دیگر اخبار
مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

شناسه : 12004111


تفسير سوره مباركه حشر آیه 18 تا 20
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (18) وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (19) لاَ يَسْتَوِي اصْحَابُ النَّارِ وَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿20﴾

راه نجات از خطر گروههاي ياد شده را قرآن كريم معرفت نفس و نظر به حال نفس مي‌داند. اينكه فرمود: ﴿وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾ سؤالي مي‌ماند كه انسان در چه چيزي نظر کند؟ ناظر مشخص است «منظورٌله» مشخص است؛ اما منظور چيست، در چه چيزي نگاه كند؟ فرمود: منظور آن ﴿مَا﴾ است كه ﴿مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾, ﴿وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾؛ اين ﴿مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾ كه منظور است و سعادت و شقاوت را او تأمين مي‌كند خاطرات گذشته نيست تا انسان يادش باشد يا نباشد؛ بلكه درجات روحي خود شخص است كه الآن حضور دارد و اين با آيهٴ 105 سورهٴ «مائده» تشريح مي‌شود. قبل از اينكه به آن آيه 105 برسيم كه به منزلهٴ شرح اين آيه است، آيهٴ بعدي مي‌فرمايد: ﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾ فرمود نباشيد مانند كساني كه خدا را فراموش كردند و كيفري كه خدا به آنها داد اين بود كه آنها را از ياد خودشان برده است.

در سورهٴ مباركهٴ «بقره» آيه‌اي است كه مي‌فرمايد: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾؛ اين ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ اصلي است به عنوان شرط و جزا؛ ـ آيهٴ 152 سورهٴ «بقره» ـ لذا اين فعل مضارع مجزوم است؛ ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ يعني اگر شما به ياد من بوديد من به ياد شمايم, اگر شما به ياد من نبوديد من به ياد شما نيستم، اين شرط و جزا. شرط كه منطوق است در همين آيهٴ 152 روشن شد، ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾؛ مفهوم آن در سورهٴ «توبه» تبيين شد كه فرمود: ﴿نسوا الله فنسيهم﴾ كه قبلاً هم اين آيه خوانده شد آيهٴ 68 سورهٴ «توبه» است که دربارهٴ منافقين مي‌فرمايد: ﴿وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾؛ اين ﴿نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾ تصريح به مفهوم همان جملهٴ شرطيه است، ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾؛ مفهوم آن اين است كه اگر به ياد من نبوديد من هم به ياد شما نيستم؛ يعني اگر مرا فراموش كرديد من هم شما را فراموش مي‌كنم با توجه به اينكه نسيان حق محال است عقلاً و نقلاً كه فرمود: ﴿وَ مَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيّاً﴾ اين نسيان حق يعني بي‌اعتنا مي‌شوم نسبت به شما, شما را ترك مي‌كنم. آن نسيان حق كه عبارت از ترک بر اساس بي‌اعتنايي است، به اين است كه ما را از ياد خودمان ببرد، وگرنه ﴿إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ با ﴿نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾ سازگار نيست. خود اين ﴿إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾ در كنار آيهٴ نسيان است، مي‌فرمايد: ﴿نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾؛ راهِ نسيان خدا هم اين است كه آنها را اِنسا مي كند، نه اينكه نسيان يعني فراموشي؛ بلكه نسيان يعني اِنسا. نه اينكه خدا كسي را فراموش بكند؛ بلكه او را از لطف خود طرد مي‌كند، چگونه او را از لطف خود طرد مي‌كند؟ او را از خودش غافل مي‌كند، وقتي او را از خودش غافل كرد، تمام مصائب را اين شخص بر خودش وارد مي‌كند، ولي نمي‌فهمد.

حالا از اين به بعد ملاحظه مي‌فرماييد آياتي كه دربارهٴ اين گروه است لسانش چيست دربارهٴ همين منافقين مي‌فرمايد اينها به خودشان نيرنگ مي‌زنند و نمي‌فهمند, به خودشان ستم مي‌كنند و نمي‌فهمند, بر خودشان رنج وادار مي‌كنند و نمي‌فهمند. در همين اوايل سورهٴ مباركهٴ «بقره» آيهٴ نُه كه فرمود: ﴿يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ مَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا يَشْعُرُونَ﴾ بر اساس همين معيار است، فرمود اينها خودشان را فريب مي‌دهند ولي نمي‌فهمند, چرا؟ چون خودشان از يادشان رفته است نمي‌دانند اين خودشان‌اند. اگر كسي مال خودش را نشناخت و نمي‌داند اين مال اوست خيال مي‌كند براي بيگانه است، اين را زير دست و پاي خود لِه مي‌كند، نمي‌داند مال اوست؛ سرّ اينكه از اين به بعد خدا مي‌فرمايد اينها به خودشان فريب مي‌دهند ولي نمي‌دانند. ﴿وَ مَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ﴾ اين لسان هم لسان حصر است؛ ولي ﴿وَ مَا يَشْعُرُونَ﴾ نمي‌فهمند كه دارند به خودشان فريب مي‌دهند, چرا؟ چون خودشان از يادشان رفته است نمي‌دانند اين نيرنگ مستقيماً عليه جان خود آنهاست دربارهٴ «بَغْي» هم آمده است كه ﴿إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَي أَنفُسِكُم﴾ اگر دربارهٴ دنيا شما ستمكاريد يا چيزي را مي‌طلبيد اين به زيان شماست ولي نمي‌فهميد. آيه 23 سورهٴ «يونس» هست: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ؛ تعبيرات اين‌چنيني در قرآن فراوان است، اينها همه فروع آن اصل است؛ اگر كسي خودش را فراموش كرد، از اين به بعد همهٴ مصائب را بر خودش وارد مي‌كند، ولي نمي‌فهمد. بنابراين آيهٴ سورهٴ محلّ بحث كه فرمود: ﴿وَ لاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ﴾ اين روشن‌گر آيه سورهٴ «توبه» است كه فرمود: ﴿نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾؛ خدا آنها را فراموش كرد, خدا آنها را فراموش كرد؛ يعني خدا بي‌اعتناي به اينها بود اينها را از ياد خودشان برد و آيه سورهٴ «توبه» به منزلهٴ تصريح به مفهوم جملهٴ شرطيه‌اي است كه در آيه سورهٴ «بقره» است. در سورهٴ «بقره» فرمود: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ﴾ مفهوم اين شرط اين است كه «إن لم تذكروني لم أذكركم» يعني ﴿نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ﴾ راه نسيان حق را در سورهٴ «حشر» مشخص كرد كه عبارت از اِنساست.

مطلب مهم آن است كه به تعبير سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) اين آيهٴ 105 سورهٴ «مائده» به منزلهٴ شرح است و اين آيه سورهٴ «حشر» به منزلهٴ متن آيهٴ سورهٴ «مائده»، اين است كه فرمود شما خدا را فراموش نكنيد كه خود را فراموش مي‌كنيد که خدا شما را اِنسا مي‌كند يا نظر كنيد ببينيد براي فردايتان چه چيزي فرستاده‌ايد. آيه 105 سورهٴ «مائده» همهٴ اين متنهايي كه در سورهٴ «حشر» است آن را شرح مي‌دهد كه اين آيه 105 به منزلهٴ شرح است و تفصيل و آن آيهٴ سورهٴ «حشر» به منزلهٴ متن است و اجمال. آيه سورهٴ «مائده» اين است كه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَي اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ﴾؛ اين يك تفسير اجتماعي دارد كه اين را در مقام ثاني بحث ايشان متعرّض‌اند. اصولاً از جامعهٴ اسلامي قرآن به عنوان «أنفس» تعبير مي‌كند, نفوس تعبير مي‌كند؛ چون اينها يك واقعيّت‌اند، مي‌فرمايد خودتان را اصلاح كنيد به منزلهٴ نفس يكديگرند كه آن مقام ثاني بحث است ﴿عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾؛ يعني به فكر اصلاح خودتان باشيد، جامعه‌تان را اصلاح كنيد كه اين تفسير اجتماعي اين آيه است كه اين را در مقام ثاني بحث قرار مي‌دهند.[1] اما آنچه كه در مقام اول بحث قرار مي‌دهند و مبسوطاً هم روي آن بحث مي‌كند اين است مي‌فرمايند: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾. قبل از اينكه به ﴿عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾ برسيم و قبل از اينكه به ﴿لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ برسيم يعني ضرر كسي به شما متوجّه نمي‌شود، بحث را از اينجا بايد آغاز كرد كه در اين آيه سخن از ضلالت و هدايت است؛ يعني بعضي گمراه‌اند، بعضي اهل هدايت‌اند, بعضي در راه‌اند بعضي بيراهه مي‌روند اين يك مطلب.

مطلب ثاني اين است كه ضلالت و هدايت بدون راه فرض ندارد، اگر راهي نباشد سخن از اهتدا و ضلالت نيست، اگر راه باشد سالك يا در راه است يا از راه خارج است، اگر در راه باشد كه مُهتدي است و اگر از راه بيرون باشد كه ضالّ است. پس آيه ضلالت و هدايت دارد، اولاً؛ ضلالت و هدايت هم بدون راه نخواهد بود، ثانياً.

مطلب ثالث آن است كه ضلالت عدم مَلكهٴ هدايت است نه اينكه دوتا جا در عالَم باشد يكي راه ضلالت, يكي راه هدايت؛ بلكه يكي بيش نيست، سالك يا همين‌جا مي‌رود يا اطرافش كه راه نيست. اين «ضلّ عن الطريق» نه يعني راه ديگر رفت؛ يعني اين راه را ترك كرد. اگر بزرگراهي باشد كه انسان را به مقصد مي‌رساند، سالك يا در اين بزرگراه است يا در دو طرف حاشيه‌اش پَرت مي‌شود، اين‌چنين نيست كه آن پرتگاه راه باشد كه اگر كسي در راه است با سلامت به مقصد مي‌رسد و اگر كسي از اين راه كنار رفت با دست و بال شكسته، تَه درّه پرت مي‌شود؛ لذا گاهي مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ﴾؛[2] گاهي تعبير به «نَكب» است, گاهي تعبير به «فسق» است و مانند آن, اين هم سه مطلب.

مطلب چهارم اين است كه اگر راه هست مقصد هست ممكن نيست راه براي ابد باشد؛ چون وسيلهٴ ابدي كه محال است راه باشد و مقصد نباشد آن راه نيست. راه عبارت از چيزي است كه اگر سالك آن را طي كند به مقصد مي‌رسد؛ پس مقصدي در كار هست و اينكه گفته شد آنها كه بيراهه مي‌روند راه نيست، براي آن است كه اگر كسي از راهِ مستقيم جدا شد و به تَه درّه پرت شد، آنجا هم بالأخره كسي هست كه او را كيفر بدهد، يك مبدأ جهاني هست كه در آنجا هم حضور و ظهور دارد و او را كيفر مي‌دهد، اينكه دست و بالش مي‌شكند بر اساس نظامي است.

مطلب بعدي آن است كه در همين آيه فرمود: ﴿إِلَي اللّهِ مَرْجِعُكُمْ﴾؛ يعني چه آنها كه در راه مستقيم‌اند, چه آنها كه بيراهه مي‌روند دست و بالشان مي‌شكند همه به خدا مي‌رسند، هيچ موجودي نيست كه به «لقاء الله» نرسد و خدا را نبيند. در ذيل همين كريمه فرمود: ﴿إِلَي اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً﴾، نه مرجع فقط مؤمنين صالح؛ بلكه صالح و طالح همه به لقاي حق مي‌رسند. در سورهٴ مباركهٴ «انشقاق» به اين معنا تصريح كرده است آيهٴ ششم سورهٴ «انشقاق» اين است: ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾؛ آن‌گاه فرمود هر كاري بكني, هر راهي بروي بالأخره به خدا مي‌رسي، سعي كن بهتر, آسان‌تر, نزديك‌تر به خدا برسي! اگر نرفتي تو را مي‌برند؛ يا با ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾[3] مي‌برند که آنجا مي‌گويي ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾،[4] يا با راه ديگر با وضع ديگر مي‌برند. اين‌چنين نيست كه مؤمنين فقط به «لقاءالله» برسند كافران به «لقاءالله» نرسند نه همه مي‌رسند؛ منتها فرق اين است كه مؤمن در صراط مستقيم است با اعضاي سالم است با نفس سالم است سريع‌تر مي‌رود, بهتر مي‌رود و جلوتر مي‌رود و در صف مقدّم جا مي‌گيرد ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ است, ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ٭ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾؛[5] اما كافران به سختي مي‌رسند, دورتر مي‌نشينند, ديرتر مي‌رسند, ﴿يُنَادَوْنَ مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾[6] هستند، از همان دور مي‌گويند ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾، اين دو فرق مهم. فرق اساسي اين است كه مؤمن جمال حق را مي‌بيند با خداي «أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» ملاقات مي‌كند، كافر جلال حق را مي‌بيند با خداي «أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ»[7] ملاقات مي‌كند. كافر خدا را به عنوان ﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنتَقِمُونَ﴾[8] ملاقات مي‌كند، خداي قهّار را مي‌بيند مي‌گويد ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾، مؤمن خداي رحمان را مي‌بيند كه ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ ٭ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ يا ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَي رَبِّهَا نَاظِرَةٌ﴾.[9] آنها كه دورند بعضي از چيزها را مي‌بينند بعضي از چيزها را نمي‌بينند، آنهايي كه نزديك‌اند همه را مي‌بينند؛ لذا آنها كه دورند چون فقط جهنّم را مي‌بينند, قهر خدا را مي‌بينند, خداي منتقم را مي‌بينند, خدا را به عنوان «أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ» مي‌بينند، جمال حق و نعمت حق كه در آن عالَم فراوان است نمي‌بينند؛ لذا كورند: ﴿إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾[10] اينها از خداي رحمان محجوب‌اند, از خداي جمال جميل محجوب‌اند, از خداي «ارحم الراحمين» محجوب‌اند, از خدايي كه ﴿جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ﴾[11] دارد محجوب‌اند, ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ دارد محجوب‌اند و مانند آن؛ اين فروق فراواني است بين مؤمن و كافر، وگرنه اين‌چنين نيست كه كافر در قيامت نرود به لقاي حق و براي او حق روشن نشود و نبيند و نگويد ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَ سَمِعْنَا﴾ اين‌چنين نيست. اين جهنم را كه مي‌بيند اين‌طور نيست كه يك گودال آتش را ببيند، گودال آتش هم در دنيا فراوان بود، او با اينكه كور است با چشمِ جان، خدا را به عنوان قهّار مي‌بيند؛ يعني اين كافر در قيامت با همين بدن محشور مي‌شود، منتها چشم ندارد، طوري است كه هر كه او را ببيند مي‌شناسد كه فلان كافر و فلان منافق است؛ منتها اعماست كه ﴿وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَي﴾[12] است كور محشور مي‌شود. چون اين چشم كه خدا را نمي‌بيند اين شخص كور محشور مي‌شود، همين كور مي‌گويد خدايا ديدم ﴿رَبَّنَا ابْصَرْنَا وَسَمِعْنَا﴾؛ چون آنجا را بايد با چشمِ جان ديد نه با چشمِ جسم، همين كور مي‌گويد من ديدم. مؤمن هم كه بيناست و چشمِ ظاهر دارد با چشمِ ظاهر كه نيست، او ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ﴾ نه «عيونٌ يومئذ ناظرة»، او با همان ﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً﴾[13] با همان وجه كه چهرهٴ جان است خدا را مي‌بيند.

 اين آيهٴ ششم و هفتم سورهٴ «انشقاق» مي‌گويد: در هر حال شما مي‌رويد و ترا مي‌برند و خلاصه مي‌رسي، چه بهتر كه زودتر بروي, بهتر بروي, جلوتر جا بگيري, همهٴ رحمتهاي الهي را ببيني وگرنه ﴿يُنَادَوْنَ مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾ مي‌شود، فقط قَهر را مي‌بيني. ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ ٭ فَأَمَّا مَنْ أُوتِي كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ ٭ فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَاباً يَسِيراً ٭ وَ يَنقَلِبُ إِلَي أَهْلِهِ مَسْرُوراً ٭ وَ أَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِه‏ ٭ فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُورا﴾.[14] اين دوتا ﴿أَمَّا﴾ تفصيل همان متن است، فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾؛ اگر كسي اهل ثواب و اطاعت بود، نامهٴ اعمال را به دست راست مي‌گيرد؛ يعني اصحاب مِيمنت است، وگرنه راست و چپي آنجا مطرح نيست. مؤمن «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ»[15] است، هر دو دستش راست است؛ يعني او اصحاب يُمن است, اصحاب بركت است با ميمنت كار مي‌كرده است. كافر هر دو دستش چپ است. منظور از چپ در مقابل راست است؛ راست يعني «يمين, يُمن, ميمنت، ميمون و مباركه» كه در اول سورهٴ مباركهٴ «واقعه» تبيين شده است. عده‌اي اصحاب ميمنت‌اند, عده‌اي اصحاب مشئمت‌اند؛ «شئامت, مشئوم, زشت, زشتي» و مانند آن‌اند. كافر دست راست او هم چپ است؛ چون با دست راست هم معصيت مي‌كرد همان‌طوري كه با دست چپ معصيت مي‌كرد. مؤمن دست چپ او هم راست است؛ براي اينكه با دست چپش هم خير و يُمن و بركت دارد همان‌طوري كه دست راست او خير و يمن و بركت دارد، وگرنه راست و چپ كه مطرح نيست، يمين و شمال, يمين و يسار است اين‌چنين كه مطرح نيست. دربارهٴ مؤمنين وارد شده است «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ»، دربارهٴ ابي‌ابراهيم موساي كاظم(سلام الله عليه) مخصوصاً وارد شده است كه او «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ»[16] و دربارهٴ ذات اقدس الهي هم كه دارد ﴿خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾ آنجا هم وارد شده است «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ».

پس هر انساني به لقاي حق مي‌رود چه بخواهد چه نخواهد؛ منتها عده‌اي اصحاب يمين‌اند زودتر و آسان‌تر، آنها كساني بودند كه ﴿فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ﴾؛[17] عده‌اي اصحاب مشئمت‌اند، آنها كساني‌ هستند كه ﴿يُنَادَوْنَ مِن مَكَانٍ بَعِيدٍ﴾. اين آيهٴ مباركهٴ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ﴾, ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ نشان مي‌دهد كه مقصدي هست كه همگان به آن مقصد مي‌رسند يا سريع‌‌تر مي‌رسند يا بطي‌تر مي‌رسند. پس اگر سعادت و شقاوتي هست همهٴ اينها باز به لقاي حق بار مي‌يابند؛ منتها يكي دور و يكي نزديك.

مطلب بعدي آن است كه چون راه هست و پايان راه لقاي حق است، حالا بايد برگرديم به صدر آيه كه آن راه كجاست؟ آيا راه لقاي خدا هم نظير راه كعبه و مانند آن يك راه زميني است يا راه ديگري دارد؟ مي‌فرمايد نه؛ نظير راه مكه و كعبه و مانند آن نيست كه يك راه زميني باشد انسان آن راه زميني را طي كند به خدا برسد؛ ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾ از جانتان جدا نشويد مگر نه آن است كه ﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ﴾ جانتان را تقويت كنيد به لقاي حق مي‌رسيد. اگر عده‌اي بصير هستند, بينا هستند چشمِ جانشان بيناست، اگر عده‌اي كورند چشم جانشان كور است كه ﴿لاَ تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَ لَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُور﴾؛[18] پس قلوبي كه ﴿فِي الصُّدُور﴾ است يا اعماست يا بصير است، شما بكوشيد همين جانتان را رعايت كنيد. اين جان يك بخش اخلاق دارد، يك بخش اعمال دارد؛ اين بخش اخلاق و اعمال را در سورهٴ «شمس» مشخص كرده است كه فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا ٭ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها ٭ وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها﴾[19] اين‌چنين نيست كه سرمايه‌ها را خدا به انسان نداده باشد و از انسان توقع سير و سلوك داشته باشد، هم راهِ اخلاقي را به ما نشان داد هم راهِ عمل صالح را؛ عمل صالح همان فجور و تقواست كه به ما آموخت، به وسيلهٴ آن فجور و تقوا اخلاق پيدا مي‌شود؛ چون اخلاق مَلكه است، مَلكه در اثر تکرّر عمل پيدا مي‌شود و عمل را هم به ما آموخت. پس با فجور و تقوا، تزكيه يا خيمه پيدا مي‌شود يا «تدسيه» پيدا مي‌شود. ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ٭ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ «تَدسيه» در مقابل همان تزكيه است و اين «تدسيه» يا تزكيه به وسيلهٴ فجور و تقوا پيدا مي‌شود و فجور و تقوا همه هم به نفس برمي‌گردد، فجور نفس, تقواي نفس، و يك زاد در قرآن كريم هم آمده است نه بيش از يكي كه ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَي﴾[20].

پس تحصّل اولاً راه هست, ثانياً مقصد هست, ثالثاً آن مقصد خداست, رابعاً همه به سراغ او مي‌رويم؛ منتها بعضي دست و پا شكسته و كور, بعضيها دست و پا سالم و بصير, بعضيها جلو بعضيها دنبال, بعضيها جمال را مي‌بينند بعضي جلال را مي‌بينند, بعضيها با اينكه سر و صداي جهنّم به قدري است كه از فاصلهٴ چندين فرسخ به گوش يك عده مي‌رسد مؤمنيني كه بخواهند از كنارش رد بشوند ﴿لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِي مَا اشْتَهَتْ أَنفُسُهُمْ خَالِدُونَ﴾؛[21] اصلاً صداي جهنّم به گوش آنها نمي‌رسد، صحنهٴ قيامت كه اصلاً «ساهره» است ﴿فَإِذَا هُم بِالسَّاهِرَةِ﴾، اينها در كمال آرامش‌اند. «ساهره» به آن سرزميني كه مي‌گويند كه اصلاً خواب در آن سرزمين نباشد، سرزميني كه همه‌اش مار و عقرب باشد كسي خوابش نمي‌برد. «سَهر» يعني بيداري, «ساهره» يعني بيدار. اگر سرزميني گداخته و داغ و پر از مار و عقرب باشد، زير پاي آدم مثل مس گداخته باشد و از هر طرف هم مار و عقرب باشد، كسي خوابش نمي‌برد؛ اين‌گونه از اراضي را مي‌گويند «ساهره»، معاني ديگري هم برايش هست كه در حقيقت خود زمين بيدار است؛ اما زمينی که ﴿فَإِذَا هُم بِالسَّاهِرَةِ﴾، در چنين زميني عده‌اي كاملاً راحت‌اند اصلاً احساس خطر نمي‌كنند: ﴿لاَ يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ﴾.[22]

بنابراين راه براي اينكه انسان اين مسائل را طي كند همان راه نفس است و راه نفس را هم در آيات ديگر مشخص كرد كه ﴿وَ اذْكُر رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْل‏﴾[23] و چيزهايي كه اين راهِ نفس را تقويت مي‌كند، هم در كتاب و سنّت مشخص شد و چيزهايي كه انسان را از سير در راه نفس باز مي‌دارد، آنها هم مشخص شد. در همين بيان نوراني حضرت امير بيان معروفي هم هست مشخص مي‌كند كه چه چيزي باعث مي‌شود انسان اين راه را به آساني طي كند و چه چيزي باعث مي‌شود كه انسان اين راه را به كندي طي كند. در خطبهٴ 42 همان جملهٴ معروف است كه «أَيُّهَا الناسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَي وَ طولُ الْأَمَلِ فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَي فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِ‏ّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَيُنْسِي الآخِرَةَ»؛ «آخرة» در حقيقت رجوع به همان مبدأ است؛ اگر كسي به ميل خود عمل مي‌كند يعني معبود او خداي اوست, ديگر فرض ندارد كسي به ميل خود عمل بكند و خدا را در نظر داشته باشد، همان آن خدا را فراموش كرده است. اينكه در بعضي از روايات آمده است كه «لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ، وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِن‏»[24] ناظر به اين قسمت است که در حين عصيان، انسان متذكّر نيست، در حين معصيتِ حق، انسان او را فراموش كرده است؛ نه فراموش كرد يعني يادش نيست، عمداً از يادش برده است، اين است كه بد است.

 در آن اوايل بحث ملاحظه فرموديد اگر كسي يادش رفته باشد كه كتاباً و سنّتاً رفع عقاب شد، هم «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعٌ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَان‏»[25] اين را گرفته, هم ﴿لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا﴾[26] شاملش شده. اين فراموشي عمدي است كه خطر دارد؛ يعني با اينكه خدا را مي‌داند بي‌اعتناست؛ اين را مي‌گويند «تناسي». «تناسي»؛ يعني خود را به نسيان زدن. در شمارهٴ 405 كلمات قصار حضرت امير به عمار ياسر مي‌فرمايد: «دعه»؛ يعني مغيرةبن‌شعبه را رها كن! «فَإِنَّهُ لَمْ يَأْخُذْ مِنَ الدِّينِ إِلاَّ مَا قَارَبَهُ مِنَ الدُّنْيَا وَ عَلَي عَمْدٍ لَبَسَ عَلَي نَفْسِهِ لِيَجْعَلَ الشُّبَهَاتِ عَاذِراً لِسَقَطَاتِهِ»؛ فرمود: او از دين يك سلسله چيزهايي را گرفته كه به دنياي او به درد مي‌خورد، او عمداً دارد اشتباه مي‌كند يك سلسله اموري را بر خودش پوشانده است، خودش را دارد فريب مي‌دهد، يك سلسله بهانه‌هايي را گرفته كه آن لغزشهاي خود را توجيه كند. شما مي‌بينيد هر معصيتي يك موارد استثنايي دارد؛ روزه خوردن معصيت است مگر كسي روزه براي او ضرر داشته باشد؛ غيبت كردن حرام است مگر در موارد استثنايی كه تجويز شده است. مي‌فرمايد: اين مغيرةبن‌شعبه آن موارد استثنايي را ياد گرفته كه كارهاي خودش را توجيه كند، او عمداً دارد اشتباه مي‌كند. كدام گناه است كه مورد استثنا ندارد گناههاي عملي؟ فرمود اينها مُستثنيات را ياد گرفتند كه كار خودشان را توجيه كنند. او مي‌خواهد عمداً اشتباه بكند وگرنه اين‌چنين نيست كه خدا از ياد كسي برود. اينكه فرمود: «اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَق‏»[27] همين است؛ همان: ﴿أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ﴾[28] طول آرزو انسان را از آخرت باز مي‌دارد، آرزوهاي طولاني نمي‌گذارد انسان به فكر غَد باشد كه اگر كسي به فكر ماه آينده يا سال آينده است ديگر به فكر فردا نيست، فردا عمداً از ياد رفته.

اين راهها رفتني است و كساني كه اين راه را رفتند هم خود حضرت امير مشخص مي‌كند مي‌فرمايد فرق من با دستگاه امويان اين است كه ياد مرگ نمي‌گذارد من به فكر لَعب و لهو باشم و فراموشي آخرت باعث شد كه آنها به فكر لهو و لعب‌اند اين نمونه‌ها را هم ذكر مي‌كنند، چه کساني به اين مطلب رسيده‌اند، در همان خطبهٴ 84 دربارهٴ عمرعاص مي‌فرمايد: «أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لََيمْنَعُنِي مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ»؛ چون من به ياد مُردنم از لهو حيات که دنياست پرهيز مي‌كنم. «وَ إِنَّهُ لََيمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِ‏ّ نِسْيَانُ الآخِرَةِ»؛ چون آخرت يادش رفته او حق نمي‌گويد. «إِنَّهُ لََيمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِ‏ّ نِسْيَانُ الآخِرَةِ إِنهُ لَمْ يُبَايِعْ مُعَاوِيَةَ حَتَّي شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ أَتِيَّةً وَ يَرْضَخَ لَهُ عَلَي تَرْكِ الدِّينِ رَضِيخَةً». اينها راههايي است كه مشخص مي‌كند كه چطور انسان به ياد خدا باشد و چطور به ياد خدا نباشد.

 پس عمده آن است كه طريق معرفت نفس را ما از ياد نبريم كه ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾ اين مراقبه و محاسبه نشان مي‌دهد كه انسان سرِ جاي خود هست يا سرِ جاي خود نيست. اگر خود را به عنوان عبد ذليل مي‌شناسد بداند سر جاي خودش هست و اگر خداي ناكرده خود را طلبكار مي‌داند مي‌گويد كه من هستم كه اين كمال را پيدا كردم معلوم مي‌شود بيگانه آمده. تا سخن از من است حرف شيطان است اين ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾[29] اين اصل كلي است من بهتر از اويم. تا سخن از من است؛ معلوم مي‌شود انسان سخنگوي شيطان است ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾؛ تا سخن از ﴿هُوَ الْحَقَّ﴾ است انسان مي‌شود عبد. اگر قرآن ميزان است و نور است، نه در ميزان بودن او ترديد است نه در نورانيّت او، اين يك چيز روشني استغ اين‌چنين نيست كه راه طيّ نفس و معرفت نفس پيچيده باشد. شما ملاحظه مي‌فرماييد اين كتاب, كتاب علمي مصطلح حوزوي نيست كه يك خواص بيايند درس بخوانند بفهمند، كتابي است ﴿هُديً لِلنَّاسِ﴾؛[30] البته هر كسي جلوتر برود معارف دقيق‌تري را درك مي‌كند؛ اما همه مي‌توانند اين راه را طي كنند. حالا اگر كسي كمالي را خدا به او داد او بايد بگويد ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾؛ خيليها به سراغ تحصيل اين كمال خواستند بروند و نصيبشان نشد؛ چه كسي اين كمال را به او داد؟ ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾؛[31] اين از آن اصول كليّه است که ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾؛ ديگر انسان نمي‌گويد «انا أعلم منه», «أنأ أعدل منه», «أنا أحسن منه», «أنا خير منه». تا سخن از «أنا» است معلوم مي‌شود «نَطَقَ بألسِنَتِهِمُ» هست، اينها مي‌شود ميزان. تا سخن از ﴿وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾ است؛ معلوم مي‌شود انسان سر راه است ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾.

 اما حالا ﴿لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ به چه معناست؟ اين نه به آن معناست كه شما كاري به ديگران نداشته باشيد چون اصلاً اساس دين بر محور: ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي﴾[32] است اين اساس دين است اين از آن بهترين شاخصه‌هاي دين است كه خداي سبحان به رسولش(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: من و پيروانم مردم را با برهان و بينايي به دين دعوت مي‌كنيم؛ اين شاخصهٴ دين است، اين نه تغييرپذير است, نه تخصيص‌پذير است, نه نقص‌پذير است و مانند آن. لسان آن آبي از اين امور است؛ ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي﴾، اين اصل كلي, اين اصل كلي با ساير آيات امر به معروف و نهي از منكر تشريح شد: ﴿وَلِتَكُن مِنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلي الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾[33] شارح اين است, ﴿الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾[34] شارح اين است, ﴿وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بَعْضَهُمْ أَولِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾[35] شارح اين است, ﴿وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاَةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا﴾[36] شارح اين است و ساير مواردي كه ما را به امر به معروف دعوت مي‌كند. اين متن است كه ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي﴾. ما بگوييم كه اين ﴿لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾؛ مثلاً مخصّص آن است يا مقيّد آن است يا ناسخ آن است، اين‌چنين نيست. لسان آن كريمه از همهٴ اين امور اِبا دارد بلكه معنايش آن است كه اگر شما ﴿عَلَي بَصِيرَةٍ﴾ بوديد و مردم را دعوت كرديد و اتمام حجّت كرديد نيامدند، ديگر ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَي مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ﴾[37] ديگر به شما آسيب نمي‌رسد. اين هم مي‌گويد كه «خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو»، سخني است باطل براي اينكه اگر ديگران گمراه شدند شما سر راهتان بوديد آسيب نمي‌بينيد و هم مي‌گويد كه ديگران را هدايت بكن اگر نشدند خودت را به هلاكت نرسان ﴿لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ شما تمام كارهايت را رها بكني كه كسي را به مقصد برساني اين لازم نيست؛ بالأخره رهبري ديگران, هدايت ديگران يك راه متعارف معقولي دارد، آن راه متعارف و معقول را كه حكمت است و موعظه حَسنه است و جدال احسن است طي كن از آن به بعد ﴿لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾؛ اين اهتداي شما فرع بر آن است كه به ﴿أَدْعُوا إِلَي اللَّهِ عَلَي بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي﴾ عمل شده باشد. اگر كسي در اوايل راه است همان محيط خانوادگي‌اش را با ﴿وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاَةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا﴾ بايد عمل كند، اگر در اواسط راه است در حدّ بيشتر, در اواخر راه است، در حدّ وسيع‌تر. اين ﴿إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾؛ يعني «إذا عملتُم بما جاء به النبيّ(عليه آلاف التحيّة والثناء)» اهتداي شما به اين است كه ﴿عَلَي بَصِيرَةٍ﴾ دعوت بكني.

 پس ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ و هيچ كس نمي‌تواند بگويد من خودم را نمي‌شناسم چه كنم آدم خوبي باشم؛ اين چه كنم آدم خوبي باشم نشانه‌اش آن است كه ما خودمان را گُم كرديم. اين در يكي از بيانات نوراني حضرت امير هست، اين رواياتش را شايد سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) در ذيل همين آيهٴ 105 نقل كرده باشد كه حضرت مي‌فرمايد: «عَجِبْتُ لِمَنْ يَنْشُدُ ضَالَّتَهُ وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا يَطْلُبُهَا»[38] من تعجّبم كه ديگران به سراغ پيدا شدن گمشده‌هاي خود مي‌روند، يك قلم يا يك دفتر از اينها گم مي‌شود از اين و آن سؤال مي‌كنند كه قلمم را گُم كردم, دفترم را گُم كردم كجاست؟ «وَ قَدْ أَضَلَّ نَفْسَهُ فَلَا يَطْلُبُهَا»، خودش را گُم كرده نمي‌رود پيدا كند نمي‌رود از صاحب‌دل سؤال كند که آقا من خودم را گُم كردم نمي‌داني من كجا هستم كه مرا سرِ جايش بنشاني؟

انسان بايد برود بگردد ببيند سرِ جاي خودش هست يا نيست؟ سرّ اينكه به سراغ قلم يا دفتر مي‌رود و «انشاد ضالّة» دارد اين است كه قلم جاي معيّني دارد, دفتر جاي معيّني دارد اگر اين دفتر در جاي معيّن نبود معلوم مي‌شود گُم شد. ما بايد برويم به سراغ نفسمان ببينيم در جاي خودش هست يا نيست، اگر سرِ جاي خودش بود شكر كنيم كه گُم نشد, اگر سر جاي خودش نبود بايد بگرديم پيدايش كنيم بياريم سر جايش بنشانيم. تا سخن از ﴿أَنَا﴾ است اين ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ است همين است. شما در اين جريان آيهٴ طالوت و جالوت و جريان مبارزه حضرت داود ملاحظه فرموديد، آنجا گفتند كه اين سخن آن اكثري متكاثرين اين بود: ﴿نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ﴾[39] گفتند اين سخنگوي شيطنت است، ما از او بهتريم. ﴿نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ﴾ اين حرف, حرف شيطان است. اما اگر سخن از من از او بهترم نيست، من آماده‌ام كه وظيفه‌اي كه دارم انجام بدهم اگر وظيفهٴ من به من ارجاع شد من كوتاهي نمي‌كنم؛ اما من از او بهترم ممكن است كسي از ديگري عالِم‌تر باشد؛ اما در بحثهاي قبل ملاحظه فرموديد علم براي او نيست؛ حالا هيچ آينه‌اي حق دارد بگويد من از آن آينهٴ ديگر زيباترم، براي اينكه جمال زيباتري در من تابيد، هيچ حق ندارد بگويد. اگر يك درخت پرثمري در آينه منعكس شد يا درخت ديگري هم هست به نام پرتيغ، در آينه ديگر منعكس شد اين آينه مي‌تواند بگويد من از آن آينه بهترم؟ آخر تو كه آينه هستي كه ثمربخش نيستي، تو نشانهٴ يك درخت مُثمِري هستي آن نشانهٴ يك درخت غير مثمر، در درون تو كه چيزي نيست. لذا هيچ فرض ندارد كه كسي آينه‌اي باشد بعد مجاز باشد بتواند بگويد ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾. آن ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾ شيطنت، براي آن است كه اصلاً او نشناخت؛ يعني آن جنبهٴ كمال آدمي را نشناخت. حالا بر فرض اگر كسي اعلم از ديگري بود, اعدل از ديگري بود او مجاز است بگويد من از او بهترم يا اين بايد كار خودش را انجام بدهد ديگر بقيه که وظيفه او نيست؛ لذا فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ﴾ مواظب جانتان باشيد.

حالا رواياتي كه در ذيل اين آيه كريمه سيدناالاستاد در الميزان در ذيل همين آيهٴ 105 سورهٴ مباركهٴ «مائده» نقل كرد آن روايات را ملاحظه بفرماييد! [40] يكي از آن غرر روايات آن است كه در تحف‌العقول[41] است آن را هم ملاحظه مي‌فرماييد كه انسان خيلي لازم نيست به دنبال زيد و عمرو بگردد. اگر واقع سرِ جاي خود باشد، خداي خود را به همان مقداري كه ميسور اوست و مقدور اوست ﴿أَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾ هست مي‌تواند ببيند و بگويد ﴿بَلَي﴾ و لذّت ببرد. اگر به خدا گفت ﴿بَلَي﴾، ديگر به موجدات ديگر «لا» مي‌گويد. در بحث قبل ملاحظه فرموديد اين يك قصهٴ تاريخي نيست مثل طوفان نوح؛ اين هميشه هست. الآن ما بخواهيم سري بزنيم به اين نشئه: ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَي﴾، كاملاً راه باز است. اما اگر بخواهيم به جريان طوفان نوحي سري بزنيم يك راه تاريخي است بسته است، آن سرزمين از بين رفت يك چيز زمان‌داري است؛ اما اين ﴿وَإِذْ أَخَذَ﴾ كه در تاريخ نيست كه مثلاً در فلان سال ميلادي يا فلان سال هجري شمسي يا فلان سال هجري قمري از ما پيمان گرفتند كه اين يك اذن زماني كه نيست، الآن هم راه باز است؛ اگر الآن راه باز است، چرا سري نزنيم و ﴿بَلَي﴾ نگوييم؛ پس الآن راه باز است.

«والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»



[1] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏6، ص162 ـ 178.

[2] . سوره مؤمنون، آيه74.

[3] . سوره انشقاق، آيه30.

[4] . سوره حاقه، آيه12.

[5] . سوره قمر، آيه54 و 55.

[6] . سوره فصلت، آيه44.

[7] . مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص578.

[8] . سوره سجده، آيه22.

[9] . سوره قيامت، آيه22 و 23.

[10] . سوره مطففين، آيه15.

[11] . سوره بقره، آيه25؛ سوره آل عمران، آيه15.

[12] . سوره طه، آيه124.

[13] . سوره روم، آيه30.

[14] . سوره انشقاق، آيات6 ـ 11.

[15] . المحاسن، ج‏1، ص280.

[16] . قرب الإسناد (ط - الحديثة)، النص، ص309.

[17] . سوره بقره، آيه148؛ سوره مائده، آيه48.

[18] . سوره حج، آيه46.

[19] . سوره شمس، آيات7 ـ 10.

[20] . سوره بقره، آيه197.

[21] . سوره انبياء، آيه102.

[22] . سوره انبياء، آيه103.

[23] . سوره اعراف، آيه205.

[24] . قرب الإسناد (ط - الحديثة)، النص، ص299.

[25] . تحف العقول، النص، ص50.

[26] . سوره بقره، آيه286.

[27] . الکافی(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص336.

[28] . سوره جاثية، آيه23.

[29] . سوره اعراف، آيه12؛ سوره ص، آيه76.

[30] . سوره بقره، آيه184؛ سوره آل عمران، آيه4.

[31] . سوره نحل، آيه53.

[32] . سوره يوسف، آيه108.

[33] . سوره آل عمران، آيه104.

[34] . سوره توبه، آيه112.

[35] . سوره توبه، آيه71.

[36] . سوره طه، آيه132.

[37] . سوره انفال، آيه42.

[38] . غرر الحكم و درر الكلم، ص460.

[39] . سوره بقره، آيه274.

[40] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏6، ص162 ـ 178.

[41] . تحف العقول، النص، ص326.