات مجعول داريم غير مجعول داريم اما عترت نور هستند[26] و «کَلامُکُم نُورٌ»[27] و معصوم‌اند. چون روايت جعلي دارد و قرآ‌ن مصون از جعل است روايت همتاي قرآن نيست آن عترت است كه همتاي قرآن است؛ پس اين دو راه. راه اول راه برهان است كه خود قرآ‌ن با ما در ميان گذاشت بر اساس آن سه فصل. راه دوم هم راه ظواهر ديني است در صورتي كه انسان از خود معصوم بشنود. راه سوم هم راه تهذيب نفس و تهذيب؛ اگر كسي نمي‌خواهد درس بخواند يا فرصت درس خواندن ندارد آيا او راه دارد حقايق برايش روشن بشود يا نه يا اين راه بسته است؟ فرمود اين راه باز است؛ اين همان راه تهذيب نفس است راه تصفيهٴ قلب است و مانند آن. منتها تهذيب نفس را خود شارع مشخص كرده است كه از چه راه انسان وارد بشود و چگونه تهذيب كند.

 اينكه در سورهٴ «نحل» فرمود: ﴿وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ﴾؛[28] معلوم مي‌شود همان‌طوري كه با برهان يقين حاصل مي‌شود، با عبادت هم يقين حاصل مي‌شود. يك وقت كسي عبادت مي‌كند براي اينكه مكلّف به عبادت است و در جهنم نسوزد، اين يك همت است. يك وقت عبادت مي‌كند به شوق بهشت؛ لذا كتابهاي دعا را ورق مي‌زند ببيند كه براي كدام عبادت، ثواب بيشتري از نظر بهشت ياد شده است كه آن را بخواند، اين هم يك نظر. يك وقت نه عبادت مي‌كند كه هر گونه حجاب را برطرف كند و معبود خود را ببيند، حق براي او روشن بشود؛ اين همان راه «حارثة‌‌بن‌مالك» است و مانند آن كه قبلاً خوانده شد. اين ﴿وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ﴾ هم راه تهذيب نفس است؛ هم راه را مشخص كرد هم ثمر را مشخص كرد. اين ﴿وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ﴾ هم در بحثهاي قبل ملاحظه فرموديد كه اين «حتّي», «حتّي» منفعت است نه «حتي» تحديد؛ نه يعني عبادت بكن تا به يقين برسي كه اگر به يقين رسيد كه _معاذ الله_ عبادت را ترك كني؛ چون اگر عبادت را ترك كردي همان جا سقوط مي‌كني؛ مثل اينكه به ما گفتند اگر خواستي دستت به كليد برق برسد اين پله‌هاي نردبان را طي كن تا بالا بروي و كليد برق را بزني، اگر كسي از اين پله‌هاي نردبان بالا رفت بعد گفت نردبان چيست، گفتن همانا و سقوط همان. اگر به ما گفتند پله‌هاي نردبان را بالا برو تا دستت به سقف برسد، نه يعني وقتي دستت به سقف رسيد حالا نردبان را انكار كني، وگرنه سقوط مي‌كني؛ اينكه «حتي», که «حتي» حدّ نيست، «حتي» منفعت است؛ يعني يكي از فوايد مترتبهٴ بر عبادت پيدايش يقين است. ﴿وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ, «فإذا اتاك اليقين فأدم العبادة و حصّنها و اتمها و اكملها»، اگر يقين پيدا كردي بهتر و زيباتر عبادت بكن! اين عبادت است كه راه «حارثة‌بن‌مالك»هاست، نبايد كسي بگويد اين راه مخصوص معصومين(عليهم السلام) است. آن روايتي كه از اصول‌كافي مرحوم كليني(رضوان الله عليه) قبلاً خوانده شد براي همين است كه كسي نگويد اين راه براي ما بسته است يا اين راه براي معصومين است يا براي امامزاده‌هاست؛ اين‌چنين نيست، اين «حارثة‌بن‌مالك» يك آدم عادي بود در محضر حضرت بود كه اين راه را ياد گرفت و رفت؛ اين مي‌شود «أَنَّ قَلْبَ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمَن‏»[29] به اين شرط كه در اين قلب كينهٴ احدي نباشد، اين قلب سالن رقص دنيا نباشد.

 چقدر اميرالمؤمنين(صلوات الله و سلامه عليه) آبروي دنيا را مي‌برد و آبروي افراد دل‌باختهٴ به دنيا را مي‌برد، هيچ كسي در امت اسلامي به اندازهٴ حضرت امير دنيا را بي‌آبرو نكرد، آنقدر دنيا را رسوا كرد مفتضح كرد به طور غير مستقيم دنياخواه را رسوا كرد كه آبرويي براي دنيا نگذاشت. شما يك دور به طور عميقي نهج‌البلاغه را مطالعه بفرماييد، مي‌فهميد هيچ تشبيهي نبود كه گاهي به صورت آن استخوان خوك در دست جزام گرفته، گاهي به صورت «عَفْطَةِ عَنْز»[30] گاهی به صورت «عطسه أنف»، گاهی به صورت «عَفْصَة مَقِرَة»،[31] گاهی به صورت عِراق خنزير در يد مجزوم،[32] آن‌چنان آبروي دنيا را برد كه در امت اسلامي احدي اين‌چنين دنيا را بي‌حيثيت نكرد. اگر كسي دنيا را اين‌طور بي‌آبرو كرد، دنيازده را به شرح إيضاً. حالا اين تعبير را ملاحظه بفرماييد كه دربارهٴ دلهاي عده‌اي حضرت چگونه تعبير دارد. در همين كلمات قصار صفحهٴ شمارهٴ 367 اين‌چنين مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ مَتَاعُ الدُّنْيَا حُطَامٌ مُوبِي»، «حطام» وقتی پاييز که مي‌شود ساقه‌ها زرد مي‌شوند و مي‌ريزند و خشك مي‌شوند و با يك تكان همه از بين مي‌روند؛ اين را مي‌گويند «حطام». فرمود اين حطامي است وبادار, «موبي»؛ يعني بيماري وبا مي‌آورد، «فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ»؛ اينجا جاي است كه وباخيز. اولا حطام است، دنيا براي كسي بهار نشد، هميشه پاييز است و ساقه‌هايش هم حطام است دست بزني مي‌ريزد و اين ساقه هم وبا مي‌آورد خلاصه نچريد. «فَتَجَنَّبُوا مَرْعَاهُ! قُلْعَتُهَا أَحْظَي مِنْ طُمَأْنِينَتِهَا وَ بُلْغَتُهَا أَزْكَي مِنْ ثَرْوَتِهَا، حُكِمَ عَلَي مُكْثِرٍ بِالْفَاقَةِ وَ أُعِينَ مَنْ غَنِيَ عَنْهَا بِالرَّاحَةِ، مَنْ رَاقَهُ زِبْرِجُهَا أَعْقَبَتْ نَاظِرَيْهِ كَمَهاً وَ مَنِ اسْتَشْعَرَ الشَّغَفَ بِهَا مَلَأَتْ ضَمِيرَهُ أَشْجَاناً»؛ آن‌گاه فرمود: «لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَي سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ»؛ «سويدا» آن حبّهٴ شيء را مي‌گويند، آن هستهٴ مركزي را مي‌گويند «سويدا»، آن حبه را مي‌گويند «سويدا», سويداي دل؛ يعني آن حبه، آن هستهٴ مركزي دل, آن دلِ دل خلاصه. فرمود در دلِ دل، اين اوباش دارند رقص مي‌كنند. «لَهُنَّ رَقْصٌ عَلَي سُوَيْدَاءِ قَلْبِهِ هَمٌّ يَشْغَلُهُ وَ هَمٌّ يَحْزُنُهُ كَذلِكَ حَتَّي يُؤْخَذَ بِكَظَمِهِ». اگر اين‌چنين شد، آن دل توان اين را ندارد كه اهل عبادت باشد و از عبادت طرفي ببندد. اگر همهٴ اينها را به دور انداخت، مي‌گويد «حارثة‌بن‌مالك» كه بود كه من نيستم. اين تعبير, تعبير خوبي است اين تعبير, تعبير ممدوحي است. اينكه به ما مي‌گويند مسابقه بدهيد؛ يعني چرا او رفت من نروم! اين مذموم نيست، اين ﴿فَاسْتبَقُوا[33] همين است يعني مسابقه بدهيد نه تنها مسابقه بدهيد در مسابقه شركت كنيد ﴿سَارِعُوا[34] جلو بزنيد، اين راهي نيست كه تصادف داشته باشد؛ چون در اين معاني و معارف، تزاحمي نيست، همه مي‌گويند بيا تو بگير! بر خلاف تكالب دنياست كه همه مي‌گويند من مي‌خواهم بگيرم؛ اين تزاحم است. اما در معارف هر يك مي‌گويد اين دنيا را تو بگير، اين حطام را تو بگير! اين چراگاه وباخيز براي تو، او مي‌گويد براي تو، من رفتم. اين سبقت در نجات از رذيلت و فراهم كردن فضيلت تزاحمي ندارد؛ لذا فرمود تا توانستيد «سابقوا واستبقوا»، تا توانستيد ﴿سَارِعُوا، نه تنها ﴿سَابِقُوا نه تنها مسابقه بدهيد برنده بشويد، سرعت بگيريد؛ وقتي سرعت گرفتيد مي‌شويد امام، مي‌شويد امام متقين. بگوييد ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً؛ چون حل اين‌گونه از معارف دشوار بود، آمدند گفتند ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً, «إي واجعل لنا من المتقين اماما»؛ حالا چرا همت پست باشد كه كسي كه باتقوا است امام ما باشد، ما چرا امام متقين نباشيم، ما چرا كاري نكنيم كه همهٴ مردم باتقوا به امام اقتدا كنند، اين راه براي همه باز است. اين راه, راه تواضع است، اگر كسي متواضع‌تر شد اين‌گونه حرف مي‌زند، اگر كسي خاكسارتر شد اين‌گونه حرف مي‌زند، اگر كسي خاك كويي شد اين‌چنين حرف مي‌زند، اگر كسي «هو الله»گو شد اين‌چنين حرف مي‌زند، مي‌گويد ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً؛ خدايا! توفيق به من بده كه من طوري باشم كه همهٴ مردم باتقوا به من اقتدا كنند؛ يعني علم من, عمل من, سيرهٴ علمي من, روش عملي من الگو براي مردان باتقوا باشد؛ حالا بياييم در قرآ‌ن ـ معاذ الله ـ دستي و دسّی وارد كنيم بگوييم نه، قرائت اين‌چنين نبود؛ ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً اين‌طور نيست. پس اين راه باز است؛ اگر اين راه باز است، جمع هر سه راه ممكن است و شدني است؛ يعني هم انسان با برهاني كه خود قرآن اقامه كرده است، هم با ظواهر ديني تا آنجا كه همراه است و هم با تهذيب نفس و تصفيهٴ درون.

اين يقيني كه خداي سبحان به ابراهيم(سلام الله عليه) داد اين را كه نفرمود ابراهيم سالها درس خواند، وضع ابراهيم(سلام الله عليه) مشخص بود، دوران كودكي را در غار گذراند كم كم آمد بيرون فرمود: ﴿وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾؛[35] ما ملكوت را نشانش داديم براي فوايدي كه يكي از آن فوايد اين است كه او اهل يقين بشود. اين راه را كه به ما نشان دادند، فرمود چرا شما در ملكوت سفر نمي‌كنيد ﴿أَ وَ لَمْ يَنظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ﴾،[36] ما را نه تنها تشويق كردند توبيخ كردند كه چرا نگاه نمي‌كنيد چرا نمي‌رويد؛ پس راهي است رفتني. به ما گفتند اگر قدري جلوتر رفتي هم اكنون كه اينجا نشستي جهنم را با اهل آن آنجا مي‌بيني؛ ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾[37] حالا ببينيد بر سر اين آيه چه‌ها آوردند، گفتند بين اين دو جمله چيزي محذوف است، ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ﴾؛ مثلا عمل صالح مي‌كنيد، بعد اگر مرديد ﴿لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾؛ اگر بعد مرديد همه ﴿لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾ هستند چه كافر چه غير كافر، ديگر نيازي ندارد به ما بفرمايد اگر اهل يقين باشيد جهنم را مي‌بينيد. ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾ چرا ما بگوييم اين وسطها محذوف است، چيزي به عنوان پسوند براي آن ﴿لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ﴾ تقدير گرفتند كه با آن هماهنگ نيست و چيزي به عنوان پيشوند براي ﴿لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ﴾ ذكر كردند كه با اين همسان نيست؛ چرا اين‌چنين ما با قرآن برخورد كنيم! فرمود: ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ٭ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ ٭ ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾؛[38] فرمود: شما اگر اهل «علم اليقين» باشيد جهنم را مي‌بينيد؛ نشاني‌ آن اين است كه عده‌اي هم ديدند؛ پس اين راه رفتني است.

 پس اينكه فرمود: ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾، سه راه را به ما نشان داد، جمع آن هم ميسر است، هيچ كس در هيچ شرايطي نمي‌تواند بهانه بياورند. بعضي هستند كه اهل تهذيب نفس نيستند براي آنها سخت است، آ‌نها هر شب بايد غذا بخورند و هميشه بايد بخوابند به هر حال نماز صبحي هم مي‌خوانند، ديگر حالا هرچه شد, شد؛ اهل اينكه شب كم غذا بخورد، مقداري سبك باشد، سحري برداشته باشد، اهل اين نيست؛ بالأخره اهل فهم كه هست. بعضي هستند كه نه اهل استدلال‌اند نه اهل تهذيب، اهل ظواهر ديني‌اند، ظواهر ديني كه هست. هيچ كس در هيچ شرايطي بهانه ندارد؛ ﴿إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتي هِيَ أَقْوَمُ﴾ هم با ظواهر ديني در آنجا كه ظواهر ديني به نساب اعتبار رسيده است و هم با براهين عقلي و استدلالها، آنجا هم در صورتي كه براهين به حد نساب استدلال رسيده باشد و هم از راه تهذيب نفس در صورتي كه تهذيب به شرايط و به نساب لازم رسيده باشد. وعدهٴ خداي سبحان هم كه هست ﴿الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا﴾،[39] هم ما را تشويق كرد و هم فرمود: اگر قدري اين راه را طي كردي من به تو نشان مي‌دهم، هدايت مي‌كنم. راه‌ها هم فراوان است.

 حالا دو تا بحث سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) طرح كرده است در ذيل آيهٴ 19 سورهٴ مباركهٴ «مائده» است كه مي‌فرمايد ﴿يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلَي فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِنْ بَشِيرٍ وَلاَ نَذِيرٍ فَقَدْ جَاءَكُمْ بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ وَاللّهُ عَلَي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ﴾؛ دو تا بحث علمي مبسوط طرح كردند: يكي آن طرز تفكري كه قرآن هدايت مي‌كند از همهٴ شبهاتي كه دربارهٴ علوم عقليه شده است، ايشان در آن بحث مبسوط جواب مي‌دهند.[40] چون در آن زمينه بحثي شده است و رسالهٴ هدايت در قرآ‌ن تنظيم شد ديگر آ‌ن را تكرار نكنيم. بحث ديگري هم دارند به نام بحث تاريخي كه آن بحث چند صفحه‌ايست و آن قدر وسعت نيست اين را ملاحظه بفرماييد كه چطور شد در صدر اسلام اين اختلافها پيش آمد و چطور شد كه الآن روشهاي گوناگوني در برداشتها از قرآ‌ن هست آيا اين روشهاي گوناگون را مي‌شود به يكجا جمع كرد يا نه.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . سوره حشر، آيه23.

[2] . سوره حشر، آيه24.

[3] . سوره آل عمران، آيه83.

[4] . سوره نحل، آيه49.

[5] . سوره جمعه، آيه1؛ سوره تغابن، آيه1.

[6] . سوره فصلت، آيه11.

[7] . سوره ص، آيه18.

[8] . سوره سبأ، آيه10.

[9] . سوره نازعات، آيه27.

[10] . سوره احزاب، آيه72.

[11] . سوره إسراء، آيه37.

[12] . سوره نازعات، آيه27 ـ 29.

[13] . سوره مؤمنون، آيه37.

[14] . سوره جاثية، آيه24.

[15] . سوره جمعة، آيه5.

[16] . سوره جمعة، آيه5.

[17] . سوره آل عمران، آيه187.

[18] . سوره طه، آيات105 ـ 107.

[19] . سوره قارعة، آيه5.

[20] . سوره مزمل، آيه14.

[21] . سوره نبأ، آيه20.

[22] . سوره بقره، آيه185.

[23] . سوره أنبياء، آيه22.

[24] . سوره طور، آيه35.

[25] . سوره أسراء، آيه15.

[26] . ر.ک: الغيبة(للنعماني)، ص93؛ «يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ‏ نُورٍ وَاحِد...».

[27] . من لا يحضره الفقية، ج2، ص616.

[28] . سوره حجر، آيه99.

[29] . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏55، ص39.

[30] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه3.

[31] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، نامه45.

[32] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت236؛ «وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ [عُرَاقِ‏] خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُوم‏».

[33] . سوره بقره، آيه148.

[34] . سوره آل عمران، آيه133.

[35] . سوره أنعام، آيه75.

[36] . سوره اعراف، آيه185.

[37] . سوره تکاثر، آيه5 و6.

[38] . سوره تکاثر، آيات5 ـ 8.

[39] . سوره عنکبوت، آيه69.

[40] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص254 ـ 267.