دیگر اخبار
مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

شناسه : 12004145


تفسير سوره مباركه حشر آیه 19 تا 21
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُون‏ (18) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏ (19) لا يَسْتَوي أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُون‏ ﴿20﴾

براي اينكه انسان به سرنوشت منافقان و ساير كفار مبتلا نشود، فرمود اهل مراقبت و اهل محاسبه باشيد و ببينيد براي فردا چه فرستاديد؛ چه آنها كه اهل مراقبت و محاسبت هستند براي فردا مي‌فرستند, چه آنها كه اهل نسيان و عصيان‌ هستند، براي فردا مي‌فرستند. منتها قرآن كريم اعمال فاسد و طالح را پيش‌فرست نمي‌داند نه اينكه آنها كه اهل نسيان و عصيان هستند، براي فردا نفرستادند، آنها هم فرستادند؛ منتها چيزي را فرستادند كه به سود آنها نيست؛ مثل اينكه دل‪هاي كافران را خالي مي‌داند. مي‌فرمايد: ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ،[1] دل‪هاي اينها خالي است.

 در آيهٴ ديگر مي‌فرمايد: ﴿مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً﴾،[2] اين كفار شرح صدر دارند، هر معصيتي را مي‌پذيرند، هر اخلاق فاسدي را مي‌پذيرند، گرچه از نظر معارف الهي شرح صدر ندارند؛ ولي از نظر معاصي شرح صدر دارند، با وجود اين مي‌فرمايد: ﴿وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ، فؤاد اينها تهي است، هيچ چيزي در دل آنها نيست با اينكه همهٴ معاصي در دل آنها هست، پس ‌چنين نيست كه اگر كسي خود را فراموش نكرد، براي فرداي خود چيزي نمي‌فرستد, مي‌فرستد؛ منتها به سود او نيست.

چون همهٴ اين ابتلائات در اثر نسيان نفْس است، قرآن كريم ما را به آن اصل متذكّر كرد. فرمود به ياد خودتان باشيد تا براي خودتان چيز بفرستيد، اين ياد خود را در موارد فراوان ذكر كرده است، فرمود خود را اگر به عنوان آيت و علامت بشناسيد، خوب است و اما اگر خود را به عنوان اينكه چيزي هستيد، ببينيد اين غرور است و بسيار بد است. خود را به عنوان آينه بشناسيد و اين كريمهٴ ﴿وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ،[3] هميشه زنده است. در بحث‪هاي قبل ملاحظه فرموديد، اين ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ﴾؛ يعني متذكّر اين صحنه باشيد، اين صحنه الآن هم هست؛ منتها ديگران پيش از شما بودند و بيش از شما به اين عمل كردند، شما بعد از آنها آمديد. وگرنه اصل اين مسئله هست؛ مثل اينكه خداي سبحان به رسول خود (صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم‏) مي‌فرمايد: ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ﴾,[4] ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَي﴾،[5] نه يعني قصّهٴ آنها را بخوان؛ يعني سيرهٴ آنها را بدان و عمل بكن! يك روز اين سيره را ابراهيم عمل مي‌كرد, يك روز اين سيره را موسي(عَلَيْهِمُا السَّلام) عمل مي‌كردند، يك روز هم شما, متذكّر اين مسئله‌اي كه هرگز از بين نمي‌رود، باش! ﴿وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِيّاً﴾، پس سخن از قصّهٴ تاريخي نيست اين ﴿وَ إِذْ﴾؛ يعني «و اذكر» الآن به ياد آن صحنه باش! اگر كسي به ياد آن صحنه بود، الآن مي‌تواند بگويد: ﴿بَلَي﴾، پس ما راهي داريم كه هم اكنون هم مي‌توانيم بگوييم: ﴿بَلَي﴾، ربوبيّت حق را ببينيم و عبوديّت خود را بنگريم، بگوييم: ﴿بَلَي﴾ آن راهش معرفت نفْس است چرا؟ براي اينكه اين ﴿بَلَي﴾ گفتن گرچه همه‌جا ممكن است؛ اما ﴿بَلَي﴾يي است كه با غفلت آميخته است؛ يعني اگر كسي درس و بحث بخواند، با براهين عقلي ثابت كند جهان خدايي دارد، در همان كلاس درس كه نشسته است، مي‌گويد «بلي» چون برهان عقلي اقامه شد كه خدايي هست؛ اما وقتي بيرون آمده است، ديگر مي‌گويد «لا» در همان وسط كلاس درس و بحث كه نشسته است، گرچه مي‌‌گويد «بلي»، گرچه به ياد حق است؛ اما اين ذكر حق است و ياد حق است به حمل اوّلي و غفلت از حق است به حمل شايع، براي اينكه اين همه‌اش مي‌خواهد بگويد من خوب تدريس مي‌كنم, خوب تقرير مي‌كنم، اگر اشكالي در وسط درس شد، سعي مي‌كند اشكال و مُستشكِل را در هم بكوبد يا اگر قلم دست گرفت اين مسايل را دارد بيان مي‌كند، مي‌خواهد بگويد من مستوفيانه تقرير مي‌كنم. اين اثبات خداست و ياد خداست و نام خداست به حمل اوّلي و غفلت از خداست به حمل شايع، مثل همين نمازهايي كه ما مي‌خوانيم. در نماز كسي كه هنگام ظهر رو به قبله ايستاده است و حتي اخطار به بال هم كرده است، گفت چهار ركعت نماز ظهر به جا مي‌آورد «قربة الي الله»، اين نيّت به حمل اوّلي و غفلت به حمل شايع؛ يعني «هذه نيّةٌ و هذه ليست بنيّة»، نيّت آن نيست كه كسي بگويد من چهار ركعت نماز ظهر به جا مي‌آورم. نيّت آن انبعاث روح است؛ يعني اگر مرغي از روي سكّوي پَرشي پرواز كند، مي‌گويند منبعث شد و طيران كرد، اين حالت انبعاث را مي‌گويند نيّت. اگر مصلّي چنين حالي در او پيدا شد، چون از اين سكّوي پرش پرواز كرد، نيّت كرد؛ آن‌گاه صلات مي‌شود معراج مؤمن، وقتي معراج رفت در اين چهار ركعت، در مردم نيست، وقتي برمي‌گردد ادب ورود را رعايت مي‌كند، اگر كسي در جمع ما نيست، الآن وارد جمع ما شد، سلام مي‌كند، مي‌گويد «سلامٌ عليكم»؛ ولي اگر كسي در جمع ما بود، ديگر به ما نمي‌گويد «سلامٌ عليكم»، اينكه نماز «تَحْرِيمُهَا التَّكْبِيرُ وَ تَحْلِيلُهَا التَّسْلِيم‏»،[6] براي آن است كه اين نمازگزار رفته به معراج و در جمع ما نبود, نزد ما نبود تا چهار ركعتش تمام بشود، حالا كه تمام شد دارد مي‌آيد، وقتي كه دارد مي‌آيد به هر حال كسي كه تازه وارد است بايد سلام بكند، مي‌گويد «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه‏»؛ لذا آن بزرگاني كه اين معاني را يافتند، مي‌گويند ما خجالت مي‌كشيم در موقع «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ»؛ مثل اينكه الآن در حضور يكديگريم خجالت مي‌كشيم كه به يكديگر بگوييم «سلامٌ عليكم». اگر كسي جداي از اين جمع بود، وقتي وارد جمع شد، مي‌گويد «سلامٌ عليكم»؛ اما اگر كسي در بين مردم بود كه نمي‌گويد «سلامٌ عليكم»، آن نمازگزاري كه حواسش از مسجد و از دنيا و از اهل دنيا پَرش نكرد، اين در مردم است. اين چطور به خود اجازه مي‌دهد كه آخر نماز بگويد: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ‏»؟ خدا مي‌داند!

پس نماز كه نيّتي دارد نيّت به اين معنا نيست كه يك علم حصولي را از ذهن بگذراني، بلكه نيّت آن انبعاث و پَرش روح است و آنچه را كه ما در نماز داريم اين نيّت است به حمل اوّلي و غفلت است به حمل شايع. دربارهٴ ياد حق و معرفت نفْس هم همين‌طور است. اينكه به ما فرمود: ﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾، مانند كسي نباشيد كه خود را فراموش كرده است و خدا را فراموش كرده است؛ يعني خدا او را اِنسا كرده است. يك وقت انسان مي‌خواهد سخن از معرفت نفْس به ميان بياورد، اين معرفت نفْس را با آنچه كه در كتاب‌هاي عقلي نوشته‌اند مي‌خواهد مطرح كند ثابت كند روح مجرّد است, قواي روح مجرّدند, علم نفْس و قواي خود حضوري است، همهٴ اين مسايلي كه در كتاب‌هاي عقلي مطرح كردند، بحث مي‌كند, مي‌نويسد, تقرير مي‌كند و مانند آ‌ن. اينها معرفت حصولي نفْس است نه معرفت حضوري، آن معرفت نفْسي نيست كه به دنبالش معرفت ربّ باشد، گرچه لازم است؛ ولي كافي نيست. اينكه قرآن مي‌فرمايد شما دو راه داريد و جمع هر دو راه ميسّر است: ﴿وَ فِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ ٭ وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ﴾،[7] در سورهٴ «ذاريات» مي‌فرمايد جهانِ خارج آيات الهي هستند، روحِ شما و خصايص روح شما آيات نفساني‌ هستند: ﴿وَ فِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ ٭ وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ﴾، يا در سورهٴ «فصلت» مي‌فرمايد: ﴿سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنفُسِهِمْ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ﴾،[8] معلوم مي‌شود دوتا راه است كه جمعش ميسّر است: يكي راهِ بيروني مشاهدهٴ آيات بيرون, يكي هم راه دروني مشاهدهٴ آيات دروني.

از اميرمؤمنان(عَلَيْهِ السَّلام) آن‌طوري كه در غرر و دُرر آمده اين است كه «الْمَعْرِفَةُ بِالنَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْن‏»؛[9] يعني اگر كسي از راه خودشناسي بخواهد خدا را بشناسد، مي‌بيند بهترين معرفت است؛ هم از راه آيات آفاقي مي‌شود خدا را شناخت, هم از راه آيات انفسي؛ ولي «الْمَعْرِفَةُ بِالنَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْن‏» است. اين معرفت نفس كه «أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْن» است؛ يعني همين راه‌هاي حصولي و استدلالي كه در كتاب‌هاي عقلي آمده است، اثبات بشود روح موجود است, روح غير از مزاج است, روح غير از بدن است, روح غير از ماده است و روح مجرّد است. قواي او مجرّد است، همين «علم النفس» است؛ اينها در حقيقت اوست نه منم، چون همهٴ اينها مفاهيم‌ هستند، مفاهيم كلّي است و شخص, شخص است، اين يك برهان؛ مفاهيم غايب است و شخص شاهد و حاضر، اين دو برهان؛ پس آنچه كه در ذهن ما مي‌گذرد، ما نيستيم، اوست؛ لذا كاملاً صحيح است كه ما از همهٴ اين مفاهيم به «هو» اشاره كنيم؛ يعني اگر كسي مدّت‌ها دربارهٴ تجرّد روح بحث كرد، دربارهٴ روح‌شناسي بحث كرد، مي‌تواند بگويد آن، نه من, حتي كلمهٴ «أنا» به حمل اوّلي «أنا» است؛ ولي به حمل شايع «هو» است، چون مفهومي است در ذهن ما كه ما اشاره مي‌كنيم «او», حقيقت انسان كه اين مفهوم «من» نيست. مضافاً كه اين مفهوم من معناي عامّي دارد كه هر كسی مي‌تواند بگويد «من». اين دو برهان نشان مي‌دهد كه حقيقت «من» مفهوم نيست، يك برهان اينكه اين مفهوم كلّي است و من شخص خارجي هستم, دوم اينكه اين مفاهيم غايب‌ هستند و من شاهد و حاضرم. پس هيچ كدام از اينها منِ واقعي را به من نشان نمي‌دهد، گرچه روزنه‌اي هست.

اما علم اخلاق، علم اخلاق هم سرگذشت اين است كه چه چيزي فضيلت است و چه چيزي رذيلت است, چه چيزي تقواست و چه چيزي فجور است, ملكات از كجا حاصل مي‌شود, اعمال تا چه اندازه زمينهٴ ملكات را فراهم مي‌كند، اينها بسيار خوب است و انسان در خلال اين بحث‌هاي اخلاقي يك روحِ نزاهتي در او پيدا مي‌شود؛ اما هيچ كدام از اينها آن گِره را نمي‌گشايد، چون همهٴ اينها به حمل اوّلي معرفت نفْس‌ هستند و به حمل شايع بيگانه‌شناسي است، نه آنچه را كه انسان در علم اخلاق، درس و بحث مي‌گويد مَلكات نفساني خود آدم هستند نه آ‌نچه را كه در كتاب‌هاي عقلي به عنوان معرفت روح مي‌خواند، هيچ كدام از اين نيست, اين دروني‌ها با بيروني‌ها يكي است؛ يعني اگر كسي يك بحث عميق دربارهٴ گياه‌شناسي كرد، از نظم گياه‌شناسي مي‌تواند پي به خدا ببرد, دربارهٴ انسان‌شناسي كرد، از نظم دستگاه انسان هم مي‌تواند پي به خدا ببرد. همان‌طوري كه شناخت آثار گياهي يك آيات آفاقي است و بيرون, شناخت آيات انفسي با اين علم حصولي هم يك شناخت بيروني است، در حقيقت اوست نه منم. نشانه‌اش اين است كه انسان در خلال درس و بحث مثل ساير بحث‌ها مي‌كوشد كه خود را نشان بدهد، پس آن معرفت نفْسي كه خدا مي‌فرمايد من انسان را به خودش نشان دادم و در آن نشان دادن هيچ كسی «لا» نگفت همه‌اش گفت «بليٰ» اين چيست و آن الآن هم هست؛ يعني الآن هم انسان مي‌تواند به آيهٴ ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ﴾،[10] عمل بكند و بگويد ﴿بَلَي﴾، اين نه «قضيةٌ في واقعة» بود، نه داستان گذشتگان؛ الآن هم زنده است.

آن راه, راه علم حصولي و استدلالي نيست، راهِ درس اخلاق نيست، راهِ علم شهودي است. علم شهودي آن است كه انسان با ذكر و با ياد حق با درون خود كار كند نه با فكر؛ انساني كه دارد غرق مي‌شود، چطور به فكر بدن خود هست؟ همه چيز را فراموش مي‌كند فقط خود را مي‌خواهد برهاند، اين حال, حال حضور است كه از همه چيز غفلت مي‌كند. از يك انسان غريق ساده‌ترين مسايل ادبي را سؤال كنيد، يادش نيست. او در آن حال يادش نيست كه فاعل مرفوع است يا مفعول منصوب، يادش نيست. ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين مسايل ادبي در آن حال غرق از يادش مي‌رود، چون فقط خودش را مي‌خواهد؛ اين حال اگر براي كسي پيدا شد، چون خود انسان ممكن نيست مستقل باشد، اگر مستقل بود هرگز نيازي به جايي نداشت و ذاتاً وابسته است، همان‌طوري كه در بحث‌هاي قبل ملاحظه فرموديد؛ وقتي ذاتاً وابسته شد، آن حق سبحانه و تعالي، قيّم و قيّوم اوست، درون او را, بيرون او را, اول او را, آخر او را فيض خدايي مي‌بيند كه «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة».[11] سخن از ذات حق نيست در بحث‌هاي قبل هم ملاحظه فرموديد در ذات حق احدي راه ندارد، انبيا و اوليا(عَلَيْهِمُ السَّلام) راه ندارند چه رسد به ديگران. اين «لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَن‏»،[12] مخصوص افراد عادي نيست انبيا را هم شامل مي‌شود, اوليا را هم شامل مي‌شود؛ لذا دربارهٴ خدا انسان به هر درجهٴ معرفت برسد، بايد با اعتراف ضميمه كند. غير خدا را مي‌شود شناخت؛ اما دربارهٴ خدا انسان به هر اندازه كه برسد، معرفت را بايد به علاوهٴ اعتراف كند، بگويد: «مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِك»؛[13] آن‌وقت مي‌ماند فيض خدا, ظهور خدا؛ اين ظهور خدا درون اين شخص را گرفته، بيرونش را گرفته, اوّلش را گرفته, آخرش را گرفته, ظاهرش را گرفته, باطنش را گرفته، آن‌وقت چيزي براي اين شخص نمي‌ماند. ممكن نيست كسي خود را با علم شهودي و علم حضولي بشناسد و «بليٰ» نگويد، اين ممكن نيست. اين «داخلٌ في الأشياء» استثناپذير هم كه نيست، اين جمع مكسّر محلاّ به «الف» و «لام» است، آن فيض خدا در همهٴ اشيا بدون اينكه چيزي را فروگذار كند، ظهور كرده است؛ آن‌گاه صورت مرآتيه اگر خواست خود را ببيند و حرف بزند چه مي‌گويد؟ منظور از مرآتي كه در اين كتاب‌هاي عقلي و اصولي مطرح مي‌شود، نه آن مرآتي است كه در بازار آينه‌فروشان مي‌گويند مرآت, در بازار آينه‌فروشان به همين شيشه‌اي كه پشتش جيوه است و قطري دارد و قابي دارد و مكعّب شكل است، به آن مي‌گويند آينه و مرآت، اين نه در علم اصول مطرح است نه در علوم عقلي. مرآت؛ يعني وسيلهٴ رؤيت؛ يعني چيزي كه انسان به سبب او خود را ببيند، گرچه با اين شيشهٴ پشتش جيوه يافته، ما آن صورت را مي‌بينيم؛ ولي به وسيلهٴ آن صورت خودمان را مي‌يابيم، آنچه كه مرآت حقيقي است؛ يعني «ما به الرؤية» است، آن صورتي است كه در درون آينه است نه خود اين شيشه يا جيوه؛ آن مرآت؛ يعني «ما به الر‌ؤيه» و آن «ما به الر‌ؤيه»، صاحب‌صورت را نشان مي‌دهد؛ اما خود هيچ است. اگر آن مرآت بخواهد سخن بگويد, بخواهد حرف بزند، مي‌گويد «من و تو»، يا مي‌گويد «تو», نمي‌گويد «من و تو» مي‌گويد «تو»؛ لذا در همان آيه‌اي كه قبلاً قرائت شد، ملاحظه فرموديد كه در آن مسئله پيمان‌گيري، پيمان دو طرفه نيست: ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي﴾، همين! سخن از اين نيست كه من عبدم و تو ربّي، سخن از اين است كه تو ربّي، سخن از توست نه من و تو، در آينه هيچ چيزي نيست. اين نور كه مي‌تابد بر آينه چون جرم شفّاف است، از آينه منعكس مي‌شود به شيئي برمي‌خورد، ما آن شيء را در اين زاويه عطف مي‌بينيم، وگرنه در درون آينه, بيرون آينه, اطراف آينه هيچ چيزي نيست و آينه غير از سراب است، سراب دروغ مي‌گويد و صورت مرآتيه راست مي‌گويد، در عين حال كه در آينه هيچ نيست؛ اما راست مي‌گويد.

اين لطايف را كه بزرگان گفتند اصلش از خود اهل‌بيت(عَلَيْهِمُ السَّلام) است. يك بيان نوراني امام هشتم(سَلامُ الله عَلَيْه) دارد كه اين بيان را مرحوم صدوق(رِضْوَانِ اللَّهِ عَلَيْه) در كتاب توحيد نقل كرده است،[14] در آن احتجاجات امام هشتم(سَلامُ الله عَلَيْه) در اواخر توحيد صدوق كه حضرت مي‌فرمايد دربارهٴ توحيد شما در آينه هستيد يا آينه در شماست؟ به آن شخص مي‌فرمايد، فرمود نه شما در آينه هستيد، نه آينه در شماست، اين صورت كجاست كه شما را نشان مي‌دهد اين صورتي كه شما را نشان مي‌دهد كه دروغ نمي‌گويد، واقعاً شما را نشان مي‌دهد؛ اما چيزي در آينه هست كه شما را نشان مي‌دهد يا نيست و نشان مي‌‌دهد، اگر هست كجاست؟ اين شخص ماند. اصلش را خود ائمه(عَلَيْهِمُ السَّلام) فرمودند، بعد شاگردانش ديگر در اين زمينه كار كردند. سراب دروغ مي‌گويد, صورت مرآتيه راست مي‌گويد و ممكن نيست كسي به درون آينهٴ خود سري بزند و نگويد خدا هست، اين ممكن نيست. آن‌گاه كلّ جهان آينه است، سراسر جهان آينه است، اين آينه يك روز به هر حال مي‌شكند، الآن اگر آينه‌اي بسازند به قدر اين جهان, به قدر اين نظام كيهاني كه معلوم نيست، ميلياردها ميليارد كيلومتر مساحت اوست، حالا چند ميلياردش را تازه كشف كردند. اگر آينه‌اي بسازند به قدر اين جهان و ما همهٴ آثار را در اين آينه ببينيم، درست ديديم، خلاف نديديم، فقط ديدِ ما كودكانه است، خيال مي‌كنيم در آينه هستند در حالي كه بيرون آنها است نه در آينه. يك موجود ديگري است جداي اين جهان كه اين جهان آينهٴ اوست، در او نيست و اين جهان او را نشان مي‌دهد، يك روز اين آينه مي‌شكند، ما برمي‌گرديم، مي‌بينيم كس ديگر اين عالَم را اداره مي‌كرد ما خيال مي‌كرديم اين قوا در اين آسمان و زمين‌ هستند. در اين اشعار مرحوم الهي قمشه‌اي(رِضْوَانِ اللَّهِ عَلَيْه) در آن نغمهٴ حسيني كه شرحش هم لابد مستحضر هستيد، فرزند ايشان به نام حسين در آن دوران خردسالي سخت بيمار شد و ايشان نذر كرد كه اگر خداي سبحان اين كودك را شفا داد، جريان حضرت سيّدالشهدا(سَلامُ الله عَلَيْه) را به نظم درآورند و اين كودك دَم مرگ با اين نذر شفا پيدا كرد و ايشان جريان سيّدالشهدا(سَلامُ الله عَلَيْه) را به نظم در آوردند به عنوان نغمه حسيني، بسيار لطائف و معارف بلندي دارد. در آنجا كه جريان سيّدالشهدا(سَلامُ الله عَلَيْه) را نقل مي‌كند كه حضرت آن آخرين لحظات را دارد مي‌گذراند، از اسب افتاد فرمود «آينه بشكست و رخ يار ديد»؛[15] يعني آنچه كه در قيامت بايد براي همه پيش بيايد، براي اينها در اين حالت پيش مي‌آيد، به هر حال روزي بساط اين آينه را جمع مي‌كنند يا نه؟ ﴿وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ،[16]  الآن به ما فرمود: ﴿وَ فِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ ٭ وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ، روزي هست كه بساط اين آينه‌ها را جمع مي‌كنند يا نه؟ آن روزي كه بساط اين آينه‌ها را جمع مي‌كنند و همهٴ اين آينه‌ها را در هم مي‌كوبند: ﴿وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ، قبل از اينكه دوباره اين آينه‌ها را پهن كنند، بعد از نفخ اول و قبل از نفخ دوم؛ آن‌گاه مي‌فرمايد: ﴿لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ،[17] حالا بگوييد صاحب‌كار چه كسي است؟ ﴿لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾، آن روز ديگران بايد بميرند و نفخهٴ صور برسد تا بيابند و اين بزرگان ائمه(عَلَيْهِمُ السَّلام) و برخي از شاگردان اينها همين‌جا مي‌بينند. اگر كسي اين ﴿وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ، را هم‌اكنون در جان خود پياده كند، نه با معرفت نفسي كه در كتاب‌هاي عقلي هست، آنها لازم است؛ ولي كافي نيست، نه با درس اخلاقي كه در علوم اخلاقي هست، آنها لازم است، ولي كافي نيست؛ چون آنها همه‌اش علم حصولي است اينها «هو» است نه «أنا» اينها به حمل اوّلي «أنا» است؛ ولي به حمل شايع «هو» است؛ اگر كسي خود را ببيند؛ مثل همان صورت مرآتيه است كه فقط خدا را نشان مي‌دهد، اگر صورت در آينه خواست حرف بزند، نمي‌گويد من و تو كه مي‌گويد تو, فقط صاحب‌صورت را نشان مي‌دهد، چون همه مي‌دانيم كه هيچ چيزي در آينه نيست، اين كودك است خيال مي‌كند در آينه كسي هست. اگر صورت مرآتيه هيچ نيست و درست مي‌گويد، پس اين راه رفتني است، اگر كسي اين راه را برود، محال است خدا را نشناسد، در حال ضرورت هست, در حال اضطرار هست، گاهي ائمه(عَلَيْهِمُ السَّلام) ما را به آن حال اضطرار نشان مي‌دادند با آن حال مي‌شود انسان خداي خود را بشناسد، خدا را مشاهده مي‌كند. خدا هرگز غيبتي ندارد چون ما غايب هستيم خدا را نمي‌بينيم، اگر ما حاضر بوديم مثل صورت مرآتيه يقيناً خدا را نشان مي‌داديم.

در كتاب شريف تحف‌العقول در كلمات امام ششم(سَلامُ الله عَلَيْه) سخني حضرت در وصف محبّت دارند كه خلاصه كارها با محبّت انجام مي‌شود. حضرت فرمود مُحبّين ما چند گروه‌اند: آن ممتازين از محبّين خود را مي‌شمارد، آن شخص عرض مي‌كند كه من از محبّين شما هستم در سرّ و علن؛ امام مي‌فرمايد: «إِنَّ لِمُحِبِّينَا فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ علَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا»، اين مرد عرض كرد: «وَ مَا تِلْكَ الْعَلَامَات»، آن كه دوست شماست در سرّ و علن و علاماتي دارد كه با آن علامات شناخته مي‌شود، آن علامات چيست؟ «قَالَ عليه السلام تِلْكَ خِلَالٌ أَوَّلُهَا أَنَّهُمْ عَرَفُوا التَّوْحِيدَ حَقَّ مَعْرِفَتِه‏»،[18] اينها حقّ معرفت را دارند؛ يعني آن مقداري كه براي بشر ميسّر است، آن مقداري كه براي بشر ميسّر نيست كه خدا از كسي نخواست. اينكه خداوند دربارهٴ عده‌اي مي‌فرمايد: ﴿وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ،[19] معلوم مي‌شود كه آن حقّ‌المعرفه‌اي كه براي بشر مقدور هست آن را مي‌گويد، نه آن مقداري كه مقدور نيست؛ اين دو مطلب در كنار هم در يك خطبهٴ نهج‌البلاغه جمع شد. حضرت مي‌فرمايد: «لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَی تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِه‏»،[20] هر دو را در يك خطبه جمع كرد. فرمود هيچ عقلي را اجازه نداد كه به كُنه صفت حق راه پيدا كند و هيچ عقلي را هم از مقدار لازم معرفت محجوب نكرد. آن مقداري كه واجب است، راه باز است. آن مقداري كه راه بسته است، لازم نيست. در اينجا فرمود اوّلينش آن است كه اينها حقّ معرفت داشته باشند: «التَّوْحِيدَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ أَحْكَمُوا عِلْمَ تَوْحِيدِهِ وَ الْإِيمَانُ بَعْدَ ذَلِك‏»، «علم التوحيد» را محكم و مُتقن بكنند و به او ايمان بياورند، «وَ الْإِيمَانُ بَعْدَ ذَلِكَ بِمَا هُوَ وَ مَا صِفَتُهُ ثُمَّ عَلِمُوا حُدُودَ الْإِيمَانِ وَ حَقَائِقَهُ وَ شُرُوطَهُ وَ تَأْوِيلَه»؛ اول خدا بعد ايمان به خدا، اين سؤال كننده به نام سدير عرض كرد «يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا سَمِعْتُكَ تَصِفُ الْإِيمَانَ بِهَذِهِ الصِّفَة»، ما مجالش شما را زياد درك كرديم؛ اما نديديم تاكنون شما ايمان را اين‌طور توصيف بكنيد كه بفرماييد اول انسان بايد خدا را حقّ معرفتش را پيدا كند، بعد حدود ايمان و حقايق ايمان و شرايط ايمان و تأويل ايمان را بشناسد، حضرت فرمود: «نَعَمْ يَا سَدِيرُ لَيْسَ لِلسَّائِلِ أَنْ يَسْأَلَ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ حَتَّی يَعْلَمَ الْإِيمَانَ بِمَن‏» نمي‌شود كسي سؤال بكند، ايمان چيست مگر اينكه اول سؤال بكند، آن كسي كه مي‌خواهد به او ايمان بياورد، آن كيست تا بعد معلوم بشود ايمان به او چيست؟ «قَالَ سَدِيرٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُفَسِّرَ مَا قُلْت»، اگر صلاح بدانيد آنچه را كه فرموديد تفسير بكنيد «قَالَ الصَّادِقُ(عليه السلام)»، حالا دارند حقّ توحيد را تفسير مي‌كنند كه توحيد چيست؟ «مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِك‏»؛ اگر كسي خيال كرد كه خدا چيزي است كه در دلِ او آمده، همين صورت وهمي خداست، اين مشرك است براي اينكه چيزي كه خدا نيست، آن را خدا پنداشت: «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ بِالاسْمِ دُونَ الْمَعْنَی فَقَدْ أَقَرَّ بِالطَّعْنِ لِأَنَّ الِاسْمَ مُحْدَث»، اگر كسي خيال كند خدا را با اسماي حُسنا مي‌شناسد، اين به طعن بر خود اعتراف كرده است، براي اينكه اين اسما حادث هستند و خدا قديم, آن مسمّا قديم است و اين اسما حادث، «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَی فَقَدْ جَعَلَ مَعَ اللَّهِ شَرِيكاً»؛ اگر كسي اين اسم را تصوّر كرد، گفت اين «الله» با آن معنا كه اين «الله» از او حكايت مي‌كند، من عبادت مي‌كنم، اين معبود او دوتا شد نه يكي, «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ الْمَعْنَی بِالصِّفَةِ لَا بِالْإِدْرَاكِ فَقَدْ أَحَالَ عَلَی غَائِب»؛ اگر كسي بگويد كه من خدا را با همين اوصاف مي‌شناسم، معلوم مي‌شود يك امر غايبي را دارد عبادت مي‌كند نه امر حاضري را، «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْبُدُ الصِّفَةَ وَ الْمَوْصُوفَ فَقَدْ أَبْطَلَ التَّوْحِيدَ لِأَنَّ الصِّفَةَ غَيْرُ الْمَوْصُوف»؛ اگر كسي بگويد كه آن ذاتي كه عليم است، آن ذاتي كه قدير است اين «قديرِ مع الذات», «عليم مع الذات» را عبادت مي‌كند، اين هم موحد نشد.

آن جملهٴ اول كه فرمود: «مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يَعْرِفُ اللَّهَ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوبِ فَهُوَ مُشْرِك‏»، سرّش اين است كه ما هر چيزي را كه مي‌خواهيم بشناسيم، اين دوتا وجود دارد: يك وجود خارجي دارد, يك وجود ذهني دارد، وجود ذهني‌ آن راهنماي وجود خارجي است؛ مثلاً درخت، يک وجودي دارد در خارج كه ميوه مي‌دهد, وجودي دارد در ذهن كه مهندس كشاورزي اين درخت را مي‌شناسد بدون كم و كاست، ممكن است كسي در شناخت درخت اشتباه بكند؛ ولي به هر حال بشر مي‌تواند درخت‌شناس خوبي باشد، اين معناي درخت دوتا لباس دارد، گاهي لباس خارج, گاهي لباس ذهن، اين صورت ذهني عين صورت خارجي است، تفاوت در وجود است نه در معنا و ماهيّت، ماهيّت و مفهومي كه در ذهن است عين همان است كه در خارج است. درخت يك وقت در باغ غرس است وجود خارجي دارد, يك وقت در ذهن. انسان همين‌طور است, آسمان همين‌طور است, زمين همين‌طور است, آب همين‌طور است. هر چه را كه شما بينديشيد، ماهيّتي دارد كه اين ماهيّت گاهي در خارج موجود است، گاهي در ذهن؛ لذا آنچه را كه نزد شما آمده مي‌تواند شما را راهنمايي كند به خارج، لذا قابل شناخت است؛ اما ذات اقدس الهي ‌چنين نيست، اين به ذهن كسي نمي‌آيد، يك وجود خارجي داشته باشد, يك وجود ذهني هم داشته باشد، آنچه كه در ذهن ما آمده ما را راهنمايي بكند به خارج، اين‌طور نيست؛ پس خدا را ما چطوري بشناسيم؟ خدا كه مثل انسان يا شجر يا حجر ـ معاذ الله ـ نيست كه يك معنا داشته باشد، اين معنا گاهي در خارج و گاهي در ذهن و تفاوت فقط در وجود است، وگرنه معنا همان معناست. اين‌طور كه نيست، چون ‌چنين كه باشد مي‌شود «له مِثل» در حالي كه ﴿لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ﴾،[21] شجر خارجي مِثلي دارد، اين مثلش مي‌آيد در ذهن، آنچه كه در ذهن ماست؛ مثل آن است كه در خارج است يا عين آن است كه در خارج است، اين را مي‌شناسيم؛ اما چيزي كه به ذهن نمي‌آيد و اين مفهوم نيست و اين معنا نيست و منزّه از ماهيّت است، پس ما او را چطور بشناسيم؟ بر اساس اين حساب ما بايد از علم حصولي دست برداريم، به فكر لفظ و معنا و مفهوم و فكر نباشيم، به فكرِ فكر نباشيم، ما بايد برويم بيرون نه او را بياوريم درون. در شناخت غير خدا مي‌شود انسان گوشه‌اي بنشيند، چيزي را با معنا و ماهيّت به درون ذهن بياورد و او را بشناسد؛ اما خدا كه عينيّت و واقعيّت خارجي, عين ذات اوست، او به ذهن كسي نمي‌آيد وقتي به ذهن نيامد، ما بايد دست از فكر بكشيم، چون نه او مفهوم است نه ماهيّت، ما بايد برويم در خدمتش و بيرون تا او را در جاي خود بشناسيم نه او را به ذهن بياوريم. ما چطور برويم بيرون، براي اينكه ما خودمان موجود بيروني هستيم حقيقت ما يك وجود خارجي است, روح ما يك وجود خارجي است, علم شهودي ما يك وجود خارجي است، فيض خدا هم كه در همه جا حضور دارد، ما همين‌جا كه نشسته‌ايم بدون اينكه فكر بكنيم، اگر ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ، نصيب ما شد، خود را مشاهده كرديم، مي‌بينيم قيّم ما و قيّوم ما فيضش در درون ما, اول ما, آخر ما بدون اينكه جايي براي ما بگذارد و بدون اينكه حلولي در ما بكند، بدون اينكه با ما متّحد بشود، «مع كلّ شيء لا بالمقارنه»[22] قيّم ماست، او را آنجا مي‌يابيم؛ اين است كه «الْمَعْرِفَةُ بِالنَّفْسِ أَنْفَعُ الْمَعْرِفَتَيْن‏» است، اين است كه مي‌گوييم: ﴿بَلَي﴾.

آن‌گاه اول خدا را مي‌شناسيم، بعد خودمان را, فكر خودمان را و امثال آن را، حالا حضرت چطوري استدلال مي‌كنند مي‌فرمايد: «وَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُضِيفُ الْمَوْصُوفَ إِلَی الصِّفَةِ فَقَدْ صَغَّرَ بِالْكَبِير»، اگر كسي خيال كرد كه خدا را با اوصاف مي‌شود شناخت موصوف را به علاوه صفت مي‌شناسد او عظيم را تحقير كرده است، صفت به خود او متّكي است: ﴿وَ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ، آن‌وقت اين شخص عرض كرد «قِيلَ لَهُ فَكَيْفَ سَبِيلُ التَّوْحِيد»، پس چطور ما خدا را بشناسيم؟ «قَالَ(عليه السلام) بَابُ الْبَحْثِ مُمْكِنٌ وَ طَلَبُ الْمَخْرَجِ مَوْجُود»، بحث راهش باز است، شما اگر بخواهيد بشناسيد، اول بايد بدانيد معروفتان كيست؟ اگر معروفتان غايب بود، بايد او را از راه صفت بشناسيد. به وسيلهٴ صفات و علامت او را بشناسيد، اگر معروفتان حاضر بود، اول او را بشناسيد، بعد علامت او را بشناسيد، اين راه مشخصي است. اگر كسي در جمع شما نيست، نزد شما نيست، خواستيد او را بشناسيد، با علامت مي‌رويد به سراغش تا او را بشناسيد؛ اما اگر كسي نزد شما هست، اول خود او را مي‌بينيد، بعد علامتش و اوصافش را حضرت فرمود: «بَابُ الْبَحْثِ مُمْكِنٌ وَ طَلَبُ الْمَخْرَجِ مَوْجُودٌ إِنَّ مَعْرِفَةَ عَيْنِ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِه‏»، اين يك اصل كلي؛ «وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائِبِ قَبْلَ عَيْنِه‏»، اين اصل كلي ديگر. ما دوتا اصل بيشتر نداريم. شما اگر كسي را خواستيد بشناسيد، او يا غايب است يا حاضر, اگر غايب بود به وسيلهٴ علامت‌ها او را مي‌شناسد، اگر حاضر بود اول خود او را مي‌شناسيم، بعد نشانه‌ها و علامت او را آن‌گاه مي‌فرمايد كه «قِيلَ وَ كَيْفَ نَعْرِف‏ عَيْنَ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِه‏»، به حضرت عرض كرد كه چطور مي‌شود كه آدم در شاهد اول خود او را مي‌شناسد، بعد صفتش را مي‌شناسد، بعد علامتش را مي‌شناسد، حضرت فرمود: «تَعْرِفُهُ وَ تَعْلَمُ عِلْمَهُ وَ تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِهِ»، او را مي‌شناسي بعد مي‌فهمي عليم است، بعد خودت را با او مي‌شناسي، او را اول مي‌شناسي, صفت او را مي‌شناسي, كار او كه يكي از كارهاي او خود تويي، مي‌شناسي، «تَعْرِفُهُ وَ تَعْلَمُ عِلْمَهُ وَ تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِهِ وَ لَا تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِك‏»، خيال نكن كه خودت را با خودت مي‌شناسي. الآن اگر اين صورت در آينه را ما به حرف در بياوريم، بگوييم تو اگر بخواهي خود را بشناسي، اولاً تو كه چيزي نيستي, اگر بخواهي خود را ببيني، به چه وسيله‌اي مي‌بيني؟ اين مي‌گويد که اين شخص، اين صاحب‌صورت بايد بيايد جلوي من بايستد، تا من باشم و خودم را بشناسم، اولاً در آينه هيچ نيست، اگر هم صورت در آينه چيزي در آن باشد و بخواهد حرف بزند، ما از او سؤال بكنيم كه خودت را از چه راه مي‌شناسي؟ مي‌گويد اول اين صاحب‌صورت بايد باشد، تا من نشانهٴ او باشم، تا خودم را به وسيلهٴ او بشناسم.

فرمود: «تَعْرِفُهُ وَ تَعْلَمُ عِلْمَهُ وَ تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِهِ وَ لَا تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِك‏»،  اين‌طور نيست بعد فرمود: «وَ تَعْلَمُ أَنَّ مَا فِيهِ لَهُ وَ بِه‏»، هر چه هم كه براي اين شيء است، براي حق است؛ آن‌گاه حضرت استشهاد كرد به آيه قرآني «كَمَا قَالُوا لِيُوسُفَ‏: ﴿إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي[23]»، اين چه برداشت لطيفي كه حضرت از سورهٴ «يوسف» مي‌كند! فرمود برادرها وقتي يوسف را به چاه انداختند، مدّت‌ها بود كه ديگر از او غايب بودند و غفلت داشتند و خيال كردند او نابود شد، الآن او را ديدند، با مشاهدهٴ او پي بردند كه او يوسف است، نه اينكه فهميدند يوسفي موجود است، طبق آن علامت بر او منطبق كردند و گفتند كه يوسف تويي، در قرآن ندارد كه آيا يوسف تويي؟ در قرآن دارد كه تو يوسف هستي! ما شايد صدها بار اين آيه را خوانديم، همان‌طوري كه حضرت استنباط مي‌كنند، هرگز به يادمان نمي‌آيد. حضرت مي‌فرمايد ﴿أَنْتَ﴾ مقدّم بر ﴿يُوسُفُ﴾ است، خدا نمي‌فرمايد يوسف تويي، گفتند تو يوسفي، چون يوسف اسم است از اسم پي به مسمّا نبردند از مسمّا پي به اسم بردند، گفتند تو يوسفي، شاهد را اول مي‌شناسند، بعد اوصاف او را مي‌شناسند، نه اينكه اول اوصاف او را بشناسند، او را به وسيلهٴ اوصاف بشناسند، چنين نيست. برادران يوسف با مشاهدهٴ خود او, او را شناختند. گفتند: ﴿إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ﴾، آن هم در معرّفي و جواب نگفت يوسف من هستم, فرمود من يوسف هستم، نفرمود آن يوسفي كه گُم كرديد و دنبالش مي‌گشتيد من هستم, مطلوب شما يوسف نيست، مطلوب شما من هستم: ﴿أَنَا يُوسُفُ﴾، نه «يوسف أنا»، من خود مسمّايم و اسم را زنده نگه مي‌دارم نه اينكه اسم مرا احيا كند. برادران او هم از مسمّا پي به اسم بردند، خود او هم در جواب اول مسمّا را گفت كه مسمّا اسم را احيا مي‌كند، فرمود: ﴿أَنَا يُوسُفُ﴾، مرا ببين پي ببر كه يوسف هستم، نه اينكه به دنبال يوسف بگردي، اوصافش را بداني، بر من تطبيق بكني، آن قيافه‌ها را, آن جمال‌ها را بداني بعد بر من تطبيق بكني، بگويي يوسف تويي، نه مرا كه ديدي مي‌فهمي كه يوسفم.

برادران يوسف گفتند: ﴿إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي، فرمود: «فَعَرَفُوهُ بِهِ وَ لَمْ يَعْرِفُوهُ بِغَيْرِهِ وَ لَا أَثْبَتُوهُ مِنْ أَنْفُسِهِمْ بِتَوَهُّمِ الْقُلُوب»، اينها يوسف را با استدلال‌ها و با قيافه‌شناسي با علامت‌ها نشناختند، يوسف را به وسيلهٴ ديگري نشناختند كه از كسي سؤال بكنند، آقا يوسف چه كسي است؟ او راهنمايي بكند، بگويد يوسف اين هست، يوسف را با غير نشناختند كه آن بشود دليل, يوسف را با تصوّرات ذهني و قيافه‌شناسي خود نشناختند كه بشود «توهّم القلوب» با اينها نشناختند، يوسف را از ذات او شناختند.

اين‌گونه از لطايف كه معمولاً مغفول‌عنه ماست. حضرت فرمود اگر شما اهل شهود باشيد و خودتان را خلاصه ببينيد، اول خدا را مشاهده مي‌كنيد، بعد خودتان را, اول خدا را مشاهده مي‌كنيد، بعد غير را، اين راه مخصوص ائمه(عَلَيْهِمُ السَّلام) نبود. اين ملاحظه مي‌فرماييد روايت از امام صادق(سَلامُ الله عَلَيْه) هم هست. حالا شاگرداني كه همين حضرت تربيت كرد، يكي از شاگردان منصور بن ‌حازم است. بابي در كتاب شريف اصول كافي هست. جلد اول اصول كافي به نام اينكه «بَابُ أَنَّهُ تعالى لَا يُعْرَفُ إِلَّا بِه‏»، اين باب است؛ يعني خدا را فقط بايد از راه خدا شناخت. اين باب چندتا روايت دارد. مي‌بينيد كليني كه محدّث است به آن عمقي كه منصور بن ‌حازم كه شاگرد مستقيم امام ششم است، نمي‌رسد. كليني از بزرگان محدّثين ماست، ما ديگر واقعاً به اينها فخر مي‌كنيم! روايتي است كه از غرر روايات اين باب هست. آن اوّلين روايت اين باب است كه از اميرمؤمنان(عَلَيْهِ السَّلام) نقل مي‌كند: «اعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولَ بِالرِّسَالَةِ وَ أُولِي الْأَمْرِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَان‏»؛[24] خدا را با خدايي بشناسيد، رسول را با رسالت بشناسيد، اگر رسالت را شناختيد، رسول را مي‌شناسيد. خدايي را شناختيد، خدا را مي‌شناسيد. معنايي مرحوم كليني براي اين مي‌كند كه البته اين معناي بلند علمي است؛ اما وقتي انسان وارد آن بحث‌ها مي‌شود، مي‌بيند بين آن معنايي كه مرحوم كليني كرده با آن معنايي كه از روايت مي‌شود استفاده كرد، فاصله فراوان است، حالا اين بماند.

 روايت سوم اين باب كه آخرين روايت هم هست، از منصور بن ‌حازم است. منصور بن ‌حازم هم از شاگردان خوب امام ششم(سَلامُ الله عَلَيْه) به امام ششم عرض كرد كه روايتش هم معتبر است، قبلش هم صفوان‌ بن ‌يحياست كه از منصور بن‌ حازم نقل مي‌كند: «إِنِّي نَاظَرْتُ قَوْما»، من در علم توحيد با عده‌اي مناظره كردم «فَقُلْتُ لَهُم‏»، به آنها گفتم: «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِه»، خدا عزيزتر و جلال‌تر و گرامي‌تر از آن است كه با دليل شناخته بشود؛ «بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّه»، مردم را بايد با خدا شناخت، يكي از عباد خود ما هستيم، آن‌گاه امام ششم فرمود: «رَحِمَكَ اللَّه‏»،[25] خوب حرف زدي, آن‌طور مكتب، منصور بن ‌حازم مي‌پروراند كه انسان مي‌گويد اول بايد خدا را فهميد، بعد خودش را، اين بعد خودش را مثل همان است كه صورت مرآتيه مي‌گويد اول صاحب‌صورت، بعد من.

«وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1]. سوره ابراهيم، آيه43.

[2]. سوره نحل، آيه106.

[3]. سوره اعراف، آيه172.

[4]. سوره مريم، آيه41.

[5]. سوره مريم، آيه51.

[6]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏3، ص69.

[7]. سوره ذاريات، آيات20 و21.

[8]. سوره فصلت، آيه53.

[9]. غرر الحكم و درر الكلم، ص89 .

[10]. سوره اعراف، آيه172.

[11]. شرح أصول الكافي (صدرا)،  ج‏3، ص446.

[12]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه1.

[13]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏68، ص23.

[14]. التوحيد (للصدوق)، ص434 و435؛ «سَأُعَلِّمُكَ مَا تَعْرِفُهُ بِهِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَخْبِرْنِي عَنِ الْمِرْآةِ أَنْتَ فِيهَا أَمْ هِيَ فِيك ‏فَإِنْ كَانَ لَيْسَ وَاحِدٌ مِنْكُمَا فِي صَاحِبِهِ فَبِأَيِّ شَيْ‏ءٍ اسْتَدْلَلْتَ بِهَا عَلَی نَفْسِكَ قَالَ عِمْرَانُ بِضَوْءٍ بَيْنِي وَ بَيْنَهَا فَقَالَ الرِّضَا ع هَلْ تَرَی مِنْ ذَلِكَ الضَّوْءِ فِي الْمِرْآةِ أَكْثَرَ مِمَّا تَرَاهُ فِي عَيْنِكَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الرِّضَا ع فَأَرِنَاهُ فَلَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا ع فَلَا أَرَی النُّورَ إِلَّا وَ قَدْ دَلَّكَ وَ دَلَّ الْمِرْآةَ عَلَی أَنْفُسِكُمَا مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ فِي وَاحِدٍ مِنْكُمَا وَ لِهَذَا أَمْثَالٌ كَثِيرَةٌ غَيْرُ هَذَا لَا يَجِدُ الْجَاهِلُ فِيهَا مَقَالًا ﴿وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلی‏﴾».

[15]. ديوان اشعار مرحوم الهی قمشه‌ای. نغمه حسينی ؛ «آينه بشکست و رخ يار ماند ٭٭٭ ای عجب اين دل شد و دلدار ماند».

[16]. سوره زمر، آيه67.

[17]. سوره غافر، آيه16.

[18]. تحف العقول، ص326.

[19]. سوره انعام، آيه91؛ سوره زمر، آيه67.

[20]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه49.

[21]. سوره شوریٰ، آيه11.

[22]. شرح أصول الكافي (صدرا)، ج‏3، ص416.

[23]. سوره يوسف، آيه90.

[24]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص85.

[25]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص86.