دیگر اخبار
صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

صبری که انسان برای رضای خدا انجام می دهد، عبادت است

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

جایگاه خاص کمک کنندگان به سیل زده ها در کلام ائمه (ع)

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

دروس خارج فقه و تفسیر آیت الله العظمی جوادی آملی در سامانه «نجاح» قرار گرفت

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

آموزه های رفتاری امام سجاد(علیه السلام) در بیان حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

بمناسبت ولادت با سعادت قمر بنی هاشم(ع) و روز جانباز/ پاداش های غيبی، ظهور و بروز روح بندگی است

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

سيدالشهداء (ع) از مصاديق بارز وجه الله

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

اجازه آیت‌الله العظمی جوادی آملی برای پرداخت ثلث سهمین مبارکین به سیل‌زدگان

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

ماه شعبان، ماه پیامبر(ص) و صدر و ذیل آن رحمت است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری/از بارزترین تاثیر بعثت نبوی، گسترش دانش در جوامع بشری است

شناسه : 12003660


تفسير سوره مباركه حشر آیه 21
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ تِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿21﴾

گرچه مسئلهٴ معرفت نفس هم مهم است وهم از نظر مسائل بحثي هنوز به پايان نرسيده است؛ ولي دو مسئلهٴ مهم هم در پيش داريم: يكي قرآن‌شناسي، قرآن از نظر قرآن و ديگري هم بيان اسماي حسناي حق، هر دو مسئله هم مهم است. فرمود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾ ما اگر اين قرآن را بر كوه نازل مي‌كرديم كوه قدرت حمل نداشت، شما نشانهٴ خشوع را در كوه مي‌ديديد، اين خشوع فرع بر خضوع است، خضوع از آنِ درون است و خشوع از آنِ جوارح و متفرق مي‌شد متصدّع مي‌شد. تصدّع همان تفرّق است و اينكه سردرد را «صداع» مي‌گويند؛ براي آن است كه انسان احساس مي‌كند اين اعصاب دارد از هم جدا مي‌شود، اين را مي‌گويند «صداع»؛ چون كسي كه به سردرد مبتلاست احساس تصدع مي‌كند؛ يعني تفرق اعصاب سر مي‌كند؛ خلاصه سر كوه درد مي‌آمد، وقتي مطلب سنگين باشد و انسان در آن مطلب غور كند سرش درد مي‌گيرد. فرمود كوه سردرد مي‌گيرد و اين سردرد او و صداع او مايهٴ تصدّع او مي‌شد و اين تصدع او، جوارح او را خاشع مي‌كرد و قهراً ريز‌ريز مي‌شد. كوه كه ريزريز بشود كرهٴ زمين هم متلاشي خواهد شد؛ چون كرهٴ زمين به كوه زنده است. در آيات فراواني خداي سبحان كوه‌ها را به منزلهٴ لنگر كرهٴ زمين قرار داد، اين كرهٴ زمين كه در حال حركت است، لنگري مي‌خواهد كه او را حفظ كند. در آيات فراواني از جبال به عنوان «رواسي» ياد شده است. «رواسي»؛ يعني همان لنگرها؛ ﴿بِسْمِ اللَّهِ مَجْريها وَ مُرْسَاهَا﴾؛[1] «مُرسا» در برابر «جَري»، همان لنگر انداختن و لنگرگاه است و هيچ جا ندارد كه ما جبال را رواسي قرار داديم. فرمود ما براي شما رواسي قرار داديم؛ اما در سورهٴ «نازعات» مشخص كرد و فرمود که آن رواسي چه هستند، در آيهٴ 32 سورهٴ «نازعات» فرمود: ﴿وَ الْجِبَالَ أَرْسَاهَا﴾؛ جبال را رواسي زمين قرار داد. در آن خطبهٴ معروف حضرت امير(سلام الله عليه) كه فرمود: «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أرْضِهِ»[2] هم ناظر به همين است. «مَيَدان»؛ يعني اضطراب. «مادَ يميدُ»؛ يعني «إضطربَ يَضطرِبُ». «ميدان»؛ يعني اضطراب. اضطراب اين كرهٴ زمين به وسيلهٴ اين كوه‌ها برطرف شد؛ لذا اين كوه‌ها به منزلهٴ «وَتَد» و ميخِ آرام كنندهٴ اضطراب زمين است «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ»؛ يعني اضطراب «أرْضِهِ». قهراً اگر كوه متلاشي بشود؛ يعني لنگر متلاشي بشود، اين سفينه هم غرق خواهد شد. اگر كوه نتواند قرآن را تحمل كند، كرهٴ زمين هم يقيناً قرآن را تحمل نخواهد كرد؛ لذا فرمود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ﴾ «أيُ جبلٍ كان» هر كوهي باشد از اين كوه‌هاي بزرگ دنيا، مي‌بينيد كه نمي‌توانند تحمل كنند.

 در پايان سورهٴ مباركهٴ «احزاب» مسئلهٴ «عرض امانت» مطرح شد، يك آيه به آخر سورهٴ «احزاب» اين است: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَي السَّماوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً﴾؛[3] اين امانتي كه عرضه شد، مصاديق فراواني براي او ذكر كردند كه در همهٴ اين مصاديق حقيقت قرآن سهم دارد. گفتند منظور از اين امانت ولايت است، منظور از اين امانت معرفت است، منظور از اين امانت دين است، منظور از اين امانت خود قرآن است؛ هر كدام از اين مصاديق ذكر بشود بالأخره حقيقت قرآن سهمي دارد جداي از آنها نيست چه اينكه آنها هم جداي از اين نيستند.

پرسش ...

پاسخ: اگر ولايت باشد كه ثقل اصغر است و قرآن ثقل اكبر و اگر دين باشد كه به اين ثقل اكبر وابسته است و مانند آن. اينكه فرمود: ما اين امانت را عرض كرديم بر «سماوات و أرض و جبال»؛ ذكر «جبال بعد الأرض»، ذكر آن «أعظم أجزا» است نه ذكر خاص بعد از عام؛ ذكر أعظم اجزاست بعد از ذكر كل. وقتي جبال نتواند باري را حمل كند يقيناً ساير اجزاي زمين هم نمي‌توانند حمل كنند. يك وقت است ذكر خاص بعد از عام است؛ يك وقت ذكر خاص بعد از عام نيست، ذكر اعظم اجزاي كل است؛ حالا يا بعد از ذكر كل يا بدون ذكر كل؛ مثل اينكه زكريا(سلام الله عليه) عرض كرد: ﴿رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً﴾[4] به خدا عرض كرد: استخوان بدن من نرم شد و سست شد. استخوان، چون محكم‌ترين عضو بدن است آن اگر نرم و سست بشود چيزي از بدن باقي نمي‌ماند، گوشت و ساير اعضا و عظلات هم ضعيف خواهد شد. اگر عظم سست بشود، ساير اعضا هم موهون خواهد بود و اصولاً چيز مهم را كه عظيم مي‌گويند؛ براي اينكه استخوان‌دار هست از همين عظم گرفته شده. مطلبي كه استخوان‌دار باشد؛ يعني مايه‌دار باشد، شخصي كه مايه‌دار باشد، مقامي كه مايه‌دار باشد، از او به عظيم ياد مي‌كنند مي‌گويند استخوان‌دار است مايه‌دار است؛ همان‌طوري كه استخوان، ركن مهم بدن را تأمين مي‌كند. گاهي ذكر خاص بعد از عام است، گاهي ذكر «أعظم أجزا» بعد از ذكر كل است، گاهي ذكر خود «أعظم الأجزا» است تا ساير اجزا فهميده بشوند. مسئلهٴ ذكر جبال «بعد الأرض» از باب ذكر «اعظم اجزا» بعد از ذكر كل است. اين إبايي كه براي «سماوات و ارض و جبال» هست ابايي استكباري نيست تا مذموم باشد. آن اباي استكباري را قرآن ذكر كرد و مذموم شمرد كه اباي شيطنت است، فرمود شيطان اباي استكباري است: ﴿أَبَي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ﴾.[5] اباي استكباري آن است كه انسان بتواند فرمان خدا را تحمل كند و عمداً ابا كند تعدي كند، اين را مي‌گويند اباي استكباري. اباي إشفاقي آن است كه ابا كند و نپذيرد، چون نمي‌تواند، چون در مشقّت و شفقت مي‌افتد؛ اينجا شفقت به معناي مشقت است: ﴿فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ﴾ اين ابا مذموم نيست و خداي سبحان هم از «سماوات و ارض و جبال» با مذمّت ياد نكرده است، هر جا از اينها سخن گفت با اطاعت اينها سخن ياد كرد: ﴿فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ﴾[6] و مانند آن, از «سماوات و ارض» به نيكي ياد مي‌كند؛ اما اينجا مي‌فرمايد مقدور «سماوات و ارض و جبال» نبود كه اين را تحمل كند؛ لذا اين كلمهٴ «اشفاق» را بعد از كلمهٴ «إبا» ذكر كرد فرمود: ﴿فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ﴾. به هر حال حقيقت قرآن يكي از مصاديق بارز آن امانت است. در پايان سورهٴ «احزاب» فرمود مقدور اينها نبود؛ اين تكليف «ما لا يطاع» است؛ حالا اگر بخواهند تحمل كنند چه مي‌شود ريزريز مي‌شوند.

اگر ما مسئله را پافشاري مي‌كرديم از ﴿عَرَضْ﴾ به «انزال» تبديل مي‌كرديم؛ ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ﴾ را به ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ﴾ مبدل مي‌كرديم و مي‌گفتيم بايد اين بار را بكشيد، اينها ريزريز مي‌شدند. ﴿لَوْ أَنزَلْنَا﴾ ما قبلاً عرضه كرديم، اينها خواهش كردند مقدور ما نيست؛ اما الآن اگر بخواهيم بالاتر از «عرضه» بر اينها انزال كنيم ريزريز مي‌شوند: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾؛ اين ظاهر آيه است.

 چرا قرآن طوري است كه كوه نمي‌تواند او را تحمل كند؟ معنايش آن است كه يعني اين الفاظ قرآن «بما لها من المفاهيم» اين علوم حصوليه، درك معناي ظاهري، همين درك معاني كه مفسران نوشتند، اين قابل حمل كوه‌ها نيست، معنايش اين است! يعني همين‌طوري كه ما از قرآن بهره مي‌بريم به همين اندازه كه قواعدي هست، سلسله علومي هست، اين قواعد را كسي آشنا باشد از علوم قرآ‌ن مدد مي‌گيرد، از تفسير قرآن سهمي مي‌برد، همين اندازه براي كوه مقدور نيست، كوه‌ها را ريزريز مي‌كند؛ يا چيز ديگري هست از اين حقيقت قرآن كه اگر آن بر كوه نازل بشود كوه توان آن را ندارد. اصل قرآن را وجود مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) به عنوان تجلي خاص حق ياد مي‌كند، «صغرا» را در نهج‌البلاغه مي‌خوانيم، «كبرا» را در قرآن كريم. اصل قرآن را در نهج‌البلاغه به عنوان تجلي حق ياد مي‌كند. در اوايل خطبهٴ 147 اين است مي‌فرمايد خداي سبحان وجود مبارك رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بالحق فرستاده است، «لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَي‏ عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَي‏ طَاعَتِهِ بِقُرْآنٍ قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْكَمَهُ لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ وَ لِيُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إِذْ جَحَدُوهُ وَ لِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْكَرُوهُ». آن‌گاه فرمود: «فَتَجَلَّي‏ لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ وَ كَيْفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثُلَاتِ وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ» «إلي آخر». فرمود: خداوند در قرآن براي مردم تجلي كرد و اينها نمي‌بينند. در بيانات امام صادق(سلام الله عليه) هم اين حديث شريف هست كه فرمود: «لَقَدْ تَجَلَّی اللَّهُ لِخَلْقِهِ فِي كَلَامِهِ وَ لَكِنَّهُمْ لَا يُبْصِرُون‏»؛[7] پس قرآن مي‌شود تجلي حق، اين صغراي مسئله، كبراي مسئله همان است كه در جريان سورهٴ «اعراف» و جاي ديگر آمده است كه وقتي خدا براي كوه متجلّي شد كوه ريزريز شد. در سورهٴ «اعراف» آيهٴ 143 اين است كه ﴿وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَي لِمِيقَاتِنَا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَي الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمّا تَجَلّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسي صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ﴾؛ پس اگر خدا براي كوه تجلي كند، كوه توان حمل اين جلا را ندارد. همهٴ اين بحثها در مسئلهٴ آخري از اين سورهٴ مباركهٴ «حشر» ـ إن شاءالله ـ روشن خواهد شد كه اينها هيچ ارتباطي به مقام ذات اقدس الهي ندارد؛ چون بارها به عرض رسيد كه انبيا در آنجا راه ندارند فضلاً از ديگران و صفات ذاتي هم كه عين ذات حق است آنجا هم احدي راه ندارد. تمام اين تجليات و ظهورات و مانند آن در محور فعل است و تعيّنات فعلي است، آنجا كه كار خداست. همهٴ بحثها در اين محور است، آنجا كه ذات خداست، اولين موحد و مولاي همهٴ موحدان كه حضرت امير(سلام الله عليه) است به همه اعلان خطر كرد كه آنجا منطقهٴ ممنوعه است: «لا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» است، «وَ لا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ»[8] است، احدي آنجا راه ندارد، انبيا آنجا راه ندارند فضلاً از شاگردان آنها. تمام اين بحثها در محور تعيّنات و ظهورات فعلي ذات اقدس الهي است. اين فعل اگر بر كوه بتابد كوه متلاشي مي‌شود.

 پس قرآن تجلي حق است و اگر حق براي كوه تجلي كند كوه توان آن را ندارد؛ حالا شما نمونه‌هايش را در روايات پيدا مي‌كنيد كتاب توحيد مرحوم صدوق كه از كتابهاي قَيِّم اماميه است، بر يك روحاني حتماً لازم است كه اين چند جلد اصول‌ كافي اول تا آخرش را خوب مسلط باشد، توحيد مرحوم صدوق را خوب مسلط باشد نهج‌البلاغه را سالي لاأقل يكبار ببيند مطالعه كند و اگر براي او مقدور نيست، همان‌طور كه قرآن را تلاوت مي‌كند اين را تلاوت بكند؛ نهج‌البلاغه كتاب مسافرتي نيست كه گاهي انسان آن را مطالعه كند. «علي أي حال» در توحيد مرحوم صدوق اين هست، در همان اوايل توحيد مرحوم صدوق هست كه بابي است به نام «باب ما جاء في الرؤية». در آنجا زراره ظاهراً از امام صادق(سلام الله عليه) سؤال مي‌كند «الْغَشْيَةُ الَّتِي كَانَتْ تُصِيبُ رَسُولَ اللَّه‏(صلّي الله عليه و آله و سلّم)» آن «غشيه»، آن مدهوشي نه بيهوشي، آن حالي كه به حضرت دست مي‌داد در هنگام وحي چه بود؟ حضرت مي‌فرمود: «ذَاكَ إِذَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ أَحَدٌ»؛ مي‌فرمود: آن وقتي كه خدا بلاواسطه براي رسولش(صلّي الله عليه و آله و سلّم) تجلي مي‌كرد، بدون اينكه بين خداي سبحان و بين رسول خدا، فرشته‌اي فاصله و واسطه باشد؛ آن‌گاه آن حال به پيغمبر دست مي‌داد كه نمي‌توانست تحمل كند مدهوش مي‌شد.[9] يك درجهٴ بالاي آن طوري است كه اگر پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) ببيند مدهوش مي‌شود نه بيهوش. درجات ديگري دارد كه مع‌الواسطه هست تا برسد به آن مراحل نازله. فرمود: من تعجب مي‌كنم كسي قرآن بخواند و پير نشود، قرآن آدم را پير مي‌كند. همين علوم حصوليه است همين مفاهيم است، همين «الفاظ بما لها من المعان الموضوعه» است كه انسان را پير مي‌كند كه ما مرتب با او سر و كار داريم و متأسفانه اثري در ما ندارد, چيز ديگري در اين قرآن است.

 اينكه فرمود: ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ﴾ سخني بالاتر از آن مسئلهٴ تحدّي است. در قرآن‌شناسي از نظر خود قرآن كريم چند مسئله است: يك مسئله اين است كه قرآن همهٴ نيازهاي بشر را «إلي يوم القيامة» به عنوان خطوط كلي ترسم كرده كه ﴿تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ء﴾،[10] اين يك مسئله. مسئلهٴ ديگر اين است كه احدي نمي‌تواند مثل اين قرآن بياورد؛ اين اعجاز قرآن است. حالا اعجاز هم چندين فصل دارد: در بخش فصاحت و بلاغت معجزه است، در بخش تبيين مسائل حقوقي معجزه است، در بخش تبيين معارف معجزه است، دربارهٴ إخبار غيب معجزه است، دربارهٴ تبيين مسائل سياسي معجزه است و مانند آن كه خودِ معجزه كتابي است داراي فصول. يك بخش در اين است كه اگر همهٴ جن و انس جمع بشوند همفكري كنند مثل اين نمي‌توانند بياورند. اما يك بخش در اين است كه ما اين قرآن را اگر بر كوه نازل مي‌كرديم كوه تحمل نمي‌كرد؛ ولي انسان تحمل مي‌كند، اين كدام انسان است و كدام قسمت قرآن است كه اگر بر كوه نازل مي‌شد كوه ريزريز مي‌شود. معلوم مي‌شود كه براي قرآن مرتبه‌اي هست كه آن مرتبه اگر بر كوه نازل بشود كوه ريزريز مي‌كند؛ اما انسانها تحمل آن را دارند؛ اين كدام انسان است كه تحمل آن را دارد.

 در همين نهج‌البلاغه چند جا سخن از آن است كه خداي سبحان براي عقول مردم و براي انديشه‌هاي مردم تجلي كرده است يكي در خطبهٴ 185 است كه فرمود: «وَ تَشْهَدُ لَهُ الْمَرَائِي لاَ بِمُحَاضَرَةٍ. لَمْ تُحِطْ بِهِ الْأَوْهَامُ بَل تَجَلّي لَها بِها»؛ خداوند براي اين اوهام و براي عقول به وسيلهٴ خود عقول تجلي كرده است؛ يعني اگر اين درجهٴ نفس خود را ببيند خدا را مي‌بيند نه اينكه از خود پي به خدا مي‌برد؛ اين همان برهان «أثر الأقدام يدلُّ علي المسير» است. اينكه معرفت نفس نيست، انسان خود را بشناسد بگويد، من چون حادثم مُحدِث مي‌خواهم، يا من چون متحرّكم محرّك مي‌خواهم، من چون ممكنم واجب مي‌خواهم، من چون فقيرم غني مي‌خواهم؛ اينها كه راه‌هاي مدرسه است، اينها راه‌هاي ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾[11] نيست، اينها خودشان را مي‌شناسند مي‌گويند ما چون ممكنيم واجب مي‌خواهيم؛ اما اين بيان حضرت آن است كه ذات اقدس الهي در آينهٴ اوهام و عقول تابيد. در بحثهاي ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾ گذشت كه اگر كسي بتواند سر آينه را خم كند، آينه را نشان خود آينه بدهد؛ آن‌گاه از آينه سؤال بكند چه مي‌بيني؟ اين نمي‌گويد خودم را مي‌بينم. از آينه صاحب‌صورت سؤال بكند كه را مي‌بيني؟ مي‌گويد تو را مي‌بينم؛ چون در آينه غير از صاحب‌صورت چيز ديگر نيست. اگر آينه مي‌توانست چيز بفهمد و مي‌توانست حرف بزند و منظور از آينه آن نيست كه در بازار آينه‌فروشان مي‌گويند آينه، آنكه بحثش قبلا گذشت. منظور از مرآت همان است كه در كتابهاي عقلي مي‌گويند مرآت. آن شيشه و جيوه و قاب را نمي‌گويند مرآت، آن مرآت بالقوه است. به وسيلهٴ او صورت ديده مي‌شد كه اين مرآت نيست، به وسيلهٴ صورت صاحب‌صورت ديده مي‌شود؛ چون آن صورت «ما به الرّوية» است، به وسيلهٴ او صاحب‌صورت ديده مي‌شود، آن صورت را مي‌گويند مرآت، نه آن شيشهٴ جيوه؛ آن صورت هم كه هيچ نيست. اگر از آن صورت سؤال بكنند چيست و كيست؟ مي‌گويد صاحب‌صورت، همين؛ يك حرف دارد. آن آيهٴ ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾ هم همين را بيان كرد. در ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾ آمده است كه خداي سبحان از انسانها سؤال مي‌كند چه را مي‌بيني؟ نمي‌گويند ما عبديم تو ربّي مي‌گويند «تو»، همين؛ نه به عبوديت خود و ربوبيت حق اعتراف بكنند تا بشود دو چيز. ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾، نه «ألستم عبيدي و ألست بربكم»، نفرمود كه مگر نه آن است كه شما بنده‌ايد و من خدايم؛ سؤال دو چيز نيست، جواب هم دو چيز نيست، هم سؤال يك چيز است هم جواب يك چيز. ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي﴾. اگر آن صورت مرآتيه مي‌توانست حرف بزند، صاحب‌صورت از او سؤال مي‌كرد كه چه چيز را نشان مي‌دهي چه خبر است؟ مي‌گفت «تو»، نمي‌گفت «من تو». در مسئلهٴ تجلي هم اين‌چنين است، نفرمود خداوند به وسيلهٴ آيات ديگر براي اين عقول و اوهام تجلي كرده است، «تَجَلّي لَها بِها»؛ يعني براي همين اوهام و نيروهاي ادراكي به وسيلهٴ خود نيروي ادراكي تجلي كرده است، همين. آنكه حكيمانه مي‌انديشد، يك ظرف است يك مظروف؛ يعني عقل مي‌گويد موجودات خارج يا خود من چون حادثه‌ام قديم مي‌خواهم، يا متحركم محرك مي‌خواهم، يا چون با نظم هستم ناظم مي‌خواهم، يا امكان ما هوي دارم واجب مي‌خواهم، يا امكان فقري دارم غني مي‌خواهم؛ اين حرف عقل است كه براي خود سهمي قائل است يا براي موجودات سهمي قائل است، مي‌گويد اينها واجب مي‌خواهند؛ اما ظاهر بيان حضرت اين نيست كه چيزهايي را خدا ياد عقل داد. فرمود خود عقل, خود عقل مَجلاي حق است مرآت حق است. در خطبهٴ 186 هم مشابه اين تعبير آمده است كه خطبهٴ توحيد است كه مرحوم سيد رضي مي‌فرمايد: «و تجمع هذه الخطبة من أصول العلم ما لا تجمعه خطبةٌ»؛ در آنجا مي‌فرمايد: «وَ تُشِيرُ الْآلاَتُ إِلَي نَظَائِرِهَا مَنَعَتْهَا مُنْذُ الْقِدْمَةَ وَ حَمَتْهَا قَدُ الْأَزَلِيَّةَ وَ جَنَّبَتْهَا لَوْ لاَ التَّكْمِلَةَ بِهَا تَجَلَّي صَانِعُهَا لِلْعُقُولِ وَ بِهَا امْتَنَعَ عَنْ نَظَرِ الْعُيُونِ وَ لاَ يَجْرِي عَلَيْهِ السُّكُونُ وَ الْحَرَكَةُ»؛ خدا كه براي عقل تجلي كرده است از ديده‌ها مستور است.

پس تجلي خدا براي خود عقول هست؛ منتها مثل آن است كه يك صاحب‌صورتي مثل اينكه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ﴾؛[12] اما از باب تشبيه معقول و محسوس؛ مثل اينكه آفتابي در برابر آينه تابيد، اما اين آينه را غبار گرفته است، هيچ چيز را نشان نمي‌دهد. اين غبار گرفتن هم تعبير خود قرآن كريم است فرمود: ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾؛[13] صرف اينكه نمي‌فهمند، براي آن است كه اين غذاهاي مشتبه, اين حرفهاي مشتبه, اين رفتارهاي مشتبه «رِين» است، غبار و چرك است. اين چرك و رين صفحهٴ دل را مي‌پوشاند، آينهٴ دل كه «رِين» گرفته است چيزي را نشان نمي‌دهد؛ ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَي قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾ «رين» همان غبار و چرك است. پس تجلي از آن طرف هست. لذا نه كوه متلاشي مي‌شود نه انسانها متلاشي مي‌شوند؛ براي اينكه چيزي در انسان نتابيد چهارتا الفاظ است و چهارتا مفهوم است و ياد گرفته. نه مفهوم آن وجود سنگين را دارد نه اين الفاظ, وجود ذهني كه اثر ندارد، علم است كه اثر دارد نه وجود ذهني، تا علم بشود طول مي‌كشد و از وجود ذهني هم كاري ساخته نيست. معلوم مي‌شود كه براي قرآن حقيقتي است كه به اين آساني تحمل‌پذير نيست و عِدل همين معنا ثقل اصغر است. ثقل اصغر؛ يعني عترت طاهره(عليهم السلام) با حقيقت قرآن يكي هستند. اگر حقيقت ولايت هم در قلب كسي باشد، آن هم تحمل‌پذير نيست. اين «سهل‌بن‌حنيف» در كوفه رحلت كرد؛ «علي أي حال» در محضر حضرت امير(سلام الله عليه) نبود. در ذيل آن شرح حال «سهل‌بن‌حنيف انصاري» هست و در نهج‌البلاغه هم هست؛ منتها اين معنا, اين جمله معناي بسيار لطيفي دارد كه مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه) آن معناي لطيف را عنايت نفرمود و معناي ديگري اين جمله را شرح كرد و آن اين است كه وقتي به حضرت امير(سلام الله عليه) گزارش رسيد كه «سهل‌بن‌حنيف» رحلت كرد، حضرت فرمود: «لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ»[14] كوه اگر بخواهد محبت مرا در دل بگيرد ريزريز مي‌شود. اين معنا را كه معادل و هم‌سنگ و هم‌ترازوي همين آيهٴ سورهٴ «حشر» است، همين آيهٴ سورهٴ «حشر» كه ﴿لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ﴾ با اينكه قرآن و اهل بيت عدلان‌اند و هر كدام از ديگري جدا نخواهد شد، آن بيان «لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ» همين بيان است؛ منتها مرحوم سيد رضي(رضوان الله عليه) اين‌چنين معنا مي‌كند كه اگر كسي محبّ من باشد آنقدر مصائب و مشكلات بر او وارد مي‌شود كه او از پاي درمي‌آيد. آن معنا هم «في نفسه» حق است؛ اما نه آن معناي لطيفي كه از اين جمله متوقع است، واقع هم همين‌طور است؛ يعني اگر كسي بخواهد آن حقيقت را تحمل كند از پا درمي‌آيد. چرا يك خبر سنگين مايهٴ سكتهٴ بعضيها مي‌شود، انسان را از پا درمي‌آورد، چه چيزی باعث مي‌شود كه انسان قالب تهي كند؛ چون آن خبر سنگين است.

 حالا ما روزي در پيش داريم كه ﴿يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيباً﴾[15] و آن حقيقت را قرآن هم بيان كرده است و الآن هم هست. از بيان امام هشتم سلام الله عليه به خوبي برمي‌آيد که فرمود: از ما نيست كسي كه بگويد بهشت و جهنم الآن خلق نشده، آنها مخلوق‌اند.[16] اينها را قرآ‌ن براي انسان بازگو كرده است، چطور اين خبرهاي سنگين هيچ اثري در آدم ايجاد نمي‌كند؛ همان بيان رسول الله(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه فرمود: من تعجب مي‌كنم كسي قرآن بخواند و پير نشود! اين خبر سنگين وقتي كه به انسان مي‌رسد خيليها را از پا درمي‌آورد؛ پس معلوم مي‌شود كه يك مطلب ممكن است انسان را از پا دربياورد. همان مطلب به ديگري وقتي گفته بشود اثر ندارد؛ سرّش آن است كه وجود ذهني اثر نمي‌گذارد، آن علم و آن علاقه اثر مي‌گذارد. الآن اگر كسي مأمور آتش‌نشاني باشد بفهمد خانه و مغازهٴ كسي آتش گرفته مرتب در حركت است تا آتشها را خاموش كند، صاحب‌خانه و صاحب‌مغازه هم كه عمري تلاش كرده و اينها را فراهم كرده و مديون هم هست او هم مي‌فهمد اين خانه دارد مي‌سوزد؛ چه بسا ممكن است صاحب‌خانه با شنيدن اين خبر سكته كند، اما مأمور آتش‌نشاني باكش نيست چرا؟ اين نه براي آن است كه يكي مي‌داند و ديگري نمي‌داند، ممكن است مأمور آتش‌نشاني در محل حاضر باشد و ببيند و صاحب‌خانه غايب باشد و بشنود؛ اما يكي سكته مي‌كند، يكي باكش نيست چرا؟ براي آن است صاحب‌خانه دل‌بسته است، مأمور آتش‌نشاني دل‌بسته نيست، او دارد كار خودش را انجام مي‌دهد. آنچه كه در انسان اثر مي‌گذارد آن دل‌بستگي و علاقه است، اگر آن علاقه بود انسان مي‌نالد، اگر نبود باكش نيست. اينكه فرمود: «لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ» اگر كوه بخواهد محبت مرا تحمل كند ريزريز مي‌شود، همين است. انسان محبوبي به اين زيبايي داشته باشد و او را نبيند، اين اهل بيت(عليهم السلام) ما را آدم كرده. اينكه شما مي‌گوييد ما خاك قبر اينها, درب حرم اينها را مي‌بوسيم و مي‌بوئيم؛ براي اينكه اگر ـ معاذ الله ـ اينها نبودند، ما بايد مسافرتي به كشورهاي كفر بكنيم ببينيم آنها در چه حالت‌‌اند آيا واقعاً حيوان يا بدتر از حيوان‌اند يا نه. آنها با داشتن همهٴ تمدنهاي جديد از يك طرف و همهٴ امكانات روز از طرف ديگر، وقتي مسائل به اخلاقي مي‌رسند، واقعاً ﴿كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾[17] هستند بدون هيچ ترديد. ايران كه متأسفانه پيشرفتي از نظر صنعتي و اينها نكردند نگذاشتند كه داشته باشد با اينكه استعداد داشتند. سابقهٴ مردم ايران هم كه گبر بودند، نياكان ما در اين سرزمين قبل از اسلام آتش‌پرست بودند؛ پس نه سابقهٴ مذهبي درخشاني داشتيم، نه لاهقهٴ پيشرفت صنعت و علمي. اگر نبودند علي و اولاد علي در اين سرزمين ما چه مي‌شديم خدا مي‌داند، ما هرچه داريم به برکت اينهاست، تمام حيات ما را اينها به ما دادند. يك مسافرت در كشورهاي كفر لازم است تا انسان از نزديك اينها را ببيند، وضع صنعت و پيشرفتهاي علمي آنها را هم ببيند، بعد وضع اخلاقي آنها را هم ببيند. در اين بولتنها اهانتي كه به قرآن كريم شده است، چيزهايي است كه انسان به خودش اجازه نمي‌دهد كه منتشر كند و نقل کند؛ آن‌گاه كاملاً احساس مي‌كند كه از هر سنگي اينها سخت‌تر هستند ﴿فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً﴾[18] يا ﴿كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾ هيچ چيزي براي اينها مطرح نيست إلا درندگي، با داشتن همهٴ امكانات علمي و صنعتي. اينكه مي‌بينيد غالب مردم ايران از نظر اخلاق به لطف الهي در مسير سعادت‌اند، اين فقط و فقط به بركت علي و اولاد علي است. انسان اين مسائل را ببيند، بعد بفهمد اهل بيت نسبت به او حق حيات دارند، پدران اينها را زنده كردند، اجداد اينها را زنده كردند، آبا و اجداد اينها را از مرگ قطعي نجات دادند، نسبت به ما حق حيات دارند؛ آن وقت ما به اينها دسترسي نداشته باشيم اينها را نبينيم نه در خواب ببينيم نه در بيداري ببينيم! اين است كه انسان در فراق اينها مي‌سوزد. «لَوْ أَحَبَّنِي جَبَلٌ لَتَهَافَتَ»؛ اين را دربارهٴ «سهل‌بنحنيف ‌انصاري» فرمود. آن معنايي كه مرحوم سيد رضي فرمود، معناي متوسط آن بود؛ اما اين معنايي كه عرض شد هماهنگي وحد و ولايت است در آن تأثير معنويشان؛ چه قرآن حقيقتي است كه اگر بر كوه نازل بشود كوه را متلاشي مي‌كند، چه اينكه محبت اهل بيت(عليهم السلام) هم در جايي باشد آنها را متلاشي مي‌كند؛ اين اختصاصي به حضرت امير ندارد. منظور از «لَوْ أَحَبَّنِي»؛ يعني وليّ خدا، يعني معصومين(عليهم السلام)؛ اميدواريم که نصيب همه بشود.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . سوره هود، آيه41.

[2] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه اول.

[3] . سوره احزاب، آيه72.

[4] . سوره مريم، آيه4.

[5] . سوره بقره، آيه34.

[6] . سوره فصلت، آيه11.

[7] . بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏89، ص107.

[8] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه اول.

[9] . التوحيد (للصدوق)، ص115.

[10] . سوره نحل، آيه89.

[11] . سوره اعراف، آيه172.

[12] . سوره شوری، آيه11.

[13] . سوره مطففين، آيه14.

[14] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت111.

[15] . سوره مزمل، آيه17.

[16] . الأمالي( للصدوق)، النص، ص461.

[17] . سوره اعراف، آيه179؛ سوره فرقان، آيه44.

[18] . سوره بقره، آيه74.