دیگر اخبار
پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

شناسه : 28116585


سوره مبارکه «اخلاص» آیات 1 تا 4
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ (3) وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (4)﴾

سوره مبارکه «اخلاص» که به سوره «توحيد» و ساير علم‌هاي «بالغلبة» ناميده مي‌شود، صدر و ساقه اين سوره کوتاه مطالب بسيار قوي و غني در بر دارد و از اين جهت درباره آن وارد شده است که آن ثلث قرآن است يک سوم معارف قرآن کريم در اين سوره نهفته است. گرچه درباره شأن نزول اين سوره مبارکه گفته شد که گروهي از يهود از حضرت پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) سؤال کردند گفتند «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ»،[1] شما که ما را به «الله» دعوت مي‌کني با ﴿ثانِيَ اثْنَيْنِ﴾[2] مخالف هستي چنان که با ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾[3] ترسايان مخالف هستي، نسب‌نامه ذات اقدس الهي را بيان بکن و خداي سبحان در پاسخ به وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود نسب او بي‌نسبي است بي‌نشاني است. او که نه والد دارد نه مولود دارد نه همتا و کفو، او که به عصري و مصري و نسلي وابسته نيست، بلکه همه والدان و مولودها و کفوها مخلوق او هستند، همه عصرها و مصرها و نسل‌ها مخلوق او هستند، او غيب مطلق است ﴿قُلْ هُوَ﴾؛ ذکر ضمير قبل از ذکر مرجع روا نيست، زيرا روشن نيست که اين ضمير به چه چيزي برمي‌گردد! اما درباره غيب مطلق که «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة»[4] همه جا حضور دارد، «أَقْرَبُ إِلَيْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد»[5] است و مانند آن، او مشهود است او مذکور است لذا ﴿هُوَ﴾ به غيب مطلقي برمي‌گردد که مذکور کل است مشهود کل است.

رهآوردهاي فراواني اين سوره کوتاه به همراه دارد اگر آنها گفتند «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ» نسب‌نامه و شناسنامه ذات اقدس الهي را بيان کن، خداي سبحان به پيغمبرش(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود او نه نسب آسماني دارد، نه نسب زميني دارد، نه نسب تدبيري دارد، نه نسب نظمي دارد، همه اينها به خداي سبحان منسوب‌اند چون فعل او هستند هرگز ذات اقدس الهي که غيب محض است و حقيقت مطلق است نسبش به اين امور برنمي‌گردد. آنها گفتند «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ»؛ انبياي قبل مجاز بودند که مقطعي هم سخن بگويند اگر وجود مبارک ابراهيم خليل و مانند آن است مي‌تواند به نمرود بگويد: ﴿رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‏ وَ يُميتُ﴾ يا ﴿يَأْتي‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ﴾[6] يا «ربّي» اين است «ربّي» اين است و اگر کليم الهي است در پاسخ فرعون که گفت اين «ربّ العالميني» که تو از طرف او آمدي کيست؟ بعد فرمود: ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي﴾.[7] آنها سؤال کردند از خليل الهي و از کليم الهي که رب کيست؟ خليل الهي فرمود: ﴿رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‏ وَ يُميتُ﴾، کليم الهي هم فرمود: ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْ‏ءٍ﴾؛ اما حبيب الهي در برابر «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ»، سخن از «ربّي» و «ربّنا» و «ربّکم» و مانند آن به ميان نياورد فرمود: ﴿هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾. اين ﴿هُوَ﴾ که به غيب مطلق برمي‌گردد و معروف احدي نيست مشهود احدي نيست معبود احدي هم نيست از نظر شهودي نه از نظر حصولي، از نظر عرفاني نه از نظر برهاني، از نظر عقل شهودي نه عقل نظري و مانند آن، اين خدا غيب مطلق است. نفرمود «ربّي کذا و ربّک کذا».

وقتي سؤال کننده‌ها گرفتار تثنيه يا تثليث باشند ايشان در پاسخ بساط تثنيه را تثليث را از ريشه قطع مي‌کند. يهودي که مي‌گويد: ﴿عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ﴾[8] او را ﴿ثانِيَ اثْنَيْنِ﴾ مي‌داند، ترسايي که مي‌گويد: ﴿الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ﴾[9] او را ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾ مي‌داند، اصل رقم و عدد را قرآن کريم با اين بساط مطلق برمي‌چيند او عددپذير نيست، نه واحد است که ثاني داشته باشد، نه ﴿ثانِيَ اثْنَيْنِ﴾ است، نه ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾؛ او ﴿أَحَدٌ﴾ است نه واحد. بعد از اينکه روشن کرد أحديت کاملاً در برابر واحديت و مانند آن است، آن‌گاه در موارد ديگر واحد را به کار مي‌برد که روشن کند اين «واحد لا بالعدد» و ثاني را مي‌گويد ثالث را مي‌گويد، اما آن قدر دقيقانه و حکيمانه سخن مي‌گويد که به وهم کسی و به فهم احدي هم نمي‌آيد.

اگر کليميان مي‌گفتند: ﴿عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ﴾ است و اگر ترساها مي‌گفتند ذات اقدس الهي ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾ است که قرآن کريم هر دو را کفر مي‌داند ﴿لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾؛ بعد از بيان اينکه او واحد نيست ﴿أَحَدٌ﴾ است آن‌گاه اين أحديت را طرزي گسترش مي‌دهد که واحديت و مانند آن هم زير مجموعه آن قرار مي‌گيرند و واحديتي که زير مجموعه احديت قرار مي‌گيرد غير از واحديتي است که در رقم عدد قرار بگيرد و ماهيت کمّي داشته باشد قسمت‌پذير باشد.

در سوره مبارکه «مجادله» فرمود: ﴿ما يَكُونُ مِنْ نَجْوی‏ ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ﴾ فرمود خدا رقم‌پذير نيست عددپذير نيست اگر سه نفر در جايي نشسته‌اند خدا رابع ثلاثه است نه رابع أربعه؛ يعني نمي‌تواند گفت اين سه نفر بعلاوه خدا! او بعلاوه‌پذير باشد جمع و تفريق‌پذير باشد سه نفر بعلاوه خدا بشود چهار نفر! مي‌فرمايد سه نفر، سه نفر هستند. هر جور شما بشماريد سه نفر، سه نفر هستند و در تمام حالات خدا با آنها هست، ولي خدا رابع ثلاثه است، نه اينکه با خدا بشوند چهار نفر، او بشود رابع اربعه! ﴿ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ﴾ رابع ثالثه است، نه رابع اربعه. در رديف آنها قرار نمي‌گيرد ﴿وَ لا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ﴾؛ اين توحيد قرآن است که خدا با هر چيز است ولي عددپذير نيست رقم‌پذير نيست تحت هيچ شمارشي در نمي‌آيد تحت هيچ شماره‌اي در نمي‌آيد. لذا قرآن کريم در عين حال که ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾ را کفر مي‌داند «رابع ثلاثه» را توحيد ناب مي‌داند.

فرق بين رابع اربعه و رابع ثلاثه که يکي کفر است و ديگري ايمان محض در تبيين سوره مبارکه «مجادله» مبسوطاً گذشت. غرض اين است که ذات اقدس الهي در پاسخ نه از «ربّي» سخن گفت نه از «ربّنا» سخن گفت، نه از «ربّکم» سخن گفت چون برنامه وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) در سطح خليل الهي نبود در سطح کليم الهي نبود، او بفرمايد ﴿رَبُّنَا الَّذِي﴾ کذا، او بگويد: ﴿رَبِّيَ الَّذي﴾ کذا، سخن از «ربّي» و «ربّنا» و مانند آن نيست. آنها گفتند «أنْسُبْ لَنَا رَبَّكَ»، فرمود: ﴿هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ أحديت مطلق برای اوست. واحد نيست آن واحدي که شما مي‌پنداريد، أحد هست؛ اگر بعداً در آيه‌اي در روايتي او واحد گفته شد واحدي که زير مجموعه احديت است، ﴿أَحَدٌ﴾ که عدد نيست ﴿أَحَدٌ﴾ رقم‌بردار نيست، ﴿أَحَدٌ﴾ در برابر ثاني و ثالث و مانند آن قرار نمي‌گيرد.

اين خدايي که ﴿أَحَدٌ﴾ است همه جا حضور دارد و ديگران مجاري فيض او مظاهر او آيينه‌دار او آيينه‌دار جمال و جلال اويند. تمام اين بحث‌ها البته مستحضريد که در مقام فصل سوم است نه فصل اول که ذات مطلق است که «غيب الغيوب» است، نه فصل دوم که صفات ذات است که عين ذات است آن هم «غيب الغيوب» است و شهود آنها محال است براي احدي، زيرا در علم شهودي مشهود بتمامه بايد به حضور شاهد بيايد. خداي سبحان چون حقيقت نامتناهي است اکتناه ذاتش مستحيل است چون بسيط است بعض و جزء ندارد که ما بگوييم بعضي از خدا يا قسمتي از خدا را درک کرد و نمي‌توان گفت هر کسي خدا را به اندازه خود درک مي‌کند گرچه اين شخص اندازه دارد ولي خدا اندازه‌پذير نيست؛ لذا او مشهود احدي نيست. البته ما مکلف به برهان هستيم برهان کاملاً ذات را ثابت مي‌کند صفات ذات را ثابت مي‌کند، ازليت را از يک سو، ابديت را از سوي ديگر، مجموع ازل و ابد را به نام سرمديت را از سوي ديگر و سرمديت ازلي و ابديت ازلي و ازليت ازلي همه را ثابت مي‌کند و مي‌فهمد و مي‌فهماند، چون برهان است و مفهوم است. عقل نامتناهي را در مسئله برهان به خوبي مي‌فهمد اما او نامتناهي وجود خارجي که بخواهد او را مشاهده بکند مقدورش نيست، حتي آنهايي که به مقام فنا بار يافتند، همه تعيّنات را زير پا گذاشتند، احدي و ابدي و سرمدي براي آنها مطرح نيست، فقط مي‌خواهند خدا را ببينند به تعبير رساي حکمت متعاليه، چه نبي چه امام چه ولي چه وصي(عليهم السلام) اين شخص اگر به مقام فنا بار يافت هيچ چيزي را نمي‌بيند «رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند»،[10] اما اين شخص موجود است معدوم نيست چون عدم که کمال نيست اين شخص موجود است و احدي را نمي‌بيند مي‌خواهد خدا را ببيند ولي اين شخص موجود است، يک؛ و محدود است، دو؛ اين موجود محدود اگر بخواهد خدا را مشاهده کند به اندازه خود خدا را مشاهده مي‌کند و خدا اندازه ندارد لذا کسي که انسان کامل محض باشد بالاتر از همه مخلوقات عالم باشد به مقام فنای محض رسيده باشد و چيزي را نبيند جز خدا، ولي چون موجود است، يک؛ و محدود است، دو؛ به اندازه خود شهود دارد، سه؛ و خدا اندازه‌پذير نيست، چهار.

پس ذات اقدس الهي در علم شهودي مشهود احدي نيست؛ البته ظهور او تجليات او فيض او و مانند آن کاملاً مشهود است به اندازه ادراک شاهدانه شاهد؛ اما بشر مکلف به برهان است براهيني که قرآن کريم اقامه مي‌کند ﴿أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ﴾[11] برهان حصولي؛ بشر کاملاً نامتناهي را مي‌فهمد نامتناهي را مستحيل مي‌داند مي‌گويد الا و لابد بايد به يک مبدأ آغازين منتهي بشود و آن ذات اقدس خداست و از طرفي پايان بايد الا و لابد به معاد ختم بشود معاد جسماني، معاد روحاني، مسئله برزخ، همه اينها را که قرآن کريم آورد با برهان قابل فهم است؛ چون برهان مفهوم است مفهوم علم حصولي است علم حصولي امر ذهني است قابل فهم است بشر هم مکلف به برهان و دليل است.

اما شهود بخواهد بنگرد چه در دنيا چه در آخرت تجليات خدا ظهورات خدا ﴿فَلَمّا تَجَلّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ﴾[12] اين در اين حدود بله کاملاً قابل شهود و علم حضوري اولياي الهي خواهد بود؛ اما خود ذات محض و صفات ذات که عين ذات است اين دو منطقه منطقه ممنوعه است. وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) نه مثل خليل حق مأمور بود بگويد: ﴿رَبِّيَ الَّذي﴾، نه مثل کليم الهي مأمور بود که بگويد: ﴿رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَي﴾، فقط مأمور بود که از غيب مطلق سخن بگويد: ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ﴾؛ واحد را هم از بين بُرد تا کسي خيال نکند او رقم‌پذير است عددپذير است، گاهي مي‌تواند ﴿ثانِيَ اثْنَيْنِ﴾ بشود گاهي مي‌تواند ﴿ثالِثُ ثَلاثَةٍ﴾ بشود فرمود ﴿أَحَدٌ﴾ است. آن‌گاه اگر يک احديتي را در پايان همين سوره ثابت مي‌کند اين احديتي است که مي‌تواند بگوييم «ما جائني احد» و مانند آن که اين مي‌تواند بر ممکنات حمل بشود. اما آن ﴿أَحَدٌ﴾ کفو الهي نيست، چرا؟ چون ﴿وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾؛ اگر اين ﴿أَحَدٌ﴾ پايان سوره، نظير ﴿أَحَدٌ﴾ آغاز سوره بود که مي‌شد کفر. لذا اين احديت غير از آن است؛ خدا غريق رحمت کند بعضي از حکماي بزرگ را اساتيد ما(رضوان الله تعالي علهيم اجمعين) را مي‌فرمودند مشترک لفظي مشترک لفظي است، يعني وقتي اديب مي‌گويد مشترک لفظي است يعني تعدد وضع دارد، حکيم که مي‌گويد مشترک لفظي يعني تعدد حقيقت دارد ولو براي جامع وضع شده باشد. نفس نباتي حقيقتي است نفس حيواني حقيقتي است نفس انساني حقيقتي است ولو نفس براي جامع وضع شده باشد مشترک معنوي است؛ لذا در فلسفه در سه فصل جدا، حقيقت جدا، اوضاع جدا، لوازم جدا، ملزومات جدا، ملازمات جدا دارد. اين نفس را که اديب مشترک معنوي مي‌داند، حکيم مشترک لفظي مي‌داند.

غرض اين است که مشترک لفظي به اصطلاح اديب غير از مشترک لفظي به اصطلاح حکيم است. اين کار به حقيقت دارد او کار به وضع دارد. مسئله واحديت اين طور است مسئله احديت اين طور است، احدي که در آغاز اين سوره است غير از احدي است که در پايان آن سوره است. آن ﴿أَحَدٌ﴾ مي‌تواند نظير «ما جائني احد» و مانند آن کاربردي داشته باشد؛ اما آن احدي که ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ اصلاً معادل ندارد و اگر معادل مي‌داشت آن ﴿أَحَدٌ﴾ پاياني مي‌شد کفوِ ﴿أَحَدٌ﴾ اوّلي؛ لذا احديت مشترک لفظي است، واحديت مشترک لفظي است و مانند آن. ثاني و ثالث و رابع مشترک لفظي است و خداي سبحان رابع ثلاثه است و هرگز رابع اربعه نخواهد بود و مانند آن.

اين خدا که همه جا حضور دارد، گاهي طرزي فيضي عطا مي‌کند که احدي نمي‌بيند؛ اگر او بخواهد کريمانه رفتار کند آبروي کسي را حفظ بکند حتي نمي‌گذارد که انبيا و اوليا که در همه مراحل، مجاري فيض الهي‌اند حضور داشته باشند. اين روايتي که معروف هم هست قبلاً هم اشاره شد که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود پروردگارا حساب امت من را به خود من واگذار کن که من نزد ديگران شرمنده نشوم! پاسخ رسيد که برخي‌ها را نه کل را! حساب برخي‌ها را خودم بررسي مي‌کنم که حتي تو هم نبيني! که او پيش تو هم خجالت نکشد.[13] گاهي اين جور است. گاهي در قهر خودش مي‌فرمايد شما کنار برويد، من شخصاً کار را انجام مي‌دهد ﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً[14] آن بي‌ادبي که در سوره مبارکه «مدّثّر» آن دهن‌کجي را کرد، گفت ﴿إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ﴾[15] گفت نه از آسمان کسي آمد، نه در زمين کسي به رسالت بار يافت، رسالت آسماني صحيح نيست ـ معاذالله ـ رسالت زميني صحيح نيست ﴿إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ﴾! در همان سوره مبارکه «مدّثّر» فرمود خير! اين نيست ﴿نَذيراً لِلْبَشَر﴾[16] ﴿ذِكْري‏ لِلْبَشَرِ﴾[17] اين حقوق بشر است، از آسمان آمده است، گيرنده‌اش پيغمبر زميني است. با همه اين جريان‌ها گاهي وقتي بخواهد غضب بکند مي‌فرمايد: ﴿ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً شما کنار برويد من خودم شخصاً بساط او را برمي‌دارم. قبلاً هم سوره مبارکه: ﴿قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ﴾[18] مصدَّر به ﴿قُلْ﴾ بود گذشت؛ اين سوره‌اي که الآن در خدمتش هستيم به نام سوره «توحيد» ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ است؛ اين دو سوره بعدي که اگر ذات اقدس الهي توفيق داد به خدمت آنها هم خواهيم رسيد ﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ﴾،[19] ﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ﴾[20] همه با ﴿قُلْ﴾ شروع مي‌شود؛ اما در ادب کردن أبي لهب بدون اينکه بفرمايد «قل تبّت»، فرمود: ﴿تَبَّتْ يَدا أَبي‏ لَهَبٍ وَ تَبَّ﴾![21] قهر خدا بلاواسطه ظهور مي‌کند، نفرمود تو بگو! تو بگو عذاب الهي به حيات ابولهب خاتمه مي‌دهد، سخن از ﴿قُلْ﴾ نيست ظهور قهر الهي بلاواسطه است ﴿تَبَّتْ يَدا﴾ همچنين ظهور مهر الهي بلاواسطه است. گاهي که بخواهد آبروي کسي را حفظ بکند احدي در اين بين واسطه نيست چون او «أَقْرَبُ إِلَيْنَا مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد»[22] است از هر نزديکي به ما نزديک‌تر است.

به هر تقدير احديت اوست، چنين احديتي صمديت مطلق دارد؛ چون کل ماسوا نيازمندند؛ تنها ملجأ و مرجعي که هم از نياز نيازمندان باخبر باشد، هم توانايي رفع نياز داشته باشد و هم اين توانايي مشروط و مقيّد و محدود نباشد او خداست؛ لذا صمد «بالقول المطلق» اوست، مصمود و مقصود و معبود «بالقول المطلق» اوست و در پايان توهماتي که عزيري‌هاي يهود داشتند، مسيح ابن مريمي‌هايي که مسيحي‌ها داشتند به آنها خاتمه مي‌دهد که ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ٭ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾ احدي همتاي او نيست.

پس احديت ذيل، غير از احديت صدر است؛ صمديت مطلق که در وسط آمد مبرهن به احديت مطلق است، چون او احد مطلق است صمد مطلق هم خواهد بود. ماسوا نيازمند هستند «بالقول المطلق»، تنها کسي که توانايي رفع نياز همه نيازمندان علمي و عملي دنيا و آخرت را دارند خداست، او مي‌شود صمد مطلق؛ آن‌گاه مسئله نفي والد و ولد، نفي کارهايي که کليمي‌هاي مبتلا بودند يا مسيحي‌ها آلوده شدند آنها را ذکر مي‌کند ﴿وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ﴾.

غرض اين است که اين سوره مبارکه يک خصيصه‌اي دارد که در هيچ جاي قرآن کريم نيست و اگر هست تفصيل همين بيان است. آن سوره مبارکه «مجادله» از متقن‌ترين محکمات قرآن کريم است که او تحت رقم و عدد در نمي‌آيد؛ رازش هم اين است که اگر کسي بخواهد بگويد او رابع اربعه است يعني اينجا چهار نفر هستند، وقتي اولي را مي‌شماريم بقيه نيستند، دومي را مي‌شماريم بقيه نيستند، سومي را مي‌شماريم بقيه نيستند، چهارمي را که بشماريم بقيه نيستند؛ اما خداي سبحان رابع ثلاثه است نه رابع اربعه. با اولي هست با دومي هست، در فاصله بين اولي و دومي هست با سومي هست، در فاصله بين دومي و سومي هست در فاصله بين اولي و سومي هست، محيط بر همه ثلاثه است لذا مي‌شود رابع ثلاثه. او به عدد در نمي‌آيد به رقم در نمي‌آيد، نمي‌شود او را تحت عدّ و حساب درآورد؛ لذا يک بيان نوراني از امام سجاد(سلام الله عليه) است که «لَكَ يَا إِلَهِي وَحْدَانِيَّةُ الْعَدَدِ»[23] اين وحدانيت عدد مِلک طلق توست نه تو «واحد بالعدد» باشي! آن بحث‌هاي ديگر هم در روايات ديگر است که «وَاحِدٌ لَا بِعَدَد»[24] و مانند آن.

پس ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾ و اگر ثلث قرآن است يعني اگر ما معارف قرآن را به سه قسمت تقسيم کنيم، اين مي‌تواند متني باشد که آيات ديگر شرح اين باشد و بين احديت و واحديت فرق بگذارد، بين صمديت مطلق فرق بگذارد. او در عين حال که غيب مطلق است حاضر مطلق است لذا ﴿هُوَ﴾ به او برمي‌گردد؛ چون اگر همه جا حاضر است، در سوره مبارکه «يونس» هم فرمود هر کاري که انجام مي‌دهيد همين که مي‌خواهيد وارد شويد ﴿إِلاّ كُنَّا عَلَيْكُمْ شَهُوداً﴾[25] او شاهد مطلق است؛ اگر شاهد مطلق است غيب او عين شهادت است. يک بيان نوراني از امير المؤمنين(سلام الله عليه) است که فرمود او اول است و آخر است و ظاهر است و باطن، فرمود هر اولي غير خدا غير آخر است هر ظاهري غير خدا غير باطن است يعني خدا اوليتش عين آخريت است ظاهريتش عين باطنيت است «كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ [غَيْرُ بَاطِنٍ‏] بَاطِنٌ»،[26] هر ظاهري در برابر باطن است اما ذات اقدس الهي ظهورش عين بطون است چون بطونش از شدت ظهور است؛ بنابراين او غيبي ندارد غيب او از شدت ظهور اوست، لذا او همواره حاضر است بدون اينکه قبلاً نام برده شود مي‌شود گفت ﴿هُوَ﴾، ﴿قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ﴾.

بنابراين اميدواريم ذات اقدس الهي اين توحيد قرآني را نصيب همه ما بفرمايد که ما خود را گرچه شاهد نيستيم ولي در مشهد کسي ببينيم که غيب مطلق او عين شهود مطلق اوست، اوّليت مطلق او عين آخريت اوست و هر ظاهري غير خدا غير باطن است و خدا ظاهرش عين باطن و هر اولي غير خدا غير آخر است و ذات اقدس الهي اوليتش عين آخريت است که اميدواريم ذات اقدس الهي پايان امور همگان را به خير و صلاح و فلاح ختم بفرمايد.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص91.

[2]. سوره توبه، آيه40.

[3]. سوره مائده، آيه73.

[4]. ر.ک: نهج البلاغه(للصبحي صالح)، خطبه1؛ «مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَة».

[5]. التوحيد(للصدوق)، ص79.

[6]. سوره بقره، آيه258.

[7]. سوره طه، آيه50.

[8]. سوره توبه، آيه30.

[9]. سوره توبه، آيه30.

[10]. ديوان سعدي، غزل18؛ «رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند ٭٭٭ بنگر که تا چه حد است مکان آدميت».

[11]. سوره فصلت، آيه53.

[12]. سوره اعراف، آيه143.

[13]. نهج الفصاحة، ح1715؛ «سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَنْ يَجْعَلَ حِسَابَ أُمَّتِي إِلَيَّ لِئَلا تُفْتَضَحَ عِنْدَ الأُمَمِ فأوحی اللَّه عزّ و جلّ إلىّ: يا محمّد بل أنا أحاسبهم فإن كان منهم زلّة سترتها عنك لئلا تفتضح عندك‏».

[14]. سوره مدثّر, آيه11.

[15]. سوره مدثر، آيه25.

[16]. سوره مدثر، آيه36.

[17]. سوره مدثر، آيه31.

[18]. سوره کافرون، آيه1.

[19]. سوره فلق، آيه1.

[20]. سوره ناس، آيه1.

[21]. سوره مسد، آيه1.

[22]. التوحيد (للصدوق)، ص79.

[23]. الصحيفة السجادية، دعای28 .

[24]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، نامه 185.

[25]. سوره يونس، آيه61.

[26]. نهج‌البلاغة(للصبحي صالح), خطبه65.